کتاب کنستانسیا

Constancia
کد کتاب : 12906
مترجم :
شابک : 978-9642090686
قطع : جیبی
تعداد صفحه : 136
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1989
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 6
زودترین زمان ارسال : 21 مرداد

معرفی کتاب کنستانسیا اثر کارلوس فوئنتس

کنستانسیا رمانی از نویسنده ی مطرح مکزیکی کارلوس فونتس است. کنستانسیا توسط یک روشنفکر پا به سن گذاشته ی بی روح و پریشان روایت می شود. دکتر ویتبی هال که همان راوی داستان است همراه با همسرش کنستانسیا زندگی می کند. در همسایگی آنها موسیو پلوتنیکوف زندگی می کند که مرد سالخورده ای است. داستان با این آغاز می شود که راوی می گوید موسیو پلوتنیکوف را در روز مرگش دیده است:
" موسیو پلوتنیکوف ، بازیگر سالخورده ی روس، روز مرگش به سراغ من آمد و گفت سال ها خواهد گذشت و من روز مرگ خودم به دیدار او خواهم رفت. "
پس از مرگ پلوتنیکوف همسر ویتبی بهم می ریزد و این باعث می شود که ویتبی به چیزهایی شک کند و...
در کنستانسیا کارلوس فونتس پس از مدت ها بار دیگر به سبک آثار اولیه ی گوتیک خود برمیگردد. در کنستانسیا نیز مانند آئورا و دیگر آثار اولیه فونتس مرز خیال و واقعیت می شکند. فوتنس این داستان را در فضایی سوررئال و مبهم مخصوص به خودش روایت می کند که در آن خیال و واقعیت در هم می آمیزند و روایتی سخت خوان اما جذاب را خلق می کنند.

کتاب کنستانسیا

کارلوس فوئنتس
کارلوس فوئنتس (به اسپانیایی: Carlos Fuentes Macías) (زاده ی ۱۱ نوامبر ۱۹۲۸ - درگذشته ی ۱۵ مه ۲۰۱۲) نویسنده ی مکزیکی و یکی از سرشناس ترین و پر آوازه ترین نویسندگان اسپانیایی زبان بود. آثار او به بسیاری از زبان ها ترجمه شده اند.پدر وی از دیپلمات های مشهور مکزیک بود و از این رو کودکی اش در کشورهای مختلفی سپری شد. در سال ۱۹۳۶ خانواده اش در شهر واشنگتن دی سی اقامت گزید و این باعث شد که با زبان انگلیسی نیز آشنا شود.در سال ۱۹۵۹ با بازیگر سینما ریتا ماسدو ازدواج کرد، که این ازدواج تا سال ۱۹۷۳ ...
قسمت هایی از کتاب کنستانسیا (لذت متن)
از دنیا تقلید نکنیم، بلکه دنیاهای جدیدی بسازیم که در دسترس همه باشد، منحصر به فرد و غیرتکراری، دنیایی درون دنیایی دیگر…

دور و بر ما را معما گرفته و آن اندک چیزی که به یاری عقل می دانیم صرفا استثنایی است در دنیایی سراسر معما. عقل ما را به حیرت می اندازد و حیرت کردن - درشگفت شدن- مثل شناوربودن در دریای پهناوری است که دوتادور جزیره ی منطق را گرفته - اینها را در این بلندی سیزده هزارپایی با خود می گویم. به یاد ویوین لی در آنا کارنینا می افتم، به یاد صحنه ی ساخته شده برای آخرین امپراتور پیسکاتور، که همسایه ی بازیگرم توصیف کرده بود، می افتم و حالا می فهمم که چرا هنر دقیق ترین (و ارزشمندترین) نماد زندگی است. هنر معمایی را پیش می کشد اما راه حل این معما خود معمای دیگری است.

موسیو پلوتنیکوف ، بازیگر سالخورده ی روس، روز مرگش به سراغ من آمد و گفت سال ها خواهد گذشت و من روز مرگ خودم به دیدار او خواهم رفت. درست از حرف هاش سر درنیاوردم. گرمای ماه اوت در ساوانا مثل خواب بریده بریده است. انگار دم به ساعت با لرزه ای بیدار می شوی و فکر می کنی چشم هات را باز کرده ای، اما واقعیت این است که از رویایی به رویای دیگر رفته ای. از طرف دیگر واقعیتی به دنبال واقعیت دیگر می آید و آن را کژ و کوژ می کند، آن قدر که به صورت رویا درآید. اما این در واقع چیزی نیست مگر واقعیتی پخته شده در حرارت ۴۰ درجه. در عین حال می توان مطلب را این طور بیان کرد: ژرف ترین رویاهای من در بعدازظهرهای تابستان مثل خود شهر ساواناست که شهری است درون شهری دیگر درون...