بارها و بارها بوده است که آزادی را زیباترین واژگان آسمانی دیدهام. آزادی را در زمین، زندانی زمانهی زمینی زندگی آدمیانی شده است که در افسون این زندگی سخت گرفتار آمدهاند؛ واژهای که مظلومیتش یادآور بزرگترین رنجهای تاریخ است. بهتانها، زجرها و شکنجههای بسیاری را تجربه کرده است. مجالس بس مهمی را به نام خود دیده است و به کام دیگران، بازیافته است. این واژهی بس زیبا، چون قوی سپیدی است که بر بستر دریاچهی بهشتی حیات، آرام آرام میلغزد و شناکنان به دنبال آرامش و عشق آرام است؛ اما همواره از گوشهای شکارچیان آزادی، برای حصول به منفعتهای تعریف شدهی مادی و غیر مادی شکار، زیبایی آرامشاش را برهم زده و زایش عشق آرام در برکهای زیبا را از او برگرفته اند. از این روست که شب مرگ آزادی، او به سان سپید زیبای برکه ی زندگی، در هنگامهی مرگ به گوشهای دور میرود و تنها میرود.