کتاب برید کنار سوسیالیسم داره می آد

Out of the Way! Socialism's Coming!
  • 10 % تخفیف
    85,000 | 76,500 تومان
  • موجود
  • انتشارات: نگاه نگاه
    نویسنده:
کد کتاب : 80782
مترجم : سهیلا مشفق
شابک : 978-6222671860‬‬
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 240
سال انتشار شمسی : 1401
سال انتشار میلادی : 1965
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 12 مهر

معرفی کتاب برید کنار سوسیالیسم داره می آد اثر عزیز نسین

عزیز نسین در کتاب پیش رو نیز، چون دیگر آثارش، جامعه ترکیه را به نقد کشیده و آفات آن را با قلمی طنازانه پیش چشم خواننده نهاده. عنصر مشترک داستانهای نسین نگاه طنز به مسائل فرهنگی است و گاه طعنه های سیاسی نیز در نوشته‌های او به چشم می‌آید. او نگاه برآمده از عقب ماندگی فرهنگی را در تقابل با مدرنیته قرار داده و موقعیت های خاصی را خلق کرده است.

کتاب برید کنار سوسیالیسم داره می آد

عزیز نسین
مَحمَت نُصرَت معروف به عَزیز نَسین (۲۰ دسامبر ۱۹۱۵- ۶ ژوئیه ۱۹۹۵) نویسنده، مترجم و طنزنویس اهل ترکیه بود.پس از خدمت افسری حرفه‌ای، نسین سردبیری شماری گاهنامه طنز را عهده‌دار شد. دیدگاه‌های سیاسی او منجر به چند بار به زندان رفتن شد. بسیاری از آثار نسین به هجو دیوان‌سالاری و نابرابری‌های اقتصادی در جامعهٔ وقت ترکیه اختصاص دارند. آثار او به بیش از ۳۰ زبان گوناگون ترجمه شده‌اند. بسیاری از داستان‌های کوتاه او را ثمین باغچه‌بان، احمد شاملو، رضا همراه و صمد به...
قسمت هایی از کتاب برید کنار سوسیالیسم داره می آد (لذت متن)
بلا نمانده بود که سر قدری ما به خاطر دو فرزندش نیامده باشد. به ‏راحتی می ‏شود حدس زد یک مرد زن ‏مردۀ کم ‏درآمد که سرپرستی دو دختربچه را برعهده دارد با چه بدبختی‏ ها و گرفتاری ‏هایی سروکله می‏ زند. زنی که قدری نیمی از درآمدش را بابت نگهداری فرزندانش به او می‏ داد، آنها را توی کوچه و دم در خانۀ همسایه ‏ها ول می‏ کرد به امان خدا. زنک را بیرون کرد و به جای او پیرزنی را به خانۀ فکسنی ‏اش که فقط یک خواب داشت آورد. این یکی که از مادربزرگش هم پیرتر بود، بعد یکی دو ماه لمباندن و پروار شدن، گفت: «اگه با من ازدواج نکنی، بچه ‏هات و نگه نمی ‏دارم.

این شد که بچه‏ ها را برداشت و برد روستاشان و گذاشت پیش یکی از اقوام. وقتی دید این یکی هم با پولی که برای مراقبت از بچه‏ ها می ‏فرستد برای خودش اسب و گاو و ماشین خریده، دیگر زله شد. این وسط مردی که زنش خیلی بچه دوست داشت و بچه‏ دار نمی‏شد، از قدری خواست سرپرستی بچه‏ ها را به آنها بدهد. یک ماه نگذشته بود که گفت: «سر جدت بیا بچه ‏هات و ببر! خونه زندگیم به باد رفت!» اهل محل برایش حرف درآورده‏ بودند که بچه‏ هایی را که از معشوقۀ مخفی ‏اش دارد، آورده نشان زنش بدهد! مدتی بعد، دوست خیری پیدا شد و بچه ‏ها را برد به شهری که خودش در آن زندگی می ‏کرد. این بار هم خبرنگارها، این جاسوس ‏های آماتور که هرروز هم تعدادشان بیشتر می‏شد و هر وقت دختری در هر جای ترکیه ناپدید می‏شد گزارشش را می‏ دادند، در روزنامه ‏هایشان نوشتند: «دختران قدری توسط بچه ‏دزدی ربوده شده‏ اند.