روی تختم نشسته بودم، اشکهایم سرازیر بود و سنگینی آشنای یک طوفان احساسی را حس میکردم. بارها و بارها در این وضعیت قرار گرفته بودم، درگیر شدت احساساتم بودم و نمیدانستم چگونه از این آشوب ذهنی خارج شوم. در اوایل دهه بیستسالگی به اختلال شخصیت مرزی تشخیص داده شدم و سالها با نوسانات خلقی، رفتارهای تکانشی و ترس عمیق از رهاشدن دستوپنجه نرم کردم. دنیا مرا فردی دشوار و ناپایدار میدید، اما من مصمم بودم که سرنوشت خود را تغییر دهم.
سفر من با یک گام حیاتی آغاز شد: درک تشخیص بیماریام. اختلال شخصیت مرزی اغلب بد فهمیده میشود و با انگ همراه است. افراد مبتلا به این اختلال،نواسانات احساسات شدیدی را تجربه میکنند، روابط ناپایداری دارند و حس شکنندهای از خود دارند. برای من، درک این علائم فقط یک برچسب نبود؛ بلکه نقشه راهی برای تغییر بود.
درک “اختلال شخصیت مرزی” مانند روشنکردن چراغی در یک اتاق تاریک بود. ناگهان، احساسات بهظاهر نامنظم و طاقتفرسا، معنادار شدند. آموختم که مغز من احساسات را بهگونهای متفاوت پردازش میکند که منجر به واکنشهای عاطفی شدید میشود. این آگاهی قدرتبخش بود، به این معنی بود که من دیوانه یا خراب نبودم، بلکه شرایطی داشتم که میتوانست با استراتژیهای صحیح مدیریت شود.
یکی از لحظات کلیدی در سفر من، درخواست کمک حرفهای بود. درمانگری را پیدا کردم که این اختلال را درک میکرد و با من برای توسعه راهکارهای مقابلهای کار کرد. با هم درمان رفتار دیالکتیکی (DBT) را بررسی کردیم که بر ایجاد مهارتهایی در ذهنآگاهی، تحمل پریشانی، تنظیم هیجانی و اثربخشی بینفردی تمرکز دارد. از طریق DBT، یاد گرفتم چگونه احساساتم را مدیریت کنم، رفتارهای مخرب را کاهش دهم و روابطم را بهبود ببخشم.
من متوجه شدم که احساسات شدیدم، با وجود چالشبرانگیز بودن، به من اجازه میدهند زندگی را با وضوح بیشتری تجربه کنم. این حساسیت عاطفی که زمانی آن را یک نفرین میدیدم، به نقطه قوت من تبدیل شد. من عمیقا احساس میکردم، با شور و اشتیاق عشق میورزیدم و همدلی منحصربهفردی نسبت به دیگران داشتم. توانایی من در برقراری ارتباط عمیق با دیگران، مرا به داوطلب شدن در یک خط تلفن بحران محلی سوق داد. تجربیاتم به من همدلی و درک لازم برای حمایت از دیگران در تاریکترین لحظاتشان را داد. آنچه زمانی بزرگترین مبارزه من بود، به منبعی از قدرت و هدف تبدیل شد.