داستان رمان «دور دنیا در هشتاد روز» اثر «ژول ورن» اندکی پس از «انقلاب صنعتی» رخ می دهد—دورهای همراه با چندین دستاورد مهم در تاریخ حملونقل مدرن که نقشی مستقیم در داستان دارند: افتتاح «کانال سوئز»، توسعه شبکه راهآهن هند و ساخت «نخستین راهآهن میانقارهای» در ایالات متحده. این دستاوردها، همراه با نوآوری هایی مانند نیروی بخار و ابزارهای ماشینی، به افراد این امکان را دادند که بیش از هر زمان دیگری برای تفریح و ماجراجویی سفر کنند.

«ژول ورن»، که در تمام عمر خود شیفته جغرافیا و دریانوردی بود، به شکل آشکار از فرصت های جدید برای ماجراجویی به واسطهی این نوآوری ها الهام گرفت. در این دورانِ گسترش اقتصاد و فناوری، امپریالیسم بریتانیا و آمریکا نیز از نیروهای مهم تأثیرگذار بر جهان بودند—موضوعی که «ورن» در طول سفرهای دو کاراکتر داستان، «فاگ» و «پاسپارتو»، و مواجهه آن ها با سایر فرهنگ ها، هرچند به شکلی نهچندان مستقیم مورد کاوش قرار می دهد.
اگرچه «ژول ورن» به شکل معمول نویسنده داستان های «علمیتخیلی» در نظر گرفته شده و حتی «پدر داستان علمیتخیلی» نامیده شده است، رمان «دور دنیا در هشتاد روز» هیچ یک از عناصر این ژانر آیندهنگر را در خود ندارد. در عوض، داستان در دنیای معاصرِ خود «ورن» می گذرد و از بسیاری جهات به رمان های ماجراجویانهی هیجانانگیز و پرتعلیق شباهت دارد که اغلب به صورت سریالی و دنبالهدار منتشر می شدند. کتاب «رابینسون کروزو» اثر «دنیل دفو»، کتاب «جزیره گنج» اثر «رابرت لویی استیونسن»، کتاب «ماجراهای هاکلبری فین» اثر «مارک تواین»، و کتاب «آوای وحش» اثر «جک لندن» از نمونه های مشهور این ژانر هستند. «ژول ورن» به شکل خاص از دو نویسنده هموطن خود، «ویکتور هوگو»، خالق کتاب «بینوایان»، و «الکساندر دوما»، خالق رمان های «سه تفنگدار» و «کنت مونت کریستو»، تأثیر پذیرفته بود.
همانند بسیاری از آثار دیگر «ژول ورن»، داستان «دور دنیا در هشتاد روز» نیز در ابتدا به صورت سریالی و چندبخشی منتشر شد. بسیاری از مخاطبین بر این باور بودند که سفرهای «فیلیاس فاگ» واقعی است و نه روایتی داستانی، و همانند شخصیت های رمان، بر سر موفقیت یا شکست او شرطبندی می کردند. آخرین بخش داستان، که در 21 دسامبر 1872 رخ می دهد، دقیقا در همان تاریخ به انتشار رسید.
زمان
در رمان «دور دنیا در هشتاد روز»، مردی ثروتمند و ماجراجو به نام «فیلیاس فاگ» با بهرهگیری از نوآوری های مدرن در حملونقل، موفق می شود کاری را انجام دهد که زمانی ناممکن به نظر می رسید: دور زدن کره زمین در کمتر از سه ماه. داستان در سال 1872 و اندکی پس از «انقلاب صنعتی» می گذرد. در این دوران، نیروی بخار، ابزارهای ماشینی و سایر فناوری های شگفتانگیز، شیوه زندگی، کار و سفر انسان ها را دگرگون کردند. روش های حملونقل جدید مانند کشتی بخار و قطار این فرصت را در اختیار افراد قرار می داد که مسافت های طولانی را بسیار سریعتر و کارآمدتر طی کنند—تغییری که باعث می شود یکی از دوستان «فاگ» به نام «رلف» بگوید جهان از نظر فیزیکی کوچکتر شده است چون «اکنون انسان می تواند ده برابر سریعتر از صد سال پیش دور دنیا را طی کند.»
در این دوره، برداشت انسان ها از مفهوم زمان نیز تغییر یافت؛ زمان حالا به منبعی ارزشمند تبدیل شده بود که می شد آن را مدیریت، کنترل و بهینه کرد. «فاگ»، که مانند یک ماشین به نظم، وقتشناسی و دقت اهمیت می دهد، تجسمی از این نگرش مدرن به زمان به شمار می رود. «ژول ورن» با نشان دادن مشکلات و حتی زیان های ناشی از رقابتی که «فاگ» و خدمتکارش، «ژان پاسپارتو»، برای غلبه بر زمان آغاز کردهاند، این نگرش را به چالش می کشد. وسواس برای عقب نماندن از برنامه، باعث بیتوجهی آن ها به امور مهمتر و پرمعناتر می شود، و با وجود همه تلاش هایشان برای غلبه بر محدودیت ها، زمان همچنان نیرویی تصادفی و مهارنشدنی باقی می ماند.
«پاسپارتو»، با وجود این که در مقایسه با «فاگ» شخصیتی انعطافپذیرتر دارد، در طول سفر به تدریج دچار وسواس نسبت به زمان و کنترل امور می شود. او از طریق تنظیم ساعتش به وقت لندن تلاش می کند احساسی از نظم را به وجود آورد، و پس از هر تأخیر و مشکل در مسیر، آشفتگی و فشار روحی زیادی را تجربه می کند. اگرچه «پاسپارتو» اشتیاق بیشتری از «فاگ» برای دیدن جهان پیرامون خود دارد، اما دلمشغولی همیشگیاش نسبت به برنامه زمانی باعث می شود این سفر، به جای این که برایش لذتبخش باشد، به تجربهای پراسترس تبدیل شود.
اگرچه «فاگ» و «پاسپارتو» مدام در فکر پایان مهلت خود هستند و به همین خاطر رابطهای منفی با زمان پیدا می کنند، برنامهی دقیقی که «فاگ» با وسواس برای سفر تنظیم کرده است، درنهایت بیثمر از آب درمی آید و نمی تواند موفقیت آن ها تضمین کند. «فاگ» در طول سفر به فناوری هایی اعتماد می کند که به او امکان دادهاند کاری شگفتآور همچون سفر در دور دنیا در هشتاد روز را به انجام برساند. با این حال، آن ها پیوسته با رویدادهای غیرقابل پیشبینی روبهرو میشوند که از دل طبیعت یا خطاهای انسانی پدید می آید—طوفان در دریا، خطوط راهآهن ناتمام، مشکلات قانونی، و خشونت های بیدلیل، همگی باعث می شود «فاگ» و «پاسپارتو» صرف نظر از تلاش هایشان برای غلبه بر زمان، از مسیر منحرف شوند.
«ژول ورن» از طریق نشان دادن این نکته که تلاش «فاگ» و «پاسپارتو» برای کنترل زمان در بسیاری اوقات به مانعی در برابر لذت بردن از سفر و زندگی روزمرهی آن ها تبدیل می شود، گرایش جامعهی مدرن به زندگی ماشینی و وابسته به روتین های دقیق را به نقد می کشد. رمان «دور دنیا در هشتاد روز» به کاوش در شیفتگی دنیای صنعتیشده به فناوری و وسواس نسبت به کارایی و بهینهسازی می پردازد و نشان می دهد حتی با بزرگترین پیشرفت های فناوری، همچنان زمان است که بر انسان ها تسلط دارد و نه برعکس.
ماجراجویی
بخت و اقبال، و تردید ناشی از آن، یکی از عوامل اصلی در پیشروی پیرنگ کتاب «دور دنیا در هشتاد روز» است. «فیلیاس فاگ»، مردی شیفتهی شرطبندی، با جسارت بیست هزار پوند بر سر توانایی خود برای سفر در دنیا در هشتاد روز شرط می بندد—کاری که تعداد زیادی از افراد آن را ناممکن یا دستکم بسیار بعید می دانند. در طول سفر، خوششانسی و بدشانسی به شکلی تصادفی با «فاگ» و همسفرانش همراه می شود.
«فاگ» که در ماجراجویی خود همواره بر مرز باریک میان موفقیت و شکست قدم برمی دارد، هم با انتقادهای پیوسته افکار عمومی، و هم با بدبینی بسیاری از افرادی مواجه می شود که در طول مسیر با آن ها ملاقات می کند. این واکنش عمومی، بازتابی از نگرش جامعهی عصر او نسبت به ریسک و خطرپذیری است. با این حال، همین آمادگیِ نامتعارف برای به خطر انداختن ثروتش، زمینهساز بزرگترین ماجراجویی زندگی «فاگ» می شود—سفری که برایش هیجان، تجربه های ارزشمند و روابطی عمیق را به ارمغان می آورد و درنهایت معنایی تازه به زندگی او می بخشد.
«ژول ورن» از طریق نشان دادن مزایای گوناگونی که «فاگ» از اعتماد به شانس به دست می آورد، به ترویج ماجراجویی و ریسکپذیری می پردازد—نه برای دستیابی به منفعتی مشخص، بلکه «صرفا برای خودِ بازی.» علیرغم نظرات دیگران، به نظر می رسد که «بخت به شکلی عجیب با فاگ همراه بوده است.» اگرچه او با خطرها و مشکلات بسیاری روبهرو می شود، همین موانع هستند که «فاگ» و همراهانش را وارد ماجراجویی هایی هیجانانگیز می کند و درنهایت به آن ها فرصت می دهد تا روابطی تازه و ارزشمند را شکل دهند—جنبهای از زندگی که بدون آغاز این سفر ماجراجویانه، دور از دسترس «فاگ» باقی می ماند.
پیش از آغاز سفر، «فاگ» فردی کاملا گوشهگیر است. «سِر فرانسیس» می پرسد «آیا واقعا در پس این ظاهر سرد، قلب یک انسان می تپد و آیا فیلیاس فاگ اصلا توانایی درک زیبایی های طبیعت را دارد؟» اما «فاگ» به واسطه پذیرفتن تردید و خطر در این سفر، وادار می شود بارها از برنامه اصلی خود فاصله بگیرد، و همین امر او را با تجربه ها، مکان ها و افرادی جدید آشنا می کند و احساسی عمیق و رضایتبخش از پیوند با دیگران را در او پدید می آورد که پیش از این ماجراجویی در زندگیاش وجود نداشت.
«فاگ» همچنین رابطهای صمیمانهتر با «پاسپارتو» را شکل می دهد—خدمتکار و همراه او که درمی یابد «در زیر آن ظاهر یخزده»، قلب و روحی واقعی نهفته است و سرانجام «فاگ» را دوست نزدیک خود در نظر می گیرد. ماجراجویی های گوناگون و آمادگی «فاگ» برای پذیرش خطر، به او امکان می دهد پیوندهایی راستین و عمیق ایجاد کند که بسیار ارزشمندتر از معاشرت های سطحی او با دوستانش در زندگی روزمرهاش هستند.