این حق من بود اول از همه وارد سالن ورزش بشوم.
همین جور معمولی و الکی هم نه، باید مثل یک قهرمان با یک عالم هورا و تشویق وارد میشدم. باید روی سرم کاغذهای رنگی میریختند. تازه سالن هم با رقص نور و فشفشه و ترقّه روش میکردند و کلی چیزهای باحال و بترکون دیگر، که مخصوص استقبال از کی قهرمان واقعی است!
اما هیچکدام از بچههای کلاس مثل اینکه حواسش نبود که این، حق من است.
خبری از استقبال باحال و اینجور چیزها نبود که هیچ، حتی نفر اول توی صف هم نبودم! پانزده نفر جلویم بودند!
به سیاوش سیخونک زدم اجازه دهد جلویش بایستم.
سیامک، که جلوی سیاوش ایستاده بود برگشت و گفت: «هوی! کمرم را سوراخ کردی!»