«جک لندن» برای خلق داستان هایی مانند رمان «سپیددندان» به شکلی مستقیم از تجربه های خود در منطقه «کلوندایک»، در دوران «تب طلا» در سال 1897، الهام گرفت. او نیز مانند بسیاری از جویندگان طلا که در پی ثروت و ماجراجویی بودند، راهی «کلوندایک» شد. اما عوامل اقتصادی و اجتماعیِ گستردهتری در پس این مهاجرت بزرگ نزدیک به صد هزار نفر به شمال نقش ایفا می کرد.

رکود اقتصادی ناشی از بحران مالی سال 1893 بسیاری از افراد را وادار کرد که شغل خود را رها کنند یا خانه هایشان را بفروشند و به استخراج طلا روی آورند. از میان این جمعیت، فقط حدود سی هزار نفر به «کلوندایک» رسیدند و فقط نزدیک به چهار هزار نفر موفق به یافتن طلا شدند. زندگی در این منطقه با قتل، خودکشی، بیماری و گرسنگی همراه بود. خود «جک لندن» نیز پس از ابتلا به بیماری «اسکوربوت» ناچار به بازگشت شد. این مشکلات به همراه احتمال اندک موفقیت، یا حتی زنده ماندن، باور او به «جبر محیطی» را تقویت کرد، که بعدها بر آثاری مانند کتاب «سپیددندان» نیز تأثیر گذاشت.
رمان «سپیددندان» که در ابتدا قرار بود اثری همراه و مکمل برای کتاب «آوای وحش» باشد، در واقع نقش نقطهی مقابلِ ادبیِ این داستان مشهور را ایفا می کند. در حالی که داستان «آوای وحش» به دگرگونی یک سگ اهلی به گرگی وحشی را می پردازد، داستان «سپیددندان» این روند را به شکل وارونه به تصویر می کشد: گرگی وحشی و خشن به موجودی رام و وفادار تبدیل می شود. هر دو داستان از نظریه های تکاملی در کتاب «خاستگاه گونه ها» اثر «چارلز داروین» تأثیر پذیرفتهاند—از جمله «بقای سازگارترین گونه» و «انتخاب طبیعی». «جک لندن» به شکل خاص در رمان «سپیددندان» به بررسی مفهوم «جبر محیطی» می پردازد: دیدگاهی الهام گرفته از اندیشه های «داروین» که بیان می کند محیط، نقشی تعیینکننده در چگونگی رشد و تحول موجودات دارد. این ایده را می توان به شکل آشکار در کاراکتر «سپیددندان» مشاهده کرد که در واکنش به شرایط اجتماعی و زیستی پیرامونش دچار دگرگونی می شود.
بقا
«سرزمین شمالی» در رمان «سپیددندان»، مکانی نامساعد و بیرحم است که هر موجود زنده برای ادامه حیات در آن می جنگد. «جک لندن» این نبرد را از طریق به تصویر کشیدن گروه سگ های سورتمهکش متعلق به «بیل» و «هنری» در میان دشت یخزده و خاموش «کلوندایک» نشان می دهد. آن ها در این گستره سرد و بیجان، تنها نشانه از وجود زندگی هستند. یک تابوت نیز در پشت سورتمه به چشم می خورد که به آن ها یادآوری می کند مرگ ممکن است هر لحظه در این سرزمین خطرناک فرا برسد. این تصویر به مخاطبین نشان می دهد که زندگی در طبیعت وحشی تا چه اندازه شکننده و آسیبپذیر است. قحطی های ویرانگر و تکرارشونده در سراسر رمان نیز بر ناپایداری زندگی تأکید می کند.
از آنجا که مرز میان زندگی و مرگ بسیار باریک است، «سپیددندان» از همان ابتدا می آموزد که قانون طبیعت ساده است: «یا می خوری، یا خورده می شوی.» او، مانند نیاکانش، این قانون را از راه شکار آموخته است. «سپیددندان» باید شکار خود را از پا درآورد، وگرنه خودش ممکن است طعمهی یک شکارچی بزرگتر، نیرومندتر و زیرکتر شود. از آنجا که زندگی همواره در وضعیتی ناپایدار قرار دارد، انسان و حیوان هر دو باید پیوسته برای بقا مبارزه کنند.
با این که مرگ همواره حضوری دائمی و تهدیدکننده دارد، میل به زندگی نیز غریزی و نیرومند است. زندگی «سپیددندان» با ارادهای سرسخت برای زنده ماندن گره خورده است. او در نخستین ماه های زندگیاش برای تجربهی گرمای خورشید و پرتوهای زندگیبخش آن اشتیاق دارد. وقتی بولداگ به او حمله می کند، تا آخرین لحظهی ممکن به نبرد ادامه می دهد. پس از تجربهی نبردی که او را تا آستانهی مرگ پیش می برد، بهبودی شگفتانگیز «سپیددندان» نشان می دهد که ارادهی شکستناپذیرش برای بقا بر همه موانع غلبه، و او را به جنگجویی بیباک تبدیل می کند. «جک لندن» این اراده برای بقا را ارزشمند برمی شمارد و در سراسر رمان آن به ستایش از آن می پردازد.
غریزه
«سپیددندان» در طول داستان می کوشد میان غرایز وحشی خود و انتظارات دنیای اهلی تعادل برقرار کند، نکتهای که بر تقابل میان طبیعت و جامعه تأکید دارد. «سپیددندان» در دنیای وحشی رشد کرده و نیمهگرگ است، و غرایز ذاتیاش برای جنگیدن و شکار کردن با شیوه زندگی انسان ها سازگار نیست. به عنوان نمونه، او هنگام نوازش شدن یا بسته شدن با بندی چرمی به دست صاحباناش، حالتی تدافعی به خود می گیرد. انسان ها با این رفتارها، انتظار اطاعت و احترام از سگ خود دارند، اما «سپیددندان» که حیوانی وحشی است، این رفتارها و محدودیت ها را تهدیدی برای بقای خود می داند.
«سپیددندان» همچنین بارها در درک رفتار انسان ها را به اشتباه می افتد. هنگامی که «اسکات» مادرش را در آغوش می گیرد، «سپیددندان» این حرکت را عملی تهدیدکننده و خشونتآمیز می پندارد و تا آستانهی حمله به آن زن پیش می رود. به شکل مشابه، او قوانین انسان ها برای شکار را نیز به درستی درک نمی کند. وقتی تمام مرغ هایی را که شکار کرده است، جلوی در خانه «اسکات» می گذارد، تصور می کند با این کار هدیه ای ارزشمند را به صاحبش تقدیم کرده، در حالی که در واقع با کشتن حیوانات اهلی، مرتکب خطایی بزرگ شده است.
با وجود این که سرشت «سپیددندان» با قوانین جامعه سازگار نیست، جنبهای از شخصیتاش، او را به احترام گذاشتن به انسان ها وادار می کند. او نهتنها انسان ها را همچون خدایان می بیند، بلکه توانایی ابراز وفاداری، اطاعت و تعهد نسبت به آن ها را نیز دارد. همین ویژگی ها سبب می شود «سپیددندان» مشتاق «امنیت» و «همراهی» انسان باشد.
کشمکش درونی «سپیددندان» میان سرشت وحشی او و میل به همزیستی با انسان، تضاد میان طبیعت و تمدن را برجسته می کند، اما در عین حال نشان می دهد که این دو جهان کاملا جدا و ناسازگار نیستند. عبور «سپیددندان» از قلمرویی به قلمروی دیگر نشانگر امکان انعطاف و تغییر در مرز میان آن هاست، و دگرگونی او به حیوانی اهلی همزمان با حفظ غرایز گرگگونهی خود، او را به موجودی متعلق به هر دو جهان تبدیل می کند. «جک لندن» از طریق دگرگونی «سپیددندان» نشان می دهد اگرچه طبیعت و جهان انسان ها در تقابل با یکدیگر هستند، اما پیوندی عمیق نیز میان آن ها وجود دارد.
سرشت
«جک لندن» در کتاب «سپیددندان» به یکی از پرسش های اساسی در بطن مفهوم «جبر محیطی» می پردازد: آیا سرشت و ذات هر موجود مسیر زندگیاش را تعیین می کند، یا محیط نقشی مهمتر در شکلگیری آن دارد؟ به بیان دیگر، کدامیک تعیینکنندهتر است: سرشت یا پرورش؟
می توان گفت «جک لندن» چگونگی پرورش را مهمتر در نظر می گیرد، و نشان می دهد شخصیت «سپیددندان» همچون خمیری است که شرایط زندگی و انسان هایی که با آن ها روبهرو می شود، به آن شکل می دهند. هر بار که محیط زندگی «سپیددندان» تغییر می کند، خلقوخو و رفتار او نیز دگرگون می شود. در «سرزمین شمالی»، او ناچار است برای دفاع از خود و ادامه زندگی به غرایز شکار، نبرد و کشتن تکیه کند. اما در جنوبِ امن و آفتابی، خشونت و درندگی او به تدریج فروکش می کند، چون زندگیاش دیگر صرف مبارزه و تلاش برای بقا نمی شود، بلکه به محافظت از صاحبانش اختصاص می یابد. شخصیت «سپیددندان» همچنین در دوران زندگی با انسان های مختلف، دچار دگرگونی هایی چشمگیر می شود. به این صورت، «جک لندن» این نکته را مورد توجه قرار می دهد که شیوه پرورش هر موجود، تأثیری انکارناپذیر بر سرشتاش بر جای می گذارد.