آنا کیت برای خاکسپاری مامان زی عزیزش، صاحب کافهی توکای سیاه، به ویکلو، شهری کوچک و بیغوله در دل سایههای کوهستان آلاباما برگشته است. سفری که قرار بود کوتاه باشد، در حدی که کافه را ببندد و به دارایی مادربزرگش سروسامان دهد؛ اما با وجود تمام تلاشهایش برای پرهیز از هرگونه رابطه و شناخت خانوادهی پدری، او بهطرز عجیبی جذب این شهر جنوبی عجیبوغریب میشود، شهری که مادرش سالها پیش از آن گریخته بود. و البته جذب پای مرموز توکای سیاه که همه دربارهاش صحبت میکنند. همزمان با آشکار شدن حقایق گذشته، آنا کیت باید تصمیم بگیرد که سرانجام این توکای سیاه تنها میتواند با بالهای شکستهاش پرواز کند یا نه... جذابترین ویژگی نیمهشب در کافه رئالیسم جادویی لطیف و کمادعایش است؛ جادو در این کتاب نه پرزرقوبرق و نمایشی، بلکه آرام، انسانی و در خدمت احساسات است و با زندگی روزمره گره میخورد. خواندن این رمان تجربهای آرامبخش و تاثیرگذار خواهد بود که بیش از آنکه بر تعلیق یا حادثه تکیه کند، بر حالوهوا، پیوندهای انسانی و حس تعلق بنا شده است.
هدر وبر نویسنده امریکایی داستانهای عاشقانه و معمایی میباشد.