ناتور دشت، صدای بیگانگی با دنیای پیرامون

کتاب ناتور دشت اثر جی. دی. سلینجر، یکی از پرطرفدارترین و جنجال برانگیزترین رمان ها در ادبیات آمریکا است

داستان کتاب ناتور دشت اثرجی. دی. سلینجر، یکی از پرطرفدارترین و جنجال برانگیزترین رمان ها در ادبیات آمریکا، در کالیفرنیا آغاز می شود و ماجرای پسری شانزده ساله به نام هولدن کالفیلد را روایت می کند. هولدن که مدرسه را ترک کرده، به سفری عجیب و گاهاً دردناک در خیابان های شهر نیویورک می رود. در نظر هولدن، تقریباً همه ی آدم های اطراف—همکلاسی ها، دوستان، معلمان و بقیه ی ساکنین نیویورک—افرادی «قلابی» و متظاهر هستند؛ آدم هایی که فقط به خودشان اهمیت می دهند و نمی توانند به شکل واقعی دوست کسی باشند.

مخاطبین بی شمار ناتور دشت در این موضوع با هولدن هم عقیده اند که دنیا بیش از اندازه به پول و دارایی های مختلف اهمیت می دهد و این که اکثر آدم ها، افرادی سطحی نگر و خودنما هستند. 

 

مردی جوان با افکاری بالغانه

هولدن کالفیلد اغلب با «هاک فین»، کاراکتر کتاب «هاکلبری فین» اثر مارک تواین، مقایسه می شود. هولدن مانند هاک، نوجوانی است که افکارش می توانند بسیار بالغانه و رشد یافته باشند. اما او همچنین می تواند مانند بچه ای رفتار کند که نمی تواند اتفاقاتی را که در پیرامونش می افتد، درک کند. هر دوی این شخصیت های ماندگار به دنبال آزادی هستند و در برابر تلاش های بزرگترها برای تربیت و شکل دهی به رفتارشان، از خود مقاومت نشان می دهند. علاوه بر این، حرف های هر دوی آن ها، ساده و صادقانه است. تواین و سلینجر در بعضی موارد، متن هایی بسیار شبیه به هم دارند:

هاک: «بعد روی یه صندلی کنار پنجره نشستم و سعی کردم به یه چیز خوشحال کننده فکر کنم، اما هیچ فایده ای نداشت. اونقدر احساس تنهایی می کردم که آرزو کردم ای کاش مرده بودم.»
هولدن: «تمام کاری که کردم این بود که بلند شدم و رفتم از پنجره بیرون رو نگاه کردم. یه دفه ای خیلی احساس تنهایی کردم. یه جورایی آرزو کردم ای کاش مرده بودم.»

هر دوی این پسرها تنها هستند و می خواهند از دنیای پیرامونشان فرار کنند. هولدن اصلاً دوست ندارد که مثل سایر آدم ها باشد. با این حال، داستان این رمان در دهه ی 1950 میلادی اتفاق می افتد؛ زمانی که «طبق اصول رفتار کردن» و «مانند بقیه بودن» از اهمیت بالایی برخوردار بود. مردم در این دهه دوست داشتند که همرنگ جماعت باشند و تحسین و تأیید دیگران برایشان خیلی مهم بود. آن ها، افکار و اعمال مستقل چندانی نداشتند و زندگی هایی شبیه به هم را در خانه هایی درست مثل یکدیگر سپری می کردند. هولدن، این آدم ها را «قلابی» و «سازشگر» معرفی می کند.

امروزه اما، برخی نویسندگان عقیده دارند مشکلات بیشتری در دهه ی 1950 وجود داشت. بسیاری از سربازان جنگ جهانی دوم با مشکلات روحی و روانی به خانه هایشان بازگشته بودند؛ اتفاقی که باعث شد کلینیک های سلامت روانِ زیادی در سرتاسر ایالات متحده تأسیس شود. استفاده از داروها و مخدرهای غیرقانونی در این برهه رو به افزایش بود و جنگ سرد باعث به وجود آمدن ترس و نگرانی درباره ی کمونیسم شده بود. مردم آمریکا، نگران بمب های اتمی بودند که می توانست کشورشان را با خاک یکسان کند. جنبش های حقوق مدنی در حال شکل گیری بود اما اغلب آمریکایی ها تا دهه ی 1960 درگیر این جنبش ها نشدند.

ناتور دشت، بارها در مدارس و کتابخانه های سراسر ایالات متحده، ممنوع اعلام شده است چرا که زبان و برخی گفت و گوها درباره ی مسائل مختلف در کتاب، بزرگسالان را ناراحت می کند. هولدن با زبان رک و بی پرده ی خود، تقریبا همه چیز را به باد انتقاد می گیرد. او از والدین نه چندان گرم و صمیمی خود، مدارس خصوصی بدذات، معلم هایی بدون درک و دنیایی قلابی و متخاصم گله می کند که باعث افسردگی و حال بد او شده اند. او از زندگی در آمریکای پس از جنگ ناراحت است و می گوید:

یه جورایی خوشحالم که بمب اتم اختراع شد. اگه یه جنگ دیگه شروع بشه، می رم می شینم درست سر بمب. به خدا قسم برا این کار داوطلبم می شم.

رنج تغییر

هولدن بیش از هر چیز دیگر، دوست ندارد که بزرگ شود. در نظر هولدن، هیچ شغلی برای او مناسب نیست. خواهرش فیبی در جایی از داستان به هولدن می گوید که او باید وکیل شود؛ هولدن در جواب می گوید:

خب اونا خوبن اگه همش برن و جون آدمای بی گناهو نجات بدن و از این جور کارا، اما اگه وکیل باشی که ازین کارا نمی کنی. تمام کارت می شه پول حسابی درآوردن و گلف بازی کردن و بریج بازی کردن و ماشن خریدن و مارتینی خوردن و مثل آدم حسابیا به نظر رسیدن. تازه، اگرم بری و جون آدمای بی گناهو نجات بدی، از کجا می خوای بفهمی این کارو واسه این کردی که واقعاً جون آدما رو نجات بدی یا این که فقط می خواستی یه وکیل خیلی خوب باشی، همه هم به پشت بزنن و وقتی که محاکمه ی کوفتی تموم شد، توی دادگاه بهت تبریک بگن، خبرنگارا و همه، مثل شکلی که توی فیلما نشون می دن. از کجا می خوای بفهمی که قلابی نبودی؟ مشکل اینه که هیچ جوره نمی تونی بفهمی.

هولدن سپس فراتر می رود و به فیبی می گوید که دوست دارد چه کاره شود. این حرف های او، معروف ترین بخش کتاب ناتور دشت است:

همه ش تجسم می ‌کنم چن تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن. هزار هزار بچه ی کوچیک؛ و هیشکی هم اون جا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه ی یه پرتگاه خطرناک وایساده م و باید هر کسی رو که می یاد طرف پرتگاه بگیرم، یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه داره کجا می ره، من یه دفه پیدام می شه و می گیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتور دشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم.

هولدن می خواهد که از کودکان در مقابل خطر محافظت کند، به آن ها اجازه دهد بدون محدودیت بازی کنند، زمان را نگه دارد و برای همیشه کم سن و سال باقی بماند. این موضوع را می توان در حرف های هولدن درباره ی دوست داشتنِ موزه ی تاریخ ملی نیز مشاهده کرد چرا که در آن جا، هیچ چیز تغییر نمی کند و

همه چیز همیشه همان جایی که بود، می ماند.

هولدن، الگویی برای سختی های بلوغ

برخی مخاطبین عقیده دارند که هولدن، رفتاری بچگانه دارد در حالی که برخی دیگر معتقدند که او بالغ و باهوش است. خودِ هولدن در این باره می گوید:

گاهی یه جوری رفتار می کنم انگار حدوداً سیزده سالمه، اما بعضی وقتا خیلی کارام خیلی بزرگتر از سن خودمه، واقعاً می گم، اما آدما هیچ وقت متوجهش نمی شن. آدما هیچ وقت هیچی رو متوجه نمی شن.

درک مقاومت هولدن در برابر بزرگترهایی که او را مجبور می کنند «طبق قواعد و قوانین» رفتار کند، از اهمیت بالایی برخوردار است. هولدن، آن قدر به دنیای پیرامونش نامطمئن است و آن قدر از ناراحتی و عدم رضایت خود آگاهی دارد که نمی تواند الگویی برای چگونه زندگی کردن باشد. برخی نویسندگان عقیده دارند که او روزی بزرگ می شود و جواب های مورد نیازش را پیدا می کند.

امروزه، رمان ناتور دشت همچنان به مخاطبین نشان می دهد که سال های نوجوانی، دورانی سخت و بعضاً دردناک است چون علاوه بر فشار از طرف سایرین، اضطراب برنامه ریزی برای آینده نیز وجود دارد. برای کسانی که این رمان را در زمان درستی خوانده اند، ناتور دشت مانند هدیه ای از طرف سلینجر است که دوران سخت نوجوانی را اندکی قابل تحمل تر می سازد.

نکاتی که ممکن است درباره ی «ناتور دشت» ندانید:

 

ناشر اولیه ی کتاب فکر می کرد که هولدن، دیوانه است.

جی. دی. سلینجر قبل از نگارش کتاب ناتور دشت، در حال مذاکره با ناشر خود برای چاپ احتمالی یکی از مجموعه های داستان کوتاه خود بود. اما سلینجر پیشنهاد کرد که به جای چاپ آن مجموعه، رمان جدیدش را منتشر کنند. ویراستارش، رابرت ژیرو، عاشق کتاب شده بود اما رئیس ژیرو، یوجین رینال، فکر می کرد که هولدن کالفیلد دیوانه است. ژیرو در مصاحبه ای با پاریس ریویو می گوید:

یوجین گفت این بچه ذهنش مشکل داره. من گفتم خب، اشکالی نداره، آره همینطوره ولی این رمان فوق العاده است. بعد گفت خب باید رمان رو به بخش کتابداری نشون بدم. جواب بخش کتابداری این بود: این کتاب برای ما نیست، انتشارات رندوم هاوس را امتحان کنید.

 

سلینجر، ناتور دشت را از ابتدا تا انتها با صدای بلند برای سردبیر بخش داستانی مجله ی نیویورکر خواند.

مجله ی نیویورکر پس از رد یکی از داستان های جی. دی. سلینجر برای او در نامه ای نوشت:

این اثر، متنی درخشان، تکان دهنده و تأثیرگذار دارد، اما در مجموع احساس می کنیم که چنین داستانی برای مجله ای مثل مجله ی ما بسیار شوک آور خواهد بود.

زمانی که سلینجر نگارش ناتور دشت را به پایان رساند، تا خانه ی سردبیر بخش داستانی مجله ی نیویورکر، ویلیام مکسول، رانندگی کرد و داستان کتاب را از اول تا آخر با صدای بلند برای او خواند.

 

سلینجر، ناشرین خود را مجبور کرد که عکسش را از روی جلد کتاب بردارند.

تصویری سیاه و سفید از سلینجر بر پشت جلد ناتور دشت در دو چاپ اول این کتاب قرار داشت. سلینجر که از شهرت رو به افزایش خود نگران بود، از ناشرینش خواست که با آغاز چاپ سوم، تصویر او از پشت جلد برداشته شود. او در مصاحبه ای در این مورد گفت:

بگذارید این طور بگویم که از مواجهه با عکس بزرگ چهره ی خودم در پشت جلد کتاب خسته شده ام. منتظر روزی هستم که آن را در حال تکان خوردن روی یک تیر چراغ برق در باد سرد و مرطوب خیابان لکسینگتون ببینم.

 

باشگاهِ «برترین کتاب ماه» از سلینجر خواست که عنوان کتاب را عوض کند.

قبل از انتشار ناتور دشت، باشگاهِ «برترین کتاب ماه» این رمان را انتخاب کرده بود تا آن را برای هزاران مشترک خود بفرستد. اتفاقی که پرفروش شدن اثر را تقریباً تضمین می کرد. اما یکی از شرایط این بود که سلینجر نام کتاب را عوض کند. او، این موضوع را نپذیرفت و در نامه ای برای مسئولان باشگاه نوشت:

هولدن کالفیلد این اتفاق را دوست ندارد.

 

سلینجر، نگارش ناتور دشت را پس از ترخیص از بیمارستانی روانی آغاز کرد.

بسیاری از منتقدین، بیگانگی هولدن با دنیا را به عنوان واکنشی غیرمستقیم از طرف سلینجر نسبت به مشاهداتش در جنگ جهانی دوم تلقی می کنند. این نویسنده، یازده ماه را در برلینِ در حال سقوط سپری کرد و اندکی پس از تسلیم شدن آلمان ها در جنگ، به بیمارستانی روانی رفت. سلینجر پس از گذشت مدتی کوتاه از ترک بیمارستان، اولین قصه ی روایت شده توسط هولدن کالفیلد را به رشته ی تحریر درآورد. این داستان، «من دیوانه ام» نام داشت و در دسامبر 1945 به انتشار رسید.

 

تئوری های زیادی در مورد این که سلینجر چگونه به نام «هولدن کالفیلد» رسید، وجود دارد.

برخی معتقدند که سلینجر، نام شخصیت اصلی موفق ترین اثرش را از هولدن باولر، یکی از هم رزمانش در خلال جنگ، گرفته است. برخی دیگر عقیده دارند او این نام را به خاطر فیلم «روث عزیز» با بازی «ویلیام هولدن» و «جوآن کالفیلد» انتخاب کرده است. نظریه ی دیگری می گوید که هولدن، نام مستعاری بود که هم رزمان سلینجر به او داده بودند.

 

ادامه ای برای این کتاب وجود دارد.

سلینجر در سال 1949 قصد داشت اثری را به نام «اقیانوسی پر از توپ های بولینگ» منتشر کند اما از انجام این کار منصرف شد. این داستان که به مرگ برادر بزرگتر هولدن می پردازد، با این شرط به دانشگاه پرینستون اهدا شد که تا پنجاه سال بعد از مرگ سلینجر، یعنی تا سال 2060 میلادی، به چاپ نرسد. اما در سال 2013، این عنوان به همراه دو قصه ی منتشر نشده ی دیگر به شکل غیرقانونی اسکن و در اینترنت پخش شدند.

قاتل جان لنون، عاشق این کتاب بود.

زمانی که پلیس در صحنه ی قتل جان لنون، یکی از برجسته ترین چهره های موسیقی راک در دنیا و از مؤسسین گروه افسانه ای «بیتلز» حضور یافت، قاتل او، مارک دیوید چپمن را دید که در حال خواندن رمان ناتور دشت با صدای بلند است. او نسخه ای از این کتاب را درست قبل از ارتکاب این جنایت خریده بود. چپمن در کتاب نوشته بود، «این بیانیه ی من است» و آن را با نام هولدن کالفیلد امضا کرده بود. یک سال بعد، پلیس نسخه ای از ناتور دشت را در خانه ی جان هینکلی جونیور پیدا کرد، پس از این که او تلاش کرده بود رئیس جمهور آمریکا، رونالد ریگان را به قتل برساند.