از پی هفت سال خشکسالی اینک دیوانه سه روز بود مدام میبارید و طبی با جارو به جان حوض افتاده بود تا لجن چسبناک و خشکیده هفت ساله را از دیواره هایش بتراشد و سطل سطل آب را به پاشویه بریزد تا به باغچه برود و باغچه را پر کند، و خاک، خاک تشنه در اسارت رویای آب اینک در رحمت آب غرق شود.دو زن حاج مصطفی از پشت پنجره به بیوه هیجده ساله می نگریستند.زن بزرگتر، عاقل تر و موذی تر در هراس این اندیشه بود که اگر حاجی ناگهان و بی خبر بیاید و بیمه نیمه لخت را در حوض ببیند چه خواهد شد.زن کوچکتر ساده و بچهگانه بود و در وسوسه که به طوبی ملحق شود و حوض را بشوید....