شاگرد قصاب

The Butcher Boy

مشخصات کتاب شاگرد قصاب
مترجم :
شابک :978-600-229-336-7
قطع :رقعی
تعداد صفحه :221
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1992
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :8
زودترین زمان ارسال :29 تیر

برنده ی جایزه ی بهترین داستان آیریش تایمز سال 1992

نامزد جایزه ی من بوکر سال 1992

فیلمی با همین عنوان، بر اساس این کتاب و به کارگردانی نیل جردن در سال 1998 ساخته شده است

معرفی کتاب شاگرد قصاب اثر پاتریک مک کیب | ایران کتاب

رمان شاگرد قصاب، رمانی است نوشته ی پاتریک مک کیب که در سال 1992 انتشار یافت. کتاب، در محله ای کوچک و ایرلندی در اوایل دهه ی 1960 می گذرد و داستان پسری دانش آموز به نام فرانسیس «فرانسی» برادی را تعریف می کند که به خاطر فرار از زندگی پر از مشکل خود در خانه، به دنیایی خیالی و خشونت آمیز پناه برده است. فرانسی، لحنی تلخ و عجیب دارد و تنها فرزند پدری معتاد به الکل و مادری مجنون است. او که در محله ای خاموش و مرده بزرگ شده، باهوش، در طلب عشق و دمدمی مزاج است؛ فرانسی قلبی بسیار پردرد دارد و کارهای شرورانه ای انجام می دهد. رمان شاگرد قصاب، تاریک، به یادماندنی و بسیار سرگرم کننده است و ماجرای به جنون کشیده شدن و شرارت فرانسی را حکایت می کند. هیچ نویسنده ای از زمان جیمز جویس، چنین تسلط شگفت انگیزی بر ریتم و زبان اثر خود نداشته و هیچ رمانی بعد از «سکوت بره ها»، چنین ذهن ترسناک و خطرناکی را به تصویر نکشیده است.

کتاب شاگرد قصاب

پاتریک مک کیب
پاتریک مک کیب، رمان نویس ایرلندی است که در ۲۷ مارس ۱۹۵۵ در شهر کلونز ایرلند به دنیا آمد. مک کیب بیشتر به خاطر طنز سیاه رمان هایش، که اغلب در شهرهای کوچک ایرلند می گذرد، مشهور شده است. او دو بار به خاطر رمان های شاگرد قصاب و صبحانه در پولوتون نامزد جایزه ی بوکر شده است.
نکوداشت های کتاب شاگرد قصاب
Startlingly original.
به شکل شگفت انگیزی بدیع.
Washington Post Book World Washington Post Book World

Stunning.
خیره کننده.
New York Times Book Review New York Times Book Review

A chilling tale of a child's hell.
حکایتی دلهره آور از جهنم زندگی یک کودک.
Boston Globe Boston Globe

قسمت هایی از کتاب شاگرد قصاب (لذت متن)
چشمم را بستم و نفس عمیق کشیدم، انگار داشتم تمام شهر تازه و سرد و ترد را با یک نفس تو می دادم. از ته کوچه ی پشت خانه ها صدای همیشگی هواکش مرغدانی را می شنیدم. یک روز جو به من گفت صدای این هواکش بهترین صدای روی زمینه. گفتم چرا؟ گفت برای اینکه می دونی همیشه اونجاست.

یک غم زیر پوستی، یک غم عمیق و یک غم که می چرخد درون رگ هایت و تو دوست نداری تمام شود...

گفت دیگه باید تمام این چیزها رو فراموش کنی. هفته ی دیگه تنهاییت تموم می شه، از انفرادی می آی بیرون، نظرت چیه؟ دوست داشتم توی صورتش بخندم: چطور تنهایی آدم تمام می شود؟ خنده دار تر از این نشنیده بودم. ولی چیزی نگفتم، فقط گفتم چه قدر عالی.