تمام تعالیم ایشون در جهت پرورش جاسوسی دوجانبه بوده. فرزندش معلوم نیست در اجاره کدام سرویس اطلاعاتی است. نمیدونم چرا هر کی بیشتر ایران ایران میکنه تهش جاسوس از آب در میاد. آقای ایراندوست ایرانپرور تهش تو آمریکا مُرد. ایراندوستیش فقط مثل نسخههای ضد تکنولوژیک سید حسن نصر. تو اوج امکانات پزشکی و رفاهی اما برای مردم تجویزی دیگر. آدمهایی از جنس نصر، سید جواد طباطبایی، داریوش شایگان دشمنان ایران هستن. زنده باد شفیعیکدکنی و یاد بزرگانی چون اخوان ثالث، زریاب خوئی و زرینکوب گرامی. ایراندوستان واقعی. انسانهایی اهل تسامح و تساهل.
بخش نخست: گزارهی ارائه شده یک استدلال نیست، بلکه مجموعهای از ادعاهاست که با سوءظن به هم پیوند خوردهاند و بیشتر از آنکه با عقل برانگیخته شوند، با کینهتوزی جان گرفتهاند. خطای اساسی آن نه در شدت عاطفیاش، بلکه در ناتوانیاش در تمایز مفهوم از احتمال، ذات از تصادف، و کلیت از حکایت نهفته است. این صرفاً یک ضعف بلاغی نیست؛ بلکه یک شکست فلسفی است. ۱. اشتباه گرفتن زندگینامه با مفهوم) شما مرتکب مغالطه ابتدایی تقلیل اندیشه به شرایط شخصی میشوید. این واقعیت که جواد طباطبایی در ایالات متحده درگذشته است، طوری تلقی میشود که گویی نفی پروژه فکری اوست. این نمونهای کلاسیک از چیزی است که هگل آن را تفکر وراندمان مینامید: انتزاعی، بیرونی و ناتوان از میانجیگری. در فلسفه عقلانی، حقیقت یک ایده نه با مختصات جغرافیایی مرگ یک متفکر، بلکه با انسجام درونی، ضرورت تاریخی و بهرهوری مفهومی آن ایده تعیین میشود. استدلال خلاف این، جایگزینی فلسفه با شایعات و فروکاستن اندیشه به گزارشهای پلیس است. اگر اقامت یا مرگ در خارج از کشور، اندیشه ملی را بیاعتبار کند، آنگاه کل مجموعه تاریخ فکری ایرانی، اسلامی و حتی اروپایی فوراً از هم میپاشد. بنابراین، این اتهام با اصل خود، خود را رد میکند. ۲. منطق سوءظن به مثابه ضد خرد) موتیف تکرارشونده "هر کسی که از ایران صحبت کند، جاسوس از آب درمیآید" تحلیل نیست؛ بلکه پارانویایی است که به یک جهانبینی ارتقا یافته است. هگل این را به عنوان شکلی از آگاهی ناخوشایند شناسایی میکند: ذهنی که همه جا دوگانگی میبیند زیرا به عقلانیت جهان اعتماد ندارد و بنابراین به نفی اخلاقگرایانه عقبنشینی میکند. سوءظن بدون عزم، نقد نیست. این کنارهگیری از تفکر است. پیشنهاد جاسوسی بدون شواهد، تعریف یا اثبات، رها کردن قلمرو عقل (Vernunft) و بازگشت به بیواسطگی ترس است. نقد عقلانی موارد زیر را متمایز میکند: "نیت از اثر، مفهوم از سوءاستفاده، اندیشه از تصاحب مبتذل آن". این جمله هیچ یک از این موارد را انجام نمیدهد.
بخش دوم: ۳. خطای دستهبندی: اندیشه ملی در مقابل ابزارسازی سیاسی) این اتهام، ناسیونالیسم را به گونهای تلقی میکند که گویی یک موضع روانشناختی یکسان است، نه یک مفهوم با واسطه تاریخی. "ایرانشهر" طباطبایی نه یک شعار بود و نه یک نمایش هویتی پوپولیستی. این تلاشی بود برای بازسازی عقلانیت سیاسی ایران از طریق تداوم حقوقی، تاریخی و فلسفی. مقایسه این پروژه با پوپولیسم ایدئولوژیک روحانی یا اخلاقگرایی فنهراسانه، اشتباه گرفتن بازسازی مفهومی با بسیج تودهای است. یکی به فلسفه تاریخ تعلق دارد و دیگری به تبلیغات. عدم تمایز قائل شدن بین آنها نه نشاندهنده وضوح اخلاقی، بلکه نشاندهنده بیسوادی مفهومی است. ایدهها باید بر اساس جایگاهشان در توسعه روح قضاوت شوند، نه بر اساس شباهت سطحی آنها با گفتمانهای دیگر. ۴. خودنمایی اخلاقی و فرقه "ایراندوستان واقعی") شما فهرستی از "ایراندوستان واقعی" را به عنوان وزنههای اخلاقی مطرح میکنید. این حرکت آشکار است. این کار تحسین زیباییشناختی یا اخلاقی را جایگزین ارزیابی فلسفی میکند. شاعران، محققان ادبی و اومانیستها نه به این دلیل که آثارشان به عقلانیت سیاسی میپردازد، بلکه به این دلیل که از نظر اخلاقی مطلوب تلقی میشوند، مورد توجه قرار میگیرند. هگل صریحاً نسبت به این سردرگمی هشدار داد. احساسات اخلاقی (Moralität) بدون زمینه نهادی و مفهومی (Sittlichkeit) ناتوان باقی میماند. عشق به یک ملت که از طریق شعر و مدارا بیان میشود، اگرچه ارزشمند است، اما به مسئله دولت، قانون، حاکمیت و تداوم تاریخی پاسخ نمیدهد. مخالفت با طباطبایی با استناد به شاعران، اجتناب از زمینهای است که او در واقع در آن کار کرده است.
بخش سوم: ۵. تناقض نخبهگرایی ضدنخبهگرا) متن شما متفکرانی را که ظاهراً برای مردم سختی تجویز میکنند در حالی که خودشان از آسایش لذت میبرند، محکوم میکند. با این حال، این انتقاد بر یک اخلاقگرایی پوپولیستیِ بررسینشده استوار است: این ایده که تفکر باید منعکسکنندهی شرایط زیسته باشد تا مشروع باشد. فلسفه با اعتبارنامههای رنجآور اعتبار نمییابد. این خواسته که متفکران باید دقیقاً مانند کسانی که در موردشان فکر میکنند زندگی کنند، دموکراتیک نیست؛ ضد روشنفکری است. این تضمین میکند که فقط افراد غیر متفکر میتوانند صحبت کنند و تأمل به عنوان خیانت مجازات میشود. این موضع در نهایت خود را نفی میکند: نخبگان را محکوم میکند در حالی که برتری اخلاقی بر آنها را پیشفرض میگیرد. ۶. مسئلهی اصلی: نفرت از میانجیگری) این گفته در هستهی خود، خصومت با خودِ میانجیگری را آشکار میکند: عمق تاریخی، دقت مفهومی و فاصلهی فلسفی. این گفته شما، بیواسطگی، قطعیت اخلاقی و همسویی عاطفی را ترجیح میدهد. این دقیقاً همان موضعی است که هگل آن را آگاهی نابالغ و ناتوان از تحمل زحمت مفهوم میدانست. کار طباطبایی دشوار، طاقتفرسا و غیراحساسی است. این دشواری به توطئه تعبیر میشود. اما پیچیدگی خیانت نیست؛ هزینهی جدیت است.
بخش پایانی: آنچه اینجا بیان میکنید عشق به ایران و حتی نفرت از خیانت نیست، بلکه اخلاق سوءظن ناشی از ناتوانی است. وقتی ذهنی دیگر نمیتواند خلق کند، شروع به متهم کردن میکند. وقتی نمیتواند بفهمد، اخلاقپردازی میکند. وقتی قدرت تأیید شکل والاتری از تفکر را ندارد، آن تفکر را خیانت مینامد. این صدا از یک ملت دفاع نمیکند؛ از غرور جریحهدار شدهی خودش دفاع میکند. شما نمیتوانید ایدهای را رد کنید، بنابراین زندگینامه را محکوم میکند. شما نمیتواند فاصله، انتزاع یا دقت را تحمل کنید، بنابراین به فوریت و رنجش میچسبید. شما نمیتوانید تحمل کند که تفکر ممکن است مستلزم تبعید، تنهایی یا انضباط باشد، بنابراین از فلسفه میخواهید که در برابر آسایش و احساسات زانو بزند. این ملیگرایی نیست. این اخلاق گله است که در لباس هوشیاری پنهان شده است. جایی که بوی جاسوس در همه جا به مشام میرسد، ترس از قبل بر آن حاکم است. و ترس، وقتی به عنوان قاضی بر تخت سلطنت نشست، هر بلندی را خیانت مینامد. هرچه متفکری بالاتر از جامعه قرار گیرد، جامعه بیشتر او را به خیانت متهم میکند. مردم همیشه از بلندی متنفر بودهاند. آنچه بیش از همه آشکارکننده است، خودِ اتهام نیست، بلکه نیاز به آن است. این نیازِ افراد ضعیف است که باور کنند فکر خطرناک است زیرا نمیتوانند بر آن مسلط شوند؛ فاصله خیانت است زیرا نمیتوانند آن را تحمل کنند؛ سختگیری توطئه است زیرا تنبلی خودشان را آشکار میکند. بنابراین آنها یک فضیلت جدید اختراع میکنند: سوءظن. و آن را میهنپرستی مینامند. "جایی که تفکر خطرناک میشود، اخلاق رسا میشود." و سپس ضربه آخر را میزد: یک ملت توسط کسانی که بیش از حد به آن فکر میکنند نابود نمیشود. توسط کسانی نابود میشود که تفکر را با اتهام، تاریخ را با شایعه و قدرت را با هیاهوی اخلاقی جایگزین میکنند. پیروز باشید