پلیس را خبر می کنم

I'm Calling the Police

مشخصات کتاب پلیس را خبر می کنم
مترجم :
شابک :978-600-96667-5-1
قطع :رقعی
تعداد صفحه :80
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :2011
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :2
زودترین زمان ارسال :6 خرداد

جزو پرفروش ترین کتاب ها و رمان های ایران

معرفی کتاب پلیس را خبر می کنم اثر اروین دی. یالوم | ایران کتاب

کتاب پلیس را خبر می کنم، اثری نوشته ی اروین دی. یالوم است که اولین بار در سال 2011 به چاپ رسید. «مسئله ای سخت در جریان است... گذشته در حال فوران است... دو زندگی ام، در روز و در شب، در حال به هم پیوستن اند... باید با تو صحبت کنم.» دوست قدیمی یالوم در دانشکده ی پزشکی، با این جملات از او تقاضای کمک می کند. باب برگر در طول رفاقت پنجاه ساله اش با یالوم، هیچ وقت چیزی از ترس های شبانه اش به او نگفته بود. اما حالا، او بالاخره مجبور می شود این کار را انجام دهد. برگر در کتاب پلیس را خبر می کنم، عذاب ناشی از گذشته ای زخم خورده از جنگ را برای یالوم تعریف می کند: برگر با تظاهر به مسیحی بودن، توانست از هولوکاست جان سالم به در ببرد؛ اما پس از سپری کردن سال های متمادیِ سرکوب و تلاش برای جبران، مواجهه ای مخاطره آمیز باعث می شود خاطرات دردناک آن سال ها دوباره جان یابند. یالوم و دوست قدیمی اش به همراه یکدیگر، به تشریح و تفسیر پاره هایی از گذشته ای دردناک و کابوس وار می پردازند.

کتاب پلیس را خبر می کنم

نکوداشت های کتاب پلیس را خبر می کنم
A powerful exploration of Yalom's most vital themes : memory, fear, love, and healing.
کاوشی قدرتمند در مهمترین تم های مورد استفاده ی یالوم: خاطرات، ترس و درمان.
Barnes & Noble

A glimpse into the life of Yalom himself.
نگاهی به زندگی خود یالوم.
Amazon Amazon

A brief but intense and moving book.
کتابی کوتاه اما پرمایه و تکان دهنده.
Thrift Books

قسمت هایی از کتاب پلیس را خبر می کنم (لذت متن)
هنگامی که مهمانی پنجاهمین تجدید دیدار دانشکده ی پزشکی به پایان رسید، دوست قدیمی ام، رابرت برنت، تنها دوستی که از دوران دانشکده ی پزشکی برایم باقی مانده بود، به من فهماند که نیاز به صحبت دارد. اگرچه ما مسیرهای حرفه ای مختلفی را پیش گرفته بودیم، او در جراحی قلب و من در صحبت های شفابخش برای قلب های شکسته، رابطه ی نزدیکی را شکل داده بودیم که هردویمان می دانستیم به درازای عمر خواهد بود.

وقتی باب، بازویم را گرفت تا من را به کناری بکشد، می دانستم اتفاق بدشگونی افتاده است. باب به ندرت به من دست می زد. ما روانشناس ها به این جور چیزها توجه می کنیم.