مت هیگ نویسنده و روزنامهنگار انگلیسی است که در شفیلد به دنیا آمده و بیشتر به خاطر رمانهایش دربارهی زندگی، انتخاب، پشیمانی، امید، معنای زندگی و سلامت روان شناخته میشود. آثارش تاکنون به بیش از ۵۰ زبان ترجمه شدهاند.
یکی از ویژگیهای جالب کارهای هیگ این است که موضوعات نسبتاً سنگین و فلسفی را با داستانهایی ساده و قابلفهم بیان میکند. خودش هم در نوشتههای غیرداستانیاش بسیار صریح دربارهی تجربههای شخصیاش از دوران سخت زندگی صحبت کرده است.
آثار وی عبارتند از:
-کتابخانه نیمهشب The Midnight Library
معروفترین اثرش؛ دربارهی زنی به نام نورا سید که در فضایی میان زندگی و مرگ وارد کتابخانهای اسرارآمیز میشود. هر کتاب، یک زندگی متفاوت را نشان میدهد؛ زندگیای که نورا میتوانست با انتخابهای دیگری داشته باشد.
-دلایلی برای زنده ماندن Reasons to Stay Alive
کتابی خاطرهمحور دربارهی تجربههای شخصی هیگ و مواجههاش با دورهای بسیار سخت در زندگی. این کتاب یکی از آثار غیرداستانی شناختهشدهی اوست.
- چگونه زمان را متوقف کنیم How to Stop Time
رمانی دربارهی مردی که بسیار آهسته پیر میشود و قرنها زندگی میکند؛ درونمایهی اصلی آن زمان، عشق و معنای زندگی است.
- انسانها The Humans
داستانی متفاوت و کمی طنزآمیز از نگاه موجودی بیگانه که به زمین میآید و سعی میکند انسانها و عجیببودن زندگیشان را بفهمد.
-کتاب آرامش The Comfort Book
مجموعهای از نوشتههای کوتاه، تأملات و جملاتی دربارهی زندگی، اضطراب، امید و دوامآوردن در روزهای سخت.داستانی دلگرم کننده.
جذاب و با پیچ و خم های غیرمنتظره.
داستان هشداردهنده ی «هیگ»، اثری منحصر به فرد است.
اما داستان ها همیشه دروغ نیستند. چیزهایی هستند که در تخیل ما اندوخته می شوند و این کار نویسنده است که به آن ها اشاره کند.
زندگی هیچ وقت یک جزء نبود. مواد مختلفی داشت. و برخی طعم ها بد بودند و برخی خوب، اما عشق، قدرتمندترین بود. اگر کسی دوستت داشت، همه چیز داشتی.
اگر به اندازه ی کافی جادو ببینی، کم کم عادی به نظرت خواهد آمد.
آیا کودک شما هر روز مطالعه می کند، نه به خاطر این که مجبور است، بلکه چون خودش دوست دارد؟
زمانی در تاریخ بشر، تمامی آثار ادبی به نوعی فانتزی به حساب می آمدند. اما چه زمانی روایت داستان های فانتزی از ترس از ناشناخته ها فاصله گرفت و به عاملی تأثیرگذار برای بهبود زندگی انسان تبدیل شد؟
کتاب جالبی بود در مورد یک پسر یک پسر که از زندگی اش رازی نیست و آرزو میکند که گربه باشد و داستان از اونجا جالب میشه
داستان کتاب خیلی بامزهست و همچنین یه کم دلهره آوره ! بارنی ویلو آرزو میکنه کاش بارنی ویلو نبود.. کاش یه گربه بود .. اون با خودش فکر میکنه که گربه بودن خیلی راحته؛ فقط یه جا لم میدی و همه عاشقت میشن! اما وقتی یه گربه میشه.. نظرش تغییر میکنه... ~ این داستان به شکل کاملا زیبا و گیرایی بهمون میگه باید خودمون رو بپذیریم. من چند سال پیش خوندمش اما واقعاً تاثیر عمیقی روم گذاشت :) پیشنهاد میکنم حتماً بخونیدش، لذت میبرید ✨🗣️
دیدین وقتی یه گربه رو میبینی که لم داده توی آفتاب و دراز کشیده، اون هم وقتی خودت داری بدو بدو میکنی تا به کارهات برسی، چقدر دلت میخواد جای گربههه باشی؟! خب بعد از خوندن این کتاب دیگه دلت نمیخواد! ایده جادوی گربه شدن بامزه بود، یه کم ترسناک بود، و یه کم فوری و فوتی همه چی به خوبی و خوشی پایان یافت! ولی تصویرهایی که میسازه، توی ذهن موندگارن!