بدخواهی

Malice

  • قیمت : ۲۲,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
مترجم: نسرین حیدری

معرفی کتاب بدخواهی اثر کیگو هیگاشینو

کتاب بدخواهی، رمانی نوشته ی کیگو هیگاشینو است که اولین بار در سال 1996 منتشر شد. رمان نویسی مشهور و موفق به نام کونیهیکو هیداکا، درست شب قبل از ترک ژاپن و نقل مکان به ونکوور کانادا، در خانه ی خود به شکلی فجیع به قتل می رسد. جسد او در اتاق کارش، توسط همسر و بهترین دوستش پیدا می شود. این دو نفر، توضیحات قانع کننده ای از این که در زمان قتل کجا بوده اند و چه می کرده اند، ارائه می کنند. کارآگاه کیوچیرو کاگا در صحنه ی جرم، درمی یابد که بهترین دوست هیداکا را می شناسد و نام او را به خاطر می آورد: اوسامو نونوگوچی. آن ها در زمانی که هردویشان معلم بودند، در یک مدرسه با هم کار می کردند. با پیشروی تحقیقات کارآگاه کاگا، او درنهایت شواهدی به دست می آورد مبنی بر این که رابطه ی هیداکا و نونوگوچی، بسیار متفاوت از چیزی بوده که آن ها نشان می دادند و این دو نفر، همه چیز بودند به جز بهترین دوستان یکدیگر. در داستان جذاب و هیجان انگیز رمان بدخواهی، کارآگاه و قاتل بر سر حقیقت با یکدیگر می جنگند و ماجرایی به یاد ماندنی را خلق می کنند.

کتاب بدخواهی


ویژگی های کتاب بدخواهی

از پرفروش ترین کتاب های آمریکا و اروپا

نامزد جایزه Audie

نامزد جایزه ادگار

مشخصات کتاب بدخواهی
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-461-002-5‬
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1996
تعداد صفحه :261
سری چاپ :3
نکوداشت های کتاب بدخواهی
Higashino again proves his mastery of the puzzle mystery.
هیگاشینو دوباره تسلط خود را در خلق داستان های معمایی به اثبات می رساند.
The New York Times Book Review

Higashino combines Dostoyevskian psychological realism with classic detective-story puzzles reminiscent of Agatha Christie.
هیگاشینو، رئالیسم روانشناسانه ی داستایفسکی را با معماهای داستان های کارآگاهی یادآور آثار آگاتا کریستی ترکیب می کند.
Wall Street Journal Wall Street Journal

A smart and original mystery.
یک داستان معمایی هوشمندانه و بدیع.
Library Journal Library Journal

بخش هایی از کتاب بدخواهی (لذت متن)
حادثه در روز سه شنبه، 16 آوریل 1996، اتفاق افتاد. خانه را در ساعت 3:30 بعد از ظهر به مقصد خانه ی کوئیهیگو هیداکا که با قطار فقط یک ایستگاه با خانه ام فاصله داشت، ترک کردم. از ایستگاه قطار هم باید یک اتوبوس سوار می شدم، اما حتی با در نظر گرفتن زمان پیاده روی، سفرم به خانه ی کوئیهیکو هیداکا بیست دقیقه طول می کشید. معمولا هر از گاهی به دوستم سر می زدم، اما امروز قضیه فرق می کرد. این بار من هدف خاصی را در ذهن داشتم. اگر امروز به خانه اش نمی رفتم، ممکن بود تا مدت ها شانس دیدار مجددش را پیدا نکنم.

خانه اش در یک منطقه ی مسکونی توسعه یافته و یکی از چندین خانه ی باکلاس آن خیابان بود. بعضی از خانه های دیگر این خیابان حتی این قابلیت را داشتند که عمارتی بزرگ به حساب بیایند. این منطقه در گذشته جنگل بوده است، که بعضی از مالکین این خانه ها تعدادی از درختان جنگلی را برای زیبایی چشم انداز آن منطقه حفظ کرده بودند. درختان چنار و بلوط آن قدر بلند بودند که سایه شان روی جاده می افتاد.

روزهای متمادی این احساس را داشتم که دفعه ی دیگر که کارآگاه کاگا به دیدن من در بیمارستان بیاید، همه ی جواب هایی را که در جست و جویشان بود، به همراه خودش می آورد. طبق آن چه که تا به حال از کارش دیده ام: آدم دقیق، بافکر و به طرز وحشتناکی سریع است. هر بار که چشم هایم را می بندم، می توانم صدای قدم هایش را تصور کنم که دارند به سرعت نزدیک می شوند. وقتی به رابطه ی هاتسومی و من پی برد، تقریبا در برابر آنچه داشت اتفاق می افتاد، تسلیم شدم. چشم هایش برنده تر از آنچه انتظار داشتم، بود. من به ندرت می توانم در مورد دیگران قضاوت کنم، اما فکر می کنم تصمیم درستی گرفت که از تدریس دست کشید.