کتاب فرانکلین نامرتب است

Franklin Is Messy
کد کتاب : 13807
مترجم :
شابک : 978-6008148180
قطع : خشتی
تعداد صفحه : 28
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1994
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 20 مرداد

معرفی کتاب فرانکلین نامرتب است اثر پالت بورژوا

کتاب « فرانکلین نامرتب » است ، داستان کلاسیک فرانکلین است که مناسب رده سنی کودکان است و از نوشته های "پالت بورژوا" است . فرانکلین که یک لاک پشت کوچک است ، می تواند زیپ و دکمه های لباس هایش را ببندد . او می تواند خودش به تنهایی در ساحل رودخانه سر بخورد و آب بازی کند . فرانکلین حتی می تواند به تنهایی در لاک کوچکش و در تاریکی بخوابد . اما فرانکلین آنقدر کثیف و نا مرتب است که به سختی می تواند وسایلش را پیدا کند و اتاقش همیشه کثیف است. او هرگز نمی تواند اسباب بازی های مورد علاقه اش را در زمانی که به آنها نیاز دارد ،پیدا کند . پدر و مادرش برای مرتب بودن اتاق فرانکلین فکری می کنند، به زیرزمین می روند، چند جعبه می آوردند و… در پایان داستان او در مورد مرتب بودن چیزهایی جدید یاد می گیرد.

کتاب فرانکلین نامرتب است

پالت بورژوا
پالت بورژوا نویسنده ی مجموعه ی فرانکلین ها، ایده هایش را از خاطرات کودکیش ـ این که در رویارویی با مسائل چه احساسی داشته است و چه واکنشی نشان می داد ـ الهام گرفته است و البته از شنیده ها و خوانده هایش از کتاب ها و روزنامه ها و مجله ها نیز ایده می گیرد. این داستان ها به بزرگسالان نیز در درک کودک و شیوه ی برخورد مناسب با نگرانی ها و مسائل کودک کمک می کند.
قسمت هایی از کتاب فرانکلین نامرتب است (لذت متن)
یک روز فرانکلین دنبال شمشیرش می گشت. او شمشیرش را خیلی دوست داشت برای این که خودش آن را با مقوا، چوب و طناب درست کرده بود. او می خواست با دوستانش شوالیه بازی کند. او همه جا را گشت. کیف تیله هایش را که فکر می کرد گم کرده است، پیدا کرد. باقیمانده ی سیبی را که قبلا خورده بود پیدا کرد. حتی کلاه بیس بالش را هم پیدا کرد. اما شمشیرش را پیدا نکرد.از مادرش پرسید: شمشیر من را ندیدید؟ مادر اتاق را گشت، سری تکان داد و گفت: تنها چیزی که می بینم نامرتبی و شلوغی است. لطفا قبل از بیرون رفتن، اتاقت را مرتب کن! فرانکلین زیر لب گفت: اتاق من کمی نامرتب است، چرا مادر آن را این قدر بزرگ می کند؟ من مشکل بزرگ تری دارم. اگر شمشیرم را پیدا نکنم، نمی توانم شوالیه بازی کنم. فرانکلین با عجله کمدش را باز کرد. تعداد زیادی کتاب برداشت و کنار اتاق روی هم گذاشت. تمام بلوک هایش را هم میان اتاق ردی هم چید. کلاهش را به گوشه ای پرت کرد و باقیمانده ی سیب را توی کشوی کمدش گذاشت. بعد گفت: حالا همه چیز مرتب شد ولی شمشیرم کجاست؟ فرانکلین دوان دوان به خانه ی خرس رفت. دوست هایش برای بازی آماده می شدند. خرس با شمشیرش به هوا ضربه می زد و سمور آبی با شیطان های خیالی می جنگید. خرس فریاد زد: زود باش فرانکلین، بیا بازی کنیم. فرانکلین آهسته گفت: نمی توانم. خرس و سمور آبی از بازی دست کشیدند و پرسیدند: چرا؟ فرانکلین گفت: نتوانستم شمشیرم را پیدا کنم. خرس با ناراحتی پرسید: حالا چه طوری شوالیه بازی کنیم؟…