از مادران بسیار سخن رفته است و میرود. همیشه به نیکی و مهر... تا بوده چنین بوده و مادر نامهربان در فرهنگ ما، یا شاید تمام دنیا، استثنا به حساب میآید حتی در وصف چنین مادری میگویند «بویی از مادری نبرده» هیچکس نیست که جمله «بهشت زیر پای مادران است» را نشنیده باشد ... اما در وصف پدران، این مردان اغلب پشت صحنه زندگیمان، چه داریم که بگوییم؟ مردانی که بیشتر به سختگیری و جدیت شهرهاند تا آرامش و ملایمت. پدران خوب به کوه تشبیه میشوند و مادران به فرشته ...
در کتاب قصههای بابا که در سال 2016 منتشر شده است، جهان باربور، یکی از زنان اهل فرهنگ و هنر ترکیه، به سراغ مردان و زنان هنرمند کشورش رفته و از آنها خواسته است از خاطراتشان با پدرشان بگویند. پدرانی که در قید حیات بودهاند یا نه. پدرانی که محبوب بودهاند یا نه ... و بعد گفتههای آنها را در قالب کتاب منتشر کرده است. خاطرات بیست هنرمند از پدرهایشان. از نویسنده و مترجم و شاعر و روزنامهنگار تا عکاس و مجسمهساز و موسیقیدان و صداپیشه و بازیگر. یکی پدرش را نقاش چیرهدست تابلوی خوش آب و رنگ زندگی خود میداند و دیگری باور دارد که گرایشات سیاسی پدرش به خانه کودکی او و حتی به دلش رنگ سیاه پاشیده است ... یکی از رفاقت و صمیمیت با پدرش میگوید و دیگری از خشم و قهر و فاصله با پدر ...
جهان استقلال باربور (متولد ۱۲ آوریل ۱۹۸۰) خواننده و ترانهسرای ترکیهای با تبار عرب مسیحی است. او در سال ۲۰۰۲ برای آغاز فعالیت حرفهای موسیقی خود از آنکارا به استانبول نقل مکان کرد و در ابتدا به عنوان خواننده در گروههای مختلف، به اجرای قطعاتی در سبکهای پاپ و جاز پرداخت. وی با توصیه «بولنت اورتاچگیل» با شرکت موسیقی «آدا موزیک» (Ada Müzik) قرارداد بست. نخستین آلبوم استودیویی او با نام *Uyan* در سال ۲۰۰۹ منتشر شد. او مسیر هنری خود را با انتشار دومین آلبومش، *Hayat*، در سال ۲۰۱۰ ادامه داد و در نهایت، سومین آلبوم او با نام *Sarı* در سال ۲۰۱۲ روانه بازار شد.
میتوانم بگویم پدرم مادرم را دوست دارد. چون به چشم خودم دیدهام که او را رها نمیکند. تا جایی که فهمیدهام در خیلی از ازدواجها مردها بعد از چند سال با زنی دیگر آشنا میشوند و بعد یا زندگی دوگانهای را آغاز میکنند یا جدا میشوند. اما من کاملا مطمئنم که پدرم چنین کاری نکرده و نمیکند. هیچکدامشان چنین کاری نمیکنند. اما شاید آنها مناسب ازدواج نبودند، چون هیچکدامشان چیز زیادی در موردش نمیدانستند. من بعد از شکست ازدواج اولم از مفهوم ازدواج نفرت پیدا کردم، اما حالا حس خاصی ندارم و جدی نمیگیرم. رابطه را بهشکل یک متن، یک داستان نگاه میکنم و داستان همیشه بر کشمکش استوار است. هر رابطهای یک شتاب اولیه دارد. عشق و این چیزها طالع آدماند و باید باشند، اما آنچه موجب ادامهیافتن داستان میشود عشق نیست، چون داستان نه با سازش بلکه با تضاد پیش میرود و پویا میشود.