کتاب کودک خانواده انسان

Liberated Parents, Liberated Children
کد کتاب : 19752
مترجم : گیتی ناصحی
شابک : 978-9643120147
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 236
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 1973
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 19
زودترین زمان ارسال : ---

معرفی کتاب کودک خانواده انسان اثر آدل فابر


در کتاب صادقانه و روشنگر کودک خانواده انسان، کارشناسان والدین معتبر بین المللی ، آدل فابر و الین مازلیش اصول روانشناس کودک مشهور دکتر هائم گینوت را زنده می کنند و نشان می دهند که چگونه تئوری های وی الهام بخش تغییراتی است که آن ها در روابطشان با فرزندانشان ایجاد کردند.
فابر و مازلیش با به اشتراک گذاشتن تجربیات خود ، و همچنین والدین دیگر ، مدرکی رو به جلو و قانع کننده از رویکرد جدید خود ارائه می دهند و اساس کارگاه های تربیتی والدین را که متعاقبا ایجاد کرده اند را بنا می کنند ، که توسط هزاران گروه در سراسر جهان برای به دست آوردن بهترین ها در کودکان و والدین استفاده شده است.

هوشمندی ، طنز و توصیه های عملی از ویژگی های بارز این کتاب ضروری است که نوع ارتباطی است که سبب ایجاد عزت نفس می شود ، اعتماد به نفس را ایجاد می کند ، مسئولیت را تشویق می کند و سهم عمده ای در ثبات خانواده امروز دارد را به نمایش میگذارد.

کتاب کودک خانواده انسان

آدل فابر
آدل فابر، زاده ی 12 ژانویه ی 1928، نویسنده ای آمریکایی است. او در مورد تربیت فرزندان و مسائل خانواده ها کتاب می نویسد و متخصص ارتباطات میان کودکان و بزرگسالان است. فابر در نیویورک زندگی می کند.
قسمت هایی از کتاب کودک خانواده انسان (لذت متن)
ه ما گفته می شود که همه احساسات بچه ها، حتی آن هایی که بار منفی دارند، بایستی به رسمیت شناخته شوند: بازی با اسباب بازی ای که این قدر سخت به کار می افتد بایستی خیلی مأیوس کننده باشد! «وقتی عمه جان لپت را نیشگون می گیرد، خیلی ناراحت می شوی؟» حالا می توانستم بفهمم که گرفتن آینه ای در مقابل احساسات بچه چگونه می توانست مفید واقع شود. به جای اینکه مثل گذشته کوشش کنیم با دعوا و مرافعه با کودکانمان مقابله کنیم، می توانستیم با این روش جدید رابطه خانوادگی را آرام تر و آسان تر کنیم. صبح، سر صبحانه وقتی پسرم دیوید گفت: «آه، این تخم مرغ خیلی شله!»، به جای یک نطق طول و دراز درباره اینکه او اصلا نمی داند راجع به چه حرف می زند و اینکه تخم مرغ امروزی دقیقا همان قدر پخته که دیروزی ها، به سادگی گفتم: «آهان، پس تو دوست داری تخم مرغت سفت تر باشه!» این به مراتب آسان تر بود و باعث شد تا موضوع تخم مرغ چندان بغرنج نشود. با این همه رمز احساسات را درست درک نمی کردم تا اینکه اتفاقی چشم های مرا به کل این مبحث گشود: یک شب توفانی، وقتی مشغول صرف شام بودیم، آسمان رعد و برقی زد و خانه در تاریکی فرو رفت. وقتی چند لحظه بعد، جریان برق دوباره وصل شد، به نظرم آمد که بچه ها خیلی ترسیده اند. بهترین کاری که می توانستم بکنم این بود که ترسشان را کمتر کنم. می خواستم بگویم: «خوب، خیلی هم بد نبود، هان؟» که شوهرم تد شروع به صحبت کرد و گفت: «عجب، انگار خیلی ترسناک بود!» بچه ها به او خیره شدند، حرف او به نظرم قابل قبول آمد. دنبالش را گرفتم و گفتم: عجیب است، وقتی چراغ در اتاق روشنه همه چیز به نظر آدم خوب و دوستانه است، اما همین اتاق وقتی تاریک می شه چقدر ترسناکه؛ نمی دونم چرا، اما این واقعیت داره. شش چشم، چنان با آرامش و قدردانی به من نگاه کردند که دست و پایم را گم کردم. من یک جمله بسیار ساده در مورد یک مطلب بسیار معمولی گفته بودم، درحالی که برای بچه ها، ارزش بسیاری داشت. ناگهان همه باهم شروع به صحبت کردند و بر یکدیگر پیشی گرفتن: دیوید: «بعضی اوقات فکر می کنم یک دزد الان می آد و منو می دزده». اندی: «تو تاریکی، صندلی راحتی شکل یک دیو می شه.»