به خواب پیری دید نورانی. دلْ دلْ کنان قدم پیش گذاشت و پا - بی اختیار- پس کشید. آبگیری میان او و پیر فاصله می داد، کران تا کران روشن از نورش. غصه اش شد. ماهیان گویا دعوتش به آب می نمودند، خوشه های نور در دهن. پیر پانهاده بر گرده ی دو ماهی آب می برید، می آمد، تا این سوی کرانه. خیرالنساء پیش پای پیر لب آب زانو زد. دامنش گرفت و بی طاقت از غم نادانی و ناتوان گریست، زار زار. پیر مشتی آب به صورتش زد. به لبخندی نوازشگر دل قرصیش داد. انگشت اشاره میان دو چشمش کشید. دوباره سوار بر مرکب لغزانش می رفت. بدرودگوی در پی اش ماهیان بدرقه.
نویسنده سرگذشت مادربزرگ خود را به صورت داستان در اورده کتاب جالبی ست متن سنگینی و خاص و مشکلی داره از لغات قدیمی با گویش طبری استفاده شده اما به خواندنش میارزد لذت بخش است در گوشه ذهنم به جای خیر النساء تصویری از مادبزرگ خودم رو تجسم میکردم روح نویسنده این کتاب و مادر بزرگش شاد باد
بسیار بسیار عالی حتما پیشنهاد میکنم بخونید و لذت ببرید.
زندگی نامه مادربزرگ نویسنده با نثری کهن و کمی دشوار و مسجع