کتاب دیوار

The Wall

  • قیمت : ۱۴,۵۰۰ تومان
  • قیمت برای شما : ۱۱,۶۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: آزاد مهرآزاد مهر
نویسنده: ژان پل سارتر ژان پل سارتر

معرفی کتاب دیوار اثر ژان پل سارتر

کتاب دیوار، مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته ی ژان پل سارتر و تعدادی دیگر از نویسندگان برجسته ی دنیا است که توسط صادق هدایت به فارسی بازگردانده شده است. داستان دیوار، اولین قصه از این مجموعه، سه زندانی سیاسی را در شب قبل از اعدامشان به مخاطب معرفی می کند. زوال ذهنی این شخصیت ها از نقطه نظر دکتری مهربان که انگار برای تسلی دادن به آن ها آن جاست، با جزئیاتی زیبا و در عین حال دلهره آور به تصویر کشیده می شود. همزمان با نزدیکتر شدن صبح، شخصیت ها بسیار قبلتر از شلیک شدن اولین گلوله به سویشان، از دیوار میان مرگ و زندگی عبور می کنند. این تصویر درخشان از زندگی در رنج، حُسن مَطلَعی است بر مجموعه داستان هایی که اندوه جهان مدرن را در زندگی افراد ساکن در آن بازتاب می دهند.

خرید و معرفی کتاب خواندنی دیوار


ویژگی ها کتاب دیوار

ژان پل سارتر برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال 1964

مشخصات کتاب دیوار
قطع :رقعی
نوع جلد :جلد نرم
شابک :978-964-5942-54-8
تعداد صفحه :120
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :1939
سری چاپ :1
بیشتر بخوانید

ژان پل سارتر ،‌ قیامی علیه خودفریبی

تئوری های این نویسنده در مورد مقوله ی اگزیستانسیالیسم و آزادی، جایگاه او را به عنوان یکی از تأثیرگذارترین فلاسفه ی دنیای غرب در قرن بیستم ، تثبیت کرده است.

نکوداشت های کتاب دیوار
The Wall is one of Sartre’s greatest existentialist works of fiction.
دیوار، یکی از بزرگترین داستان های هستی گرایانه ی سارتر است.
Barnes & Noble

A classic account of what it must feel like to be condemned.
تشریحی کلاسیک از این که محکوم بودن، چه حسی خواهد داشت.
Thoughtco

Beautiful and dark.
زیبا و تاریک.
Lithelper

بخش هایی از کتاب دیوار (لذت متن)
نزدیک سه ساعت طول کشید. من منگ شده بودم و سرم خالی بود. ولی اتاق گرم بود و روی هم رفته می چسبید: آخر از بیست و چهار ساعت پیش متّصل لرزیده بودیم. نگهبان ها زندانی ها را یکی یکی جلو میز می بردند. آن وقت آن چهار نفر اسم و شغلشان را می پرسیدند. معمولا کار را همین جا تمام می کردند، یا احیانا دیگری هم از این رو و آن ور می پرسیدند: «تو توی خراب کاری انبار مهمات دست داشتی؟» یا: «صبح روز نهم کجا بودی و چه کار می کردی؟» به جواب ها گوش نمی دادند یا وانمود می کردند که گوش نمی دهند. یک لحظه ساکت می ماندند و توی هوا نگاه می کردند و بعد مشغول نوشتن می شدند. از تام پرسیدند که آیا واقعا در بریگاد بین الملل خدمت می کند. تام نمی توانست حاشا بکند، چون کاغذهایی توی جیب هایش پیدا کرده بودند.

یک شغال از پشت سرم رسید، از زیر دستم گذشت و خودش را به من چسباند. مثل اینکه به حرارت من احتیاج داشت، بعد سرش را به جانب من گرفت و در حالی که چشم هایش به چشم های من دوخته بود گفت: «من از همه ی شغال ها پیرترم و خوشحالم از اینکه در این مکان می توانم به تو سلام بکنم. تقریبا امیدم قطع شده بود زیرا سالیان درازی است که چشم به راه تو بوده ام، مادرم در انتظارت بود و همچنین مادر او و تمام مادرها و مادر همه ی شغال ها هم انتظار تو را داشت.»

زندان ما یکی از زیرزمین های بیمارستان بود. از چهار طرف باد می آمد و خیلی سرد بود. دیشب تا صبح لرزیده بودیم و روز هم وضعمان بهتر از شب نشده بود. پنج روز گذشته را من توی سیاه چال خانه ی اسقفی گذرانده بودم که لابد یک جور فراموشخانه از دوره ی قرون وسطی بود: چون عده ی زندانی ها زیاد و جا کم بود آن ها را توی هر سوراخی که به دستشان می رسید، می چپاندند. من حسرت آن سیاه چال را نمی خوردم: البته آن جا سردم نبود، ولی تنها بودم و این کم کم آدم را کلافه می کند. حالا توی این زیرزمین تنها نبودم. خوان تقریبا حرف نمی زد؛ ترس برش داشته بود و به علاوه خیلی هم جوان بود و حرفی نداشت که بزند. ولی تام بلبل زبانی می کرد و زبان اسپانیایی را هم خیلی خوب می دانست.