ششم اوت 1945، ساعت هشت صبح است. هیروشیما، که اسرارآمیز از گزند بمبارانهای وحشیانه دشمن در امان مانده، آرام از خواب برمیخیزد تا روزی دیگر را آغاز کند. مادر پای اجاق سرگرم آماده کردن صبحانه است. پدر حین نوشیدن چایش با اخم روزنامه را ورق میزند، بلکه شاید در صفحۀ بعدی خبری امیدبخش و دلگرمکننده بیابد. بچهها سرگرم پوشیدن روپوش مدرسه هستند؛ امروز هم برای ساخت مهمات و تجهیزات نظامی و امدادی به کارخانه میروند. زمان با تیکتاک ساعت جلو میرود. کسی نمیداند هیروشیما تا دقایقی دیگر صحنه هولناکترین جنایت تاریخ بشر و سرتاسر درد و مرگ و ویرانی خواهد شد…
هشتاد سال از بمباران اتمی هیروشیما و ناگاساکی میگذرد. آمریکا، که هنوز از عذرخواهی ساده سر باز میزند، آزمایش تسلیحات هستهای را از سر گرفته است و قدرتهای هستهای برای هم رجز میخوانند و آماده رویارویی میشوند. در این کتاب، قربانیان فجایع هیروشیما و ناگاساکی از آنچه به سرشان آمد، آنچه دیدند و از دست دادند میگویند تا شاید بشر را از تکرار اشتباهاتش بازدارند…