تصور معمولی ما از ایران عصر قاجار در یک جامعه بسته، ایستا و عقب مانده خلاصه می شود که در آن تغییر و تحول چندانی اتفاق نیفتاده، الا در یکی دو دهه پایانی آن، که نهضت مشروطه به وقوع می پیوندد. بخش دیگر تصورمان از آن جامعه، عبارت است از نفوذ و سلطه قدرت های استعماری با همه تبعات زیان بار آن. اما برخلاف این تصور، ایران عصر قاجار آنقدرها هم که فکر می کنیم جامعه ای صامت، ثابت و بدون تغییر و تحول نبوده است. در حد خود در آن جامعه تغییر و تحولات نسبتا قابل توجهی اتفاق افتاده، و ایران آن عصر از یک پویایی خاصی برخودار بوده است...؛ بحث اصلی این کتاب تجزیه و تحلیل و کالبدشکافی این تلاش هاست؛ اینکه چگونه به وجود آمدند، چرا به وجود آمدند، هدفشان چه بود، سرنوشتشان به کجا انجامید و مهم تر از همه، اینکه چرا نتوانستند به نتیجه رسیده و موفق شوند. این تلاش ها در مجموعه به چهار جریان اصلی تقسیم شده اند: اصلاحات عباس میرزا، اصلاحات امیرکبیر، اصلاحات عصر سپهسالار و بالاخره مهم تر از همه نهضت مشروطه.
بخش اول: کتابِ «سنت و مدرنیته» با تحلیلِ تحولات ایران در دوران قاجار ، سعی در ریشه یابیِ عللِ ناکامیِ اصلاحات و نوسازیِ سیاسی در ایرانِ عصر قاجار دارد اما بر خلافِ عنوان کتاب ، چندان به تقابلِ سنت با مدرنیته و نقشِ اساسیِ این تقابل در ناکامیِ اصلاحات و نوسازیِ سیاسی در تاریخ معاصر ایران نپرداخته است. اولین ضرورت برای کتابی با عنوانِ «سنت و مدرنیته» ، ارائهٔ تعریفِ کامل و جامعی از «سنت» و خواستگاهِ آن در سپهرِ سیاسی ـ اجتماعیِ ایران میباشد. همچنین لازم است به طور مشخص ، طبقه ای که رویکردِ سنتی در جامعه را نمایندگی میکند ، معرفی گردد. موضوعی که نشانهٔ چندانی از آن در کتاب دیده نمیشود. تنها اشارهٔ مستقیمِ نویسنده به تقابلِ سنت با مدرنیته در صفحهٔ آخر کتاب( صفحهٔ ۴۳۱) میباشد که با مغالطه گوییِ عجیب و غریبی مدعی است رضاشاه نه با «سنت» بلکه با «مدرنیته» به ستیز برخواسته است! منظور نویسنده این است که رضاشاه با ایجاد صنایع و کارخانجات ، تأسیس دانشگاه ، راه آهن ، بانک ، بوروکراسی ، نظام وظیفه ، دادگستری ، ارتشِ نوین ، مدارس جدید و نظایر آن تحت عنوان «مدرنیته» ، به مقابله با مدرنیتهٔ دیگری که «مشروطه» باشد ، پرداخته است و نتیجه میگیرد که: «مخالفتی که مدرنیتهٔ رضاشاه و محمدرضاشاه با مدرنیتهٔ نوعِ مشروطه نمودند ، از مخالفت و تعارضِ سنت علیه مدرنیته ، به مراتب مخربتر و ویران کنندهتر بود.»!
بخش دوم: نویسنده در جای دیگری مینویسد: «اگر سنت در شدیدترین مخالفتش با مدرنیته ، همچون مانع یا عاملِ کُند کننده عمل نمود ، مدرنیتهٔ نوعِ پهلویها ، مدرنیتهٔ نوعِ مشروطه را از بیخ و بن برکند و به چیزی کمتر از نابودی و محوِ کاملِ آن رضایت نداد.»! این در حالی است که به دلیلِ مخالفتهای برخی روحانیون که نماد «سنت» در جامعه محسوب میشوند ، اصولاً مشروطهٔ حقیقی بهوجود نیامد و چیزی که تحتِ عنوانِ قانونِ اساسیِ مشروطه و متممِ آن به تصویب رسید ، ملغمه ای نامأنوس از اصول دموکراسی و قرائتی خشک و ارتجاعی از فقهِ شیعه بود که هیچ گاه به درستی قابل اجرا نشد. با این وجود به دلیل شرایط خاصِ جامعه پس از فروپاشی قاجار و لزوم اصلاحاتِ اساسی در کشور که میبایست در کمترین زمان ممکن به وقوع میپیوست ، رضاشاه با روش دیکتاتوری نظامی و بصورت آمرانه و غیر دموکراتیک ، اقدامات اصلاحیِ خود را ظرفِ ۱۶ سال به اجرا درآورد و به همین خاطر در دورهٔ رضاشاه ، دیگر مجالی برای همین مشروطهٔ نیم بند نیز بوجود نیامد. پس از استعفای رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰ و آغاز سلطنت محمدرضاشاه به مدت ۱۲ سال ، تا اندازهای قانون اساسی مشروطه در مملکت جاری بود و شاه قدرت اجرایی نداشت اما پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مجدداً قانون اساسی مشروطه به حاشیه رفت و استبداد در مملکت حاکم شد. در تمام این مدت ـ صرف نظر از نوع حکمرانی ـ این تقابلِ همیشگیِ سنت با مدرنیته بود که باعث شد هر گونه نوع آوری و توسعه و تجدد با چالشهای جدی روبهرو شود و در نهایت ، در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ ، «سنت» بر «مدرنیته» پیروز شد و ایران برای سالها از مسیر توسعه و پیشرفت باز ماند.
بخش سوم: آقای زیباکلام در این کتاب و کتابِ «ما چگونه ، ما شدیم» اشارهٔ مستقیم و روشنی به نقشِ برخی روحانیونِ تندرو در عقب ماندگی و عدم توسعهٔ ایران نمیکند. این موضوع از دو حال خارج نیست ، یا آقای زیباکلام به درستی به این واقعیتِ تاریخی واقف است اما به خاطر ملاحظات سیاسی و احتمالاً جلوگیری از عدم انتشار کتابهایش ، از بازگو کردن آن سرباز میزند و یا واقعاً عقیده دارد که این گروه از روحانیون ، نه تنها نقشی در عقب ماندگی ایران ندارند بلکه برعکس در برخی از بزنگاههای تاریخی ، پرچمدار پیشرفتهای سیاسی و اجتماعی نیز بودهاند! با توجه به سوابقِ آقای زیباکلام و موضع گیریهای او در مقاطعِ مختلف ، به نظر میرسد حالت اول در مورد ایشان مقرون به صحت باشد. شاهدِ دیگر بر این مدعا مربوطه به اظهار نظر محافظه کارانه اش در صفحهٔ ۳۸۲ کتاب ، در خصوص شیخ فضلالله نوری است که مینویسد: «نیازی به گفتن نیست که به دلیل تصویری که از این شخصیت(شیخ فضلالله نوری) بعد از انقلاب ایجاد شده است ، هر گونه بحث و بررسی پیرامون وی با مشکل و حساسیتِ زیادی همراه خواهد بود.» ایشان در انتهای مبحثِ «شیخ فضلالله نوری» در صفحهٔ ۴۰۵ کتاب مینویسد: «اگر مرحوم شیخ فضلالله نوری در زمانهٔ ما میزیست و همچنان بر سرِ مواضعِ خود میایستاد ، در آن صورت آیا هنوز هم مقامِ وی به حدی میرسید که بزرگترین اتوبانِ پایتخت به نامش شود؟»...!
کتابهای آقای صادق زیبا کلام با ایجاد سوالها و پرسشگری درباره موضوع تاریخی کتاب باعث میشه فقط به تاریخ به چشم سالها و شخصیت رویدادها سطحی نگاه نکنیم و علل و شرایط و ... باعث روشنگری اون مقطع زمانی میشه قلم شیوا و روان ایشان مطالعه کتاب جذاب میکنه
زیبا کلام تا اونجا که من مطالعه کردم با چند سوال شروع میکنه و دنبال پاسخ به این سوالات میره جرات و جسارت نویسنده درطرح سوالهای که جوابی براش نبوده تو تاریخ مشروطه یا نخواستن جواب بده کتاب رو برای من روشنگرانهتر کرده