«لئو تولستوی» برای نگارش رمان «جنگ و صلح» تحقیقات گستردهای انجام داد و حدود ۱۶۰ چهره تاریخی را در میان شخصیتهای داستان گنجاند. همانطور که انتظار میرود، تمرکز اصلی رمان بر «جنگهای ناپلئونی» است که میان «ناپلئون» (و متحدانش) از یک سو و چندین ائتلاف مختلف از کشورهای اروپایی از سوی دیگر درگرفت. در سال ۱۸۰۵، «ائتلاف سوم» متشکل از بریتانیا، روسیه، اتریش و پروس، به دلیل تجاوزات فرانسه در ایتالیا و بخشهایی از اروپای مرکزی و شمالی، با «ناپلئون» وارد جنگ شد. تا زمانی که «ناپلئون» در دسامبر همان سال نیروهای روسیه و اتریش را در «نبرد آسترلیتز» شکست داد، بخش بزرگی از اروپا تحت سلطه او قرار گرفته بود.

«تولستوی» از کتاب «بینوایان» اثر «ویکتور هوگو» و همچنین داستانهای «لارنس استرن» بهعنوان آثار تأثیرگذار بر خود یاد کرده است. منتقدان ادبی، کتاب «زندگی و عقاید تریسترام شندی» اثر «استرن» را که در دهه ۱۷۶۰ به چاپ رسید، پیشدرآمدی بر فرم و ساختار کتاب «جنگ و صلح» دانستهاند. کتاب «نفوس مرده» اثر «نیکلای گوگول» و کتاب «خاطرات خانه مردگان» اثر «فئودور داستایفسکی» نیز در پیوست رمان بهعنوان آثاری پیشگام ذکر شدهاند، چون به نظر «تولستوی»، این آثار را نیز نمیتوان به شکل متعارف، رمان درنظرگرفت.
«تولستوی» کتاب «آنا کارنینا» را نخستین رمانِ «حقیقی» خود میدانست و کتاب «جنگ و صلح» را بیشتر نوعی حماسه منثور برمیشمرد. از دیگر آثار برجسته «تولستوی» میتوان به رمان کوتاه «مرگ ایوان ایلیچ» و داستان کوتاه «یک آدم چقدر زمین میخواهد؟» اشاره کرد.
تاریخ
«تولستوی» در واکنش به گسترش روزافزون نظریههای علمی در زمانه خود، با این دیدگاه مخالفت میکرد که واقعیت را میتوان صرفا بر اساس نظریهها و نظامهای فکری توضیح داد. چنین نظامهایی از نظر او، پیچیدگی رویدادها را به حاشیه تاریخ میرانند و به این صورت تلاش میکنند زندگی را به چیزی تقلیل دهند که بهسادگی قابل توضیح است. به بیان دیگر، انسانها نظریههای کلی و فراگیر را بر زندگی تحمیل میکنند یا جنبشهای تاریخی را به شخصیتهایی ابرانسانی نسبت میدهند، در حالی که واقعیت این است که زندگی حاصل امکانها و انتخابهایی است که دائما بر یکدیگر تأثیر میگذارند.
به عنوان نمونه، رمان اظهارات و فرمانهای ژنرالها—که معمولا مهمترین و تأثیرگذارترین بازیگران جنگ تلقی میشوند—را در برابر قهرمانیها و رنجهای ناشناخته سربازان عادی قرار میدهد. «تولستوی» به شکل غیر مستقیم نشان میدهد که این سربازان عادی در واقع تأثیر بسیار بیشتری از ژنرالهای مشهور بر نتیجه جنگ داشتهاند. «تولستوی» همچنین تاریخنگاران عصر خود را به خاطر تلاش برای توضیح «جنگ ۱۸۱۲» صرفا بر اساس نبوغ یا ناتوانی «ناپلئون» به نقد میکشد، و به این موضوع میپردازد که نتیجه هر نبرد، حاصل تعداد زیادی از انتخابهای فردی است.
از نظر «تولستوی»، تاریخ همیشه پیچیدهتر از چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد، هم به دلیل عوامل پیشبینیناپذیر و هم به دلیل تعداد زیاد انسانهای ناشناختهای که اقداماتشان در کنار یکدیگر به رویدادها شکل و جهت میدهد. به این خاطر که تاریخنگاران نمیتوانند تمام این افراد و متغیرها را در نظر بگیرند، ناگزیر به سادهسازی واقعیت روی میآورند. بخشی از دستاورد کتاب «جنگ و صلح»، پیچیدگی و ظرافت آن است. رمان، پیچیدگی پایانناپذیر زندگی انسان را به شیوهای بررسی میکند که جایگاه واقعی تاریخ را به رسمیت میشناسد، اما در عین حال از پدیدههای آشکار و «بزرگ» فراتر میرود.
معنا
در رمان «جنگ و صلح»، بیشتر شخصیتهای اصلی با این پرسش مواجه میشوند که چگونه میتوان در جهانی سرشار از رنج و مصیبت، به خوشبختی و رضایت دست یافت. به عنوان نمونه، «پییر» در جستوجوی معنا و ثبات به گروهی میپیوندد که نوید میدهد او را از خامیها و اشتباهات دوران جوانی نجات خواهد داد. او اما خیلی زود از دورویی اعضای این گروه سرخورده میشود.
«تولستوی» معتقد است معنا و خوشبختی از طریق مسیری یکسان و از پیش تعیینشده به دست نمیآید، بلکه از توانایی انسان در پذیرش اسرارآمیز بودن جهان سرچشمه میگیرد. بهطور کلی، زیبایی و نیکی چیزی نیست که «در جایی بیرون» از فرد قرار داشته باشد—مانند اهدافی خارجی که باید به شکل بیپایان در جستوجوی آن بود—بلکه میتوان آن را اینجا و اکنون به دست آورد: از طریق درک چیزی که همیشه با انسان همراه بوده است.
جنگ
بخش قابلتوجهی از رمان «جنگ و صلح» بر رویدادهای مهم «جنگهای ناپلئونی» تمرکز دارد، بهویژه در سالهای ۱۸۰۵ تا ۱۸۰۷ و همچنین حمله فرانسه به روسیه در سال ۱۸۱۲. «تولستوی» جزئیات جنگ را از زوایای گوناگون بررسی میکند، از جلسات ژنرالها پیش از نبرد تا افسران جوان سوارهنظام که برای نخستین بار زیر آتش دشمن قرار میگیرند. اگرچه «تولستوی» درباره ابعاد گستردهتر جنگها و تأثیرات بینالمللی بلندمدت آن سخن میگوید، رفتار سربازان به صورت انفرادی را نیز مورد کاوش قرار میدهد تا دیدگاه خود را درباره جنگ را آشکار سازد.
در مقیاس انسانی، جنگ درنهایت چیزی نیست جز کشته انسانها توسط یکدیگر، که صرف نظر از اهداف نظری جنگ، به هیچ وجه عاقلانه یا منطقی نیست. به این خاطر که جنگ پدیدهای غیرمنطقی است، انسانها نیز در میدان نبرد رفتارهایی غیرمنطقی از خود نشان میدهند و پس از آن، اغلب درمییابند که تجربه جنگ، گرایشهای اخلاقی آنها را کمرنگ کرده است. «تولستوی» از طریق پرداختن به تأثیرات مخرب جنگ بر انسانها نشان میدهد که صرف نظر از توجیهات گوناگون، جنگ در اساس رویدادی ناشی از نادانی است که انسانیت را در افراد از بین میبرد.
«تولستوی» بارها این دیدگاه را بیان میکند که «جنگهای ناپلئونی» درنهایت فقط تودهای از افراد مسیحی بود که بدون هیچ دلیلی یکدیگر را میکشتند. او در پایان کتاب حتی فراتر میرود و میگوید که توضیحی برای جنگ به جز در نظر گرفتن آن به عنوان نمونهای از «قانون جانورشناختی» وجود ندارد—که بر اساس آن، نرها تمایل دارند با یکدیگر بجنگند و همدیگر را بکشند. فارغ از این که انسانها از چه آرمانهایی نام میبرند، جنگ از نظر «تولستوی» زشت و توجیهناپذیر است، پدیدهای که باعث تنزل همه طرفهای درگیر در آن میشود.
اصالت
«تولستوی» در سراسر رمان «جنگ و صلح»، روسیه اشرافی (که تحت تأثیر فرهنگ اروپا، تصنعی و اغلب متظاهر است) را با روسیه سنتی (که در مجموع سادهتر، صادقانهتر و اصیلتر است) مقایسه میکند. اشراف در تلاشاند ویژگیهای «اروپایی» را در خود پرورش دهند، از جمله شیفتگی نسبت به فرهنگ فرانسه و بهکارگیری راهبردهای نظامی پیچیده آلمان. با این حال، این ویژگیها در درازمدت چندان موفق نیستند، یا دستکم نمیتوانند گرایشهای واقعی و «روسی» شخصیتهای رمان را به حاشیه برانند. «تولستوی» با ارائه چنین نمونههایی نمیگوید که ارزشهای اروپایی کاملا بیارزش یا بیمعنا است، بلکه بیان میکند روسیه و مردمش زمانی شکوفا میشوند که به فرهنگ و ارزشهای خود وفادار بمانند، نه این که به ایدههایی ناآشنا روی آورند که اغلب با روش زندگی خودشان ناسازگار است.
در جامعه اشرافی، تناقضی درونی وجود دارد: آیا اشراف میتوانند در حالی که به امور «اروپایی» روی میآورند، همچنان اصالت روسی خود را حفظ کنند؟ «تولستوی» اعتقاد دارد که پاسخ منفی است. اشراف روس به هر چیزی که فرانسوی باشد، علاقهمند هستند. در حقیقت داستان با گفتوگویی به زبان فرانسوی آغاز میشود، وقتی «آنا پاولونا شرر» در یکی از مهمانیهای مشهور خود، که معمولا محل حضور مهاجران فرانسوی است، از مهمانان استقبال میکند.
به شکل همزمان، این گفتوگو نشان میدهد که روسیه، تحت رهبری «امپراتور الکساندر» که «فرشتهگون» خوانده میشود، تنها کشوری است که میتواند ناجی اروپا در برابر ناپلئونِ «دیوصفت» باشد. به این صورت، اشرافزاده روس برای حفظ جایگاه خود در جامعه اشرافی، باید از نظر فرهنگی «فرانسوی» رفتار کند و همزمان در مقال «دیوصفتی» فرانسه بایستد.
«تولستوی» اما صرفا با مردم، فرهنگ یا ارزشهای «اروپایی» را مخالفت نمیکند، بلکه معتقد است روسیه در دوران «ناپلئون» از طریق ناتوانی در پذیرش باورها، ارزشها و عشق به زندگیِ منحصربهفرد فرهنگ روس، به رشد و رفاه خود آسیب زد.