رمان «آنک نام گل» اثر «اومبرتو اکو» در دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ نوشته و منتشر شد، دورهای که «پستمدرنیسم» در آن به نیرویی هرچه قدرتمندتر در حیات ادبی و فکری اروپا و آمریکا تبدیل می شد. «پستمدرنیسم» با تردید نسبت به ماهیت عینی هر حقیقت، بیاعتمادی به توضیحات کلی و فراگیر، و تأکید بر «بینامتنیت» (شیوهای که متون به متون دیگر ارجاع یا واکنش نشان می دهند) شناخته می شود. بسیاری از گفتوگوها و نقاط عطف داستانی در رمان «آنک نام گل» (یا «نام گل سرخ») گواهی بر مضامین پستمدرنیستی آن هستند، از جمله این گفتهی یکی از شخصیت های اصلی به نام «ویلیام باسکرویل» که «کتاب ها همیشه درباره کتاب های دیگر سخن می گویند.»

«اومبرتو اکو» در دوران زندگی خود شاهد ظهور «فاشیسم» در ایتالیا و دیکتاتوری «بنیتو موسولینی» بود. نوشته های متأخر او استدلال می کند که «فاشیسم» صرفا پدیدهای متعلق به اروپای اوایل قرن بیستم نیست، بلکه تهدیدی «ابدی» است که در گذشته انسان ها را سرکوب کرده است و می تواند در آینده نیز این کار را انجام دهد. کتاب «آنک نام گل» به یک نظامِ سیاسیِ سرکوبگرِ تاریخیِ متفاوت می پردازد: «تفتیش عقاید»، دادگاهی که «کلیسای کاتولیک» در قرون وسطی از آن برای دستگیری، آزار و مجازات افراد «مرتد» و تمام کسانی که متهم به تضعیف اقتدار کلیسا بودند، استفاده می کرد. پرداخت «اکو» به نظام های سیاسی سرکوبگر اروپای قرون وسطی در رمان «آنک نام گل» احتمالا متأثر از دیدگاه او به عنوان نویسندهای باشد که خودش تحت حکومت فاشیستی زندگی کرده است.
داستان رمان «آنک نام گل» در قرن چهاردهم میلادی می گذرد و بنابراین به آثاری اشاره دارد که برای پروتاگونیست های قرون وسطایی آن آشنا بودهاند: نوشته های «ارسطو»، بهخصوص کتاب «شاعری»؛ اکتشافات علمی «راجر بیکن»، از نخستین فیلسوفان طبیعتگرا؛ و نظریه های «ویلیام اُکام»، منطقدان قرون وسطایی که اصل «تیغ اُکام» را رواج داد (که بیان می کند در میان چند فرضیه رقیب، سادهترین فرضیه احتمالا درست است). با این وجود، «اکو» با جهش در زمان، به آثاری از دوره های بعد نیز اشاره می کند.
او بارها گرایش ها و الگوهای داستان های کارآگاهی در قرن نوزدهم و بیستم را مورد اشاره قرار می دهد، بهخصوص مجموعه «شرلوک هولمز» اثر «آرتور کانن دویل». «ویلیام باسکرویل» با قدرت شگفتانگیز خود در استنتاج و استدلال منطقی، شباهت زیادی به کارآگاه «کانن دویل» دارد. در واقع، نام او احتمالا ارجاعی است به رمان مشهور «شرلوک هولمز»، کتاب «درنده باسکرویل». همچنین کاراکتر «خورخه بورگوس» نیز اشارهای کاملا آشکار است به نویسنده آرژانتینی نامدار، «خورخه لوئیس بورخس».
نماد
«اومبرتو اکو» استاد «نشانهشناسی» بود—دانشی که به مطالعه چگونگی درک و ایجاد معنا از نشانه ها و نمادها می پردازد. بنابراین تعجبآور نیست که رمان «آنک نام گل» تا این اندازه فرآیند تفسیر و رابطه میان نشانه ها و معانی آن ها را مورد توجه قرار می دهد. «ویلیام باسکِرویل» و «آدسو مِلک» بخش زیادی از رمان را صرف حل مجموعهای از قتل های مرموز در یک صومعه می کنند و به همین دلیل مدام در جستوجوی شواهد و تلاش برای درک معنای آن هستند؛ چه یک جسد، قلب حیوان، یا رفتارهای شکبرانگیز افراد. با این وجود، مشخص می شود گردآوری شواهد کافی برای توضیح رویدادهای مشکوک، پیچیدهتر از چیزی است که «ویلیام» و «آدسو» انتظار داشتند. درنهایت، رابطه میان نمادها و معانی آن برای کاراکترها به یک مسئله فلسفی دشوار تبدیل می شود.
یکی از دغدغه های اصلی در الهیات مسیحی، «هرمنوتیک» یا دانش تفسیر است. به همین خاطر راهبانی همچون «ویلیام»، «آدسو» و دیگر کاراکترهای رمان به شکلی عمیقا درگیر این مسئلهاند که چگونه باید متون گوناگون به شکل کلی، و «کتاب مقدس» به شکل خاص، را به درستی تفسیر کرد. «ویلیام» توضیح می دهد که در «کلمات یک متن مقدس... معنا فراتر از حروف می رود»، به گونهای که کلمات، حقایقی والاتر از معنای ظاهری خود را انتقال می دهند. او همچنین بیان می کند: «وقتی کتابی را بررسی می کنیم، نباید از خود بپرسیم چه می گوید، بلکه باید بپرسیم چه معنایی دارد.»
این نکته درباره متون غیرمذهبی نیز می تواند پابرجا باشد. «ویلیام» به «آدسو» می گوید حتی در داستانی «شرکآمیز» درباره موجودات جادویی، تکشاخ نمایانگر حقیقتی «تمثیلی یا قیاسی» است: «مفهوم پاکدامنی [به عنوان] فضیلتی والا». «ویلیام» با این مثال نشان می دهد که هر چیزی می تواند نمادی برای چیز دیگری باشد—یک اندیشه، مفهوم یا اصل اخلاقی.
با این حال، رمان بسیاری از پرسش ها را بیپاسخ باقی می گذارد، از جمله معنای عنوان کتاب: «نام گل سرخ» چیست؟ ممکن است «اومبرتو اکو» بهعمد قصد داشته است که این پرسش را بدون پاسخ مشخص باقی بگذارد. او در پینوشت می نویسد یک رمان «ماشینی برای تولید تفسیر است». او توضیح می دهد که در واقع این عنوان را انتخاب کرده است «چون گل سرخ نمادی آنچنان سرشار از معناهای گوناگون است که اکنون دیگر تقریبا هیچ معنایی برایش باقی نمانده است» و بنابراین مخاطب «نمی تواند فقط یک تفسیر را انتخاب کند»—مسئلهای که، نه به شکل اتفاقی، پروتاگونیست های داستان نیز با آن مواجهاند. رمان «آنک نام گل» نشان می دهد که ارائه تفسیری واحد و قطعی برای هر نشانه یا نماد ناممکن است، چون ماهیت نمادها اینگونه است که به تعداد تفسیرگران، تفسیرهای متفاوت پدید می آورند.
دانش
تحقیقات «ویلیام باسکرویل» و «آدسو ملک» درباره مرگ های مرموز در صومعه، هرچه بیشتر با کتابخانه صومعه ارتباط پیدا می کند، جایی که بسیاری از راهبان کشتهشده در آن به عنوان محقق، کاتب و تذهیبکار فعالیت می کردند. اگرچه راهبان می توانند در کتابتخانه کار کنند، تنها تعداد اندکی اجازه دارند وارد کتابخانه شوند: هزارتویی وسیع که فقط از طریق درهای مخفی می توان به آن دسترسی یافت. «ویلیام» و «آدسو» هرچه بیشتر در این هزارتو پیش می روند، به حل معما نیز نزدیکتر می شوند—نه فقط معمای هویت قاتل، بلکه راز دیگری که در کتابخانه پنهان شده است.
با این حال، کتابخانه و طراحی هزارتوگونهی آن، پرسش های فلسفی دیگری را نیز مطرح می کند، از جمله این که آیا ایده های موجود در کتاب ها ممکن است خطرناک باشند و در این صورت، چه کسانی باید به آن ها دسترسی پیدا کنند.
«ویلیام»، کتابخانه صومعه را «بهترین در جهان مسیحیت» می نامد، جایی که کتاب هایی به زبان های لاتین، یونانی، فرانسوی، ایتالیایی، انگلیسی، آلمانی، عربی و بسیاری دیگر در آن نگهداری می شود. با این وجود، تمام این دانش، به معنای واقعی کلمه، در حصار قرار گرفته است و فقط کتابدار اجازه ورود به کتابخانه را دارد. همانطور که کتابدار توضیح می دهد، راهب از کتابدار متن مورد نظر خود را درخواست می کند و کتابدار آن را از کتابخانه می آورد، اما تنها در صورتی که درخواست «موجه و از روی ایمان» باشد.
به این صورت، دسترسی به کتاب ها توسط کتابدار کنترل می شود، که تنها فرد مجاز به ورود به کتابخانه است و خودش تصمیم می گیرد که آیا یک درخواست «موجه» است یا نه. وقتی «آدسو» از کتابدار می پرسد که چگونه کتاب ها را در کتابخانه پیدا می کند، او با لحنی جدی پاسخ می دهد «درست و کافی است که فقط کتابدار بداند چگونه این مسائل را رمزگشایی کند.» در واقع، کتابخانه به منظور فریب دادن افراد غیرمجاز، به شکل یک هزارتو طراحی شده است.
نتیجهی تمام این رازآلودگی، پنهانکاری و محرمانگی این است که بسیاری از کتاب های موجود در کتابخانه هرگز خوانده نمی شوند و برای راهبان صومعه، و البته مردم عادی، قابل دسترس نیستند. «ویلیام» از این وضعیت ابراز تأسف می کند و می گوید: «بدون چشمی که آن ها را بخواند، کتاب حاوی نشانه هایی است که هیچ مفهومی نمی آفریند؛ بنابراین بیزبان است.»
به عبارت دیگر، کتاب در غیاب مخاطب صرفا مجموعه ای از نشانه ها بر روی صفحه است و هیچ معنایی ندارد. کتابداران ادعا می کنند که هدف از وجود کتابخانه، نگهداری و محافظت از آثار درونش است. اگرچه ممکن است کتابخانه همانطور که «ویلیام» می گوید، «برای نجات کتاب هایی که در خود جای داده است» ساخته شده باشد، اما «اکنون به محل دفن آن ها تبدیل شده است.»
کتابخانه معمولا گنجینهای از دانش برای نسل های آینده و در اختیار همگان در نظر گرفته می شود. اما به نظر می رسد کتابخانه صومعه بر اصولی کاملا متضاد استوار است: پنهانکاری، ابهام، سردرگمی و انحصارطلبی. «آدسو» می پرسد: «پس آیا کتابخانه ابزاری است برای به تأخیر انداختن ظهور حقیقت، و نه ترویج آن؟» همانطور که حقیقتِ قتل ها هرچه بیشتر در هالهای از رمز و راز فرو می رود، معمای موجود در دل کتابخانه نیز به شکل مشابه دشوار و پیچیده جلوه می کند.