سال پیش، خودم را در ساحل شنی مدیترانهای دیدم که نشسته بودم و اشک از گونههایم سرازیر میشد. دریای بیپایان در مقابلم گسترده شده بود، اما در آن لحظه، احساس میکردم که در حال غرق شدن هستم. من بهتازگی رابطه دیگری را تمام کرده بودم و دوباره آن درد آشنای طرد شدن، آن ترس آزاردهنده که چیزی در من اساسا دوستداشتنی نیست، وجود داشت. در حالی که در لبه ساحل نشستهبودم، متوجه چیزی شدم که زندگیام را تغییر میداد. این فقط بدشانسی یا مجموعهای از انتخابهای اشتباه نبود. این یک الگو بود، الگویی که هنوز کاملا آن را درک نمیکردم، اما میدانستم که باید آن را بشکنم.
آن زمان بود که برای اولین بار شروع به دیدن دلبستگی اضطرابیام بهشکلی که بود، کردم. این فقط مجموعهای از رفتارها نبود. این دیدگاه من بود که سالها از طریق آن روابط را تجربه کردهبودم و کار نمیکرد. تشخیص آن هم دردناک بود و هم آزادکننده. برای اولین بار، راهی به جلو دیدم، مسیری بهسوی چیزی بهتر.