در این کتاب ام زکیه دوباره ما را به زندگی تامیکا و کسانی که زندگیاش را تحت تأثیر قرار میدهند، میبرد. تامیکا که اکنون مسلمان شده است، باید با مادر مسیحی خود روبرو شود، کسی که عشق به مسیح را در او القا کرده و کلیسا را به ضربان قلب خانواده تبدیل کرده است. تامیکا که بین فداکاریاش برای اسلام، اشتیاق روحش، و مادرش، اشتیاق قلبش گیر افتاده است، تلاش میکند تا جایی در این بین آرامش پیدا کند. اما او در مییابد که چیزی باید به او بدهد. داستانی از ایمان، عزم و عشق، «صدایی» به قلب نفوذ میکند و خواننده را به گونهای بینظیر تحت تأثیر قرار میدهد، زیرا خواننده از داستان به واقعیتی چنان عمیق منتقل میشود که خود را بخشی از آن احساس میکند.