کتاب خانه Home


  • قیمت : ۲۵,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب خانه اثر مریلین رابینسون

ایران کتاب ایران کتاب

گلوری باتون سی و هشت ساله، به منظور مراقبت از پدر در حال مرگش، به گیلیاد بازگشته است. خیلی زود برادرش جک[پسر ولخرج خانواده که بیست سال کنارشان نبوده است]هم به رمان خانه می آید و به دنبال پناه گاهی گشته و تلاش می کند کدورت های باقی مانده از گذشته ای آکنده از عذاب و درد را دور بریزد. جک، یکی از بهترین شخصیت ها در ادبیات موخر است. او که در بچگی پسری خودسر و لجوج، و در بزرگ سالی بی کار و معتاد به الکل بوده است، همیشه با اطرافیان و پدر سنت گرایش مشکل داشته است؛ گرچه همواره عزیزترین فرزند برای پدر خود بوده است. جک، باهوش، دوست داشتنی و خیره سر است و در داستان، ارتباطی عمیق با گلوری شکل داده و رابطه ای سخت و جان فرسا با پدرخوانده و هم نام خود، ایمز ایجاد می کند. رمان خانه، کتابی تکان دهنده و التیام بخش درباره ی خانواده، اسرار خانوادگی، گذر نسل ها، عشق، مرگ و ایمان است. این رمان، بهترین اثر رابینسون و تجلی کامل عمیق ترین و جهانی ترین عواطف بشری است.

خرید و معرفی کتاب خواندنی خانه



انتشارات: آموتآموت
مشخصات کتاب خانه
قطع :رقعی
شابک :978-600-5941-65-4
وزن :445
تعداد صفحه :408
سال انتشار شمسی :1395
سال انتشار میلادی :2008
سری چاپ :2

ویژگی ها کتاب خانه

برنده ی جایزه ی اورنج برای داستان سال 2009

نکوداشت های کتاب خانه
An exquisite, often ruefully funny meditation on redemption.
تأملی بی نقص و اغلب خنده دار بر کامیابی و سعادت.
Vogue

Remarkable.
بسیار شایان توجه.
New York Review of Books New York Review of Books

When Marilynne Robinson writes a new book, it's an event.
وقتی که مریلین رابینسون کتاب جدیدی می نویسد، رویداد بزرگی رخ می دهد.
Charlotte Observer

بخش هایی از کتاب خانه (لذت متن)
چرا خانه ی به آن محکمی تا این حد به نظرش متروک و غمگین می آمد؟ با خودش گفت حتما عیب از نگاه منه. هنوز هم، هر هفت فرزند خانواده هر وقت که می توانستند به پدر سر می زدند، تلفن می کردند و پیغام، هدیه و گریپ فروت می فرستادند.

به بچه هایشان، از زمانی که توانستند مدادشمعی دست بگیرند و خط خطی کنند، یاد داده بودند که پدربزرگ و پدر پدربزرگ را به خاطر داشته باشند. اهالی شهر، بچه ها و نوه های باوفایشان به پدرش سر می زدند و اگر کشیش منطقه به دادش نمی رسید توانی برایش باقی نمی گذاشتند. دست آخر به ایمز می رسیم، رفیق شفیق پدر، همان که پدرشان سال ها بی چون وچرا تسلیمش بود.

اومدی خونه که بمونی گلوری. بله! گلوری دلش گرفت. پدرش ذوق کرده بود، بعد چشم هایش پر از اشک شد، دلش سوخت و این بار جور دیگری گفت «دست کم این دفعه که یه مدت می مونی مگه نه؟» بعد عصایش را به دست ضعیف ترش داد و ساک گلوری را از دستش گرفت. گلوری در دل گفت، خدایا، خدای بزرگ... تازگی ها همه دعاهایش این طوری شروع می شد، همین طوری هم پایان می یافت.