کتاب خون خواهی

Khounkhahi
  • 28,000 تومان

  • تمام شد ، اما میاریمش 😏
  • انتشارات: ققنوس ققنوس
    نویسنده:
کد کتاب : 20899
شابک : 978-6002784919
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 231
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2020
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : ---

معرفی کتاب خون خواهی اثر الهام فلاح

"خون خواهی" به قلم "الهام فلاح" رمانی در سبک ادبیات واقع گرایانه است که نگاهی تازه به عشق و جنگ را در یک قاب ارائه می کند. قصه ای از زندگی دو برادر دو قلو که شباهتشان به قدری زیاد است که جز مادر، هیچکس نمی تواند آن ها را از همدیگر تشخیص دهد. این برادران، "احمد" و "محمود" نام دارند و با پیشینه ی خانوادگی مذهبی و سنتی، فرزندان پیش نماز مسجد محل، "حاج آقا شفاعتی" هستند. اما این شباهت ها نمی تواند دو برادر را تا ابد کنار هم نگه دارد و بالاخره در جایی از هم جدا می شوند. دو برادر از نقطه ی جدایی آنقدر فاصله می گیرند و از هم دور می شوند، که یک هابیل و قابیل جدید را در قالب داستان جنگی "خون خواهی" به مخاطب عرضه می کنند.
"الهام فلاح"، "خون خواهی" را با ساختاری غیرخطی به نگارش درآورده و در هر فصل داستان هایی از کودکی، نوجوانی و جوانی برادران ارائه می کند تا اینکه به یک نقطه ی زمانی ثابت از سرنوشت هر دو برادر می رسد. اما "احمد" و "محمود" تنها برادران این قصه نیستند و "حنیف" و "حبیب" که نیمی عراقی و نیمی ایرانی اند، دو برادر دیگر داستان "خون خواهی" هستند.
نقطه ی شروع زمانی رمان از سال های نزدیک به انقلاب است و پس از آن با عبور از جنگ هشت ساله، به دوران ظاهرا آرام پس از جنگ می رسد. روزهایی که جامعه، خود را از نو می سازد اما هنوز آشوب و سر و صدا، تیتر یک روزنامه هاست. "الهام فلاح" با خرده روایت های جذاب و خواندنی، داستان "خون خواهی" را پیش می برد و رمان در سال های انتهایی دهه ی هفتاد، پایان می پذیرد.

کتاب خون خواهی

الهام فلاح
الهام فلاح در بهار سال 1362 متولد شد. اصالتا گیلانی است، اما کودکی اش را در بوشهر و گرما و خرماپزان سپری کرده است.او دانش آموخته ی رشته ی مهندسی کامپیوتر است. در سال 1390 اولین کتابش با عنوان زمستان با طعم آلبالو توسط نشر ققنوس به چاپ رسید. در سال 1393 دو کتاب دیگر با نام های سامار، توسط نشر ققنوس و مجموعه داستان کشور چهاردهم، توسط نشر نگاه به قلم او انتشار یافت. خونمردگی آخرین اثر اوست که توسط نشر چشمه به چاپ می رسد.داستان زال و رودابه اولین تجربه داستان نویسی او برای نوجوانان است.
قسمت هایی از کتاب خون خواهی (لذت متن)
گفته بودند پی محمد برود بیمارستان را بگردد. نگفته بودند زنده است یا مرده و احمد پاهایش بی اراده پیش می رفت. به خودش اگر بود نمی رفت داخل. بیرون بیمارستان می نشست روی خاک و پیشانی را می گذاشت روی کشکک زانو و گریه می کرد. خیلی وقت ها بی خبری خیلی خیلی بهتر از دانستن است و حالا احمد از ترس پاسخ پرسشش داشت لحظه ای هزار مرتبه قالب تهی می کرد. اما سرعت پیشروی این پاها که دنبال هم تاسه گمشده اش می رفت دست خودش نبود. بیمارستان جندی شاپور اهواز بوی خون می داد. بوی خون و عرق و استفراغ. بوی غلیظ تنتور ید از بازماندگی یکی از درها سرمی کشید بیرون. صدای ناله می آمد. صدای گریه بچه هم. راهروی بیمارستان پر از زخمی افتاده بر زمین و خون آلود بود که به راحتی هم نمی شد فهمید کدامشان زنده است و کدامشان نه. پیرمردی با لباس جنگی خوابیده بود روی برانکار. با دهانی باز و چانه ای استخوانی. زرد و نحیف، آن قدری که پیدا بود به قدر یک ریسمان پوسیده هم به دنیا و مافیهایش متصل نیست. توی اولین اتاقی که دهان به راهرو گشوده بود سرک کشید. خبری از محمد نبود. اتاق بعدی هم. پرستاری شتابان از کنارش عبور کرد و پرسید دنبال کی می گرد.

آن خدای جبار منتقم قهار را توی خانه های پدری شان توی کوچه پس کوچه های ایران جا گذاشته بودند. این ها اگر ناس نبودند، چه بودند؟ مخلوق نبودند؟ بنده نبودند؟ قیامت این ها با قیامت او و محمد و بتول و آقا یکی بود؟ با قیامت همۀ تازه طلبه هایی که سه شنبه اول هر ماه از قم می آمدند پیش آقا تا مسئله بپرسند و درس و حکمت بیاموزند و دست پر برگردند؟

مطمئن شود که تمام آن آداب و رسوم و باید و نبایدها که عین پیچک هرزه دور ساق آدم ها را می گیرد و اجازه نمی دهد گام برداری؛ فقط مال همان جاست که بود. متلک و طعنۀ «بچه آخوند رفته فرنگ» را به جان خریده و رفته بود که یقین پیدا کند آن بزرخ نفرت انگیزی که با «بتی» تجربه کرده بود تنها از عهدۀ یک زن شرقی ایرانی مسلمان بر می آید که اسم آزار و شکنجه و رنجاندن و خیانت را می گذارد زینت، عفت، گردن نهادن به تقدیر و سرنوشت الهی.

آمده بود که دیگر برنگردد. بعد این بار برگشتن به خانه، یاد گرفته بود که جنگ هر قدر بدی داشته باشد یک حسن بزرگ دارد و آن این است که برای زن هایی به خوبی “بتی” مردی نمی ماند. آن قدر مردهای خوب در جنگ می میرند که مردی از جبهۀ دشمن برای بردنشان کمر می بندد و خوبی جنگ این است که این طوری خودش دهان خودش را ماله می کشد.