کتاب چیزی شبیه یک بختک طولانی نمایشنامهای است که از همان سطرهای نخست، مخاطب را به دل جهان پرتنش، شلوغ و آشفتهٔ شخصیتهایش پرتاب میکند. صحنهٔ آغازین، با تصویری از یک زن به نام مریم که تنها و ساکت بر زمین خوابیده و نوری کمجان بر او افتاده، در تقابل با صدای خفه و پرهمهمۀ جمعیت دادگاه، فضای دوپارهای میسازد: سکون و بیپناهی در برابر شلوغی و قضاوت.