داستان پانیپاندا از روزی آفتابی شروع میشود؛ روزی که همه خوشحال هستند جز پانی که آرزو دارد مثل برادرش پاکو قهرمان شود. او اول لباس ابرقهرمانی را میپوشد و خیال میکند میتواند پرواز کند، اما دردسر درست میشود. بعد بهدنبال نعل خوششانسی و شاخ قدرت میرود تا شاید با کمک آنها قویتر و مهمتر بهنظر برسد، ولی هربار ماجرا به بینظمی و حادثه ختم میشود. در ادامه وقتی در موزه دردسری پیش میآید پانی از چیزی که واقعا بلد است استفاده میکند. همانجا کمکم روشن میشود که قهرمانبودن بیشتر از هر چیز به کمککردن و خود واقعیبودن ربط دارد.