کتاب پرونده شب توت فرنگی

The Silent Dead
کد کتاب : 31404
مترجم :
شابک : 978-6004613453
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 352
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2006
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 5 آبان

معرفی کتاب پرونده شب توت فرنگی اثر تتسویا هوندا

زمانی که جسدی پیچیده در پوشش پلاستیکی و سر گره خورده نزدیک بوته ها در محله ای ساکت واقع در حومه ی شهر توکیو پیدا می شود، داستان " پرونده شب توت فرنگی" اثر "تتسویا هوندا" نیز آغاز شده و ستوان ریکو هیمه کاوا و جوخه اش، عهده دار این پرونده ی قتل شده اند. قربانی به طرز وحشیانه ای سلاخی شده و زخم های عجیبی بر بدن دارد و هیچکس هم از چون و چرایی این جنایت بی رحمانه آگاه نیست.
ریکو هیمه کاوا که در سن بیست و نه سالگی به سر می برد، به عنوان ستوان و سرپرست بخش جنایی اداره پلیس کلانشهر توکیو انتخاب شده؛ اما او برای این پست خیلی جوان است، علی الخصوص اینکه هیچ رابطه ی سیاسی و خانوادگی هم نداشته است. با وجود موانعی بر سر راهش از قبیل سن، جنسیت و نبود روابط مورد نیاز، او از نظر روانی بسیار محکم بوده و نسبت به خطر بی توجه است؛ همچنین یک توانایی تحسین برانگیز در حل معماهای جنایی دارد. حال باید دید که می تواند از پس "پرونده شب توت فرنگی" هم بربیاید یا خیر.
ریکو سرنخ هایی پیدا می کند که سبب می شود پلیس، یازده جنازه ی دیگر را با همان جنس پلاستیک پیدا کند. هویت چندین جنازه غیرقابل تشخیص است اما آن هایی که هویتشان هم معلوم است هیچ ارتباطی به یکدیگر ندارند. تنها سرنخ دور از ذهن، به زمزمه هایی از یک وبسایت اینترنتی می رسد؛ چیزی در دارک وب یا فضای تاریک اینترنت با نام "شب توت فرنگی".
اما همچنان که او به دنبال قاتل است، قاتل نیز به دنبال اوست و به نظر می رسد که خود او قربانی بعدی " پرونده شب توت فرنگی" می باشد.

کتاب پرونده شب توت فرنگی

قسمت هایی از کتاب پرونده شب توت فرنگی (لذت متن)
باران متعفنی می بارید و کل دنیا را به رنگ خاکستری درآورده بود. می فهمیدم آن بیرون واقعا چه چیزی مقابل چشم هایم وجود داشت. تاکسی ای که گذشت و آب گل آلود خیابان پر از چاله را به اطراف پاشید، سبز بود. چتری که آن بچه مدرسه ای در دست داشت قرمز بود. به پایین نگاه کردم. می توانستم ببینم بلیزر یقه ملوانی آبی رنگ مدرسه ام زیر باران سیاه شده است. مغزم رنگ ها را تشخیص می داد، اما قلبم نمی توانست احساسشان کند. من همه چیز را به یک رنگ می بینم؛ البته نه مانند عکسی سیاه وسفید. تصویری که می بینم نه از آن حاشیه های لطیف دارد و نه عمق؛ حس واقعیت هم نمی دهد. بیشتر شبیه یک نقاشی آبرنگ مزخرف است، منظره ای تیره وتار و بی معنا. لکهٔ جوهری که روی یک صفحهٔ کاغذ سفید ریخته شده اینجا که من در آن زندگی می کنم، جهانْ رنگش خاکستری است. آن خانهٔ پیش ساز، زهواردررفته و قدیمی بود و دیوارهایش به خاطر باران سیاه شده بود. در ورودی باز بود. در سکوت آن را هل دادم و بازش کردم. بلافاصله بوی تندی احساس کردم. آن خانه مریض و پوسیده بود. بوی نشت فاضلاب. یک نوع بوی حیوانی. اتمسفری غلیظ و نم گرفته. همه جا کپک زده بود کف، دیوارها، سقف. زندگی در آن مکان منفور برای نابودکردن حس بویایی هر کسی کافی بود. متأسفانه حس بویایی من هنوز کار می کرد. آن بو من را از درون و بیرون می پوساند. «تویی؟» آن صدا مانند بیرون ریختن لجن از یک لوله خروشید. از اتاق پذیرایی کم نور انتهای راهرو به گوش رسید. با شنیدن آن صدا حس ناخوشایندی به من دست داد؛ انگار یک سوسک درون مغزم نقب زده باشد. دستم را روی گوش هایم گذاشتم. جواب ندادم. «دارم با تو حرف می زنم کودن!» سایه ای ظاهر شد و جلوی در اتاق پذیرایی ایستاد. به افتخار من لباس پوشیده بود. یک پیراهن ورزشی آستین حلقه ای به تن داشت. به نظرم خاکستری بود؛ یا قهوه ای. شاید هم اصلا لباسی به تن نداشت. همهٔ اسباب و اثاثیهٔ آن خانه کثیف بود. کثافت و زشتی دنیای من را پر کرده بود. «صدای لعنتی من رو نمی شنوی؟» داری حال می کنی، مگه نه؟ زورگفتن به من این قدر لذت بخشه؟ چون پدرم هستی فکر می کنی حق داری زندگی من رو به جهنم تبدیل کنی. با اردنگی از گروه انداختنت بیرون و با کلی مواد، که احتمالا اونها رو دزدیدی، به اینجا پناه آوردی. شاید جالب باشه به این فکر کنی که بدونی کدومشون بیشتر دووم می آرن بدن تباهت یا اون موادی که بدنت رو باهاش پر کردی. ولی این قضیه هیچ ربطی به من نداره. هیچی. با صدایی که شبیه صدای یک سگ خشمگین بود، گفت: «بیا اینجا.» مثل همیشه موهایم را توی مشتش گرفت و من را به سمت اتاق کشید. مادرم، زخمی و داغان، درازبه دراز روی مبل زهواردررفته ای که فنرهایش بیرون زده بود، افتاده بود. چشمانش به سمت من چرخید. من را شناخت، اما اصلا از جایش تکان نخورد. ازش کمکی نخواستم.