کتاب چشم های سنگی

Stone Eyes
و داستان های دیگر از نویسندگان اروپای شرقی
کد کتاب : 25290
مترجم :
شابک : 978-9646207882
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 1166
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 2017
نوع جلد : زرکوب
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 2 اردیبهشت

معرفی کتاب چشم های سنگی اثر مجموعه ی نویسندگان

چشم های سنگی و داستان های دیگر، مجموعه ای است دو جلدی از داستان های جذاب بلوک شرق که به ترجمه و انتخاب قاسم صنعوی جمع آوری شده است. مولف تلاش کرده تا از همه ی نویسندگان برجسته ی اروپای شرقی، حداقل یک داستان در این مجموعه حضور داشته باشد و به دلیل این سخت گیری در انتخاب مطلب، خواننده فرصت مطالعه ی مجموعه ای با کیفیت از بهترین داستان های اروپای شرق را به دست می اورد. اسامی نویسندگانی که اثری از آن ها در این کتاب آمده ممکن است برای مخاطب نا آشنا با ادبیات شرق اروپا کمی غریبه باشد اما تک تک این نویسندگان نامی بزرگ در کشور خود بوده و به همین سبب هم انتخاب شده اند.
آثار منتخب از ادبیات بلغارستان، رومانی، لهستان، یوگسلاوی، چک-اسلواکی و مجارستان برداشته شده اند و سوای جذابیت و گیرایی خط داستان ها، بخش اعظمی از اوضاع اجتماعی و سیاسی منطقه و زمان خلق داستان را بازتاب می دهند.
جلد نخست این کتاب داستان هایی از بلغارستان و چک-اسلواکی را شامل می شود که عامل یک جنایت از هاشک که نویسنده ی اهل چک است، داستانی درخشان و رئال با طنزی تلخ و شیرین می باشد. از بلغارستان هم داستان مرگ یک پرنده اثر امیلیان استانف، فلسفه و حقیقت مرگ را در قالب ادبیات حیوانات بیان داشته است. اسم کتاب هم از داستان چشم های سنگی اثر لادا گالینا، نویسنده ی معروف بلغار گرفته شده که داستان یک گروه حفاری است که حین کار با قبرستانی تاریخی مواجه می شوند.
در جلد دوم داستان هایی از نویسندگان کشور رومانی، لهستان و مجارستان آمده و بخش انتهایی مجموعه با آثاری از نویسندگان یوگسلاو خاتمه می یابد. پایان تعطیلات که اثری از اوژن باربو نویسنده ی اهل رومانیست، داستان احساسات واقعی یک زوج در نیمروزی که در تعطیلات سپری می کنند را بیان می کند.

کتاب چشم های سنگی

قسمت هایی از کتاب چشم های سنگی (لذت متن)
«از سه روز پیش چیزی نخورده بود. تا امروز بتواند ادعا کند که از زور گرسنگی اقدام به سرقت آن گرده نان کرده... سیاه کاری اش بیش از حدی که بشود تصور کرد چندش آور و نفرت انگیز است: نان را که دزدیده، نانوای محترم زده با گلوله تپانچه زخمیش کرده. آن وقت دوتایی خرخره همدیگر را چسبیده اند و حالا فشار نده کی فشار بده! و دست آخر این قاتل بی سروپا موقعی به خودش می آید که کاسب بدبخت خفه شده!»

«...ابدا بال نمی زد. به پشت نمی افتاد، برخلاف هر پرنده مجروح یا در حال احتضاری درصدد برنمی آمد غوطه ور شود تا از مرگ بگریزد. بلکه فقط اندکی به طرف من چرخید و به این ترتیب دوباره به گلوله ای کاملا گرد شباهت یافت...او مجال نداشت در بند حضور من باشد، زیرا خود را آماده می کرد که با پایانش روبه رو شود... در آن لحظه های نهایی شاید جانش اندوه خاموشی را احساس کرده بود که هر موجود زنده ای در آستانه مرگ در خود می یابد.»

«موج ها رشد می کردند، با حیله ای که فقط دریا رازش را می داند از هر سو می آمدند. عرق روی صورت و موهای مرد روان بود، و او آن را در پره های بینی و دهانش حس می کرد. گاهی آب مانند تیغه ای می برید، می سوزاند و درد می آورد.»