از پی هفت سال خشکسالی اینک دیوانه سه روز بود مدام میبارید و طبی با جارو به جان حوض افتاده بود تا لجن چسبناک و خشکیده هفت ساله را از دیواره هایش بتراشد و سطل سطل آب را به پاشویه بریزد تا به باغچه برود و باغچه را پر کند، و خاک، خاک تشنه در اسارت رویای آب اینک در رحمت آب غرق شود.دو زن حاج مصطفی از پشت پنجره به بیوه هیجده ساله می نگریستند.زن بزرگتر، عاقل تر و موذی تر در هراس این اندیشه بود که اگر حاجی ناگهان و بی خبر بیاید و بیمه نیمه لخت را در حوض ببیند چه خواهد شد.زن کوچکتر ساده و بچهگانه بود و در وسوسه که به طوبی ملحق شود و حوض را بشوید....
داستانی شکیل و زیبا از تقابل سنت و مدرنیته با حس و حال خوب که تا اواخر کتاب داشت بسیار خوب پیش میرفت ولی حیف که نویسنده در پایان کتاب در حالی که میتونست پایان بندی بسیار بهتری داشته باشه با ایجاد فضایی بشدت مالیخولیایی و سورئالیستی با جملاتی بشدت بی سر و ته و گنگ و نامفهوم مثلا عرفانی و فلسفی با ملغمه ای از توهم و تناسخ و غیره یه جورایی داستان رو کشت و به هذیان گویی افتاد
سلام وقت بخیر، کتاب حذفیات دارد؟
یادشان گرامی و روحشان شاد