رمان خنیای خاموش سفری است به ناخودآگاه (جمعی) فرانتس کافکا، سفری که در آن خواننده با جغرافیایی مواجه میشود که محل زندگی و زیستگاه عناصر مبهم و پراکنده در آثار کافکاست. درواقع، خنیای خاموش تلاشی است برای کنارزدن پردهای از جهان درونی نویسندهای که سایهاش بر ادبیات جهان سنگینی میکند؛ جهانی که در آن واقعیت و کابوس، حقیقت و سوءتفاهم در هم میلولند و مرزهایشان محو میشود. در عین حال، در این مسیر، خواننده با فضاهایی که در آنها گویی هیچ دری به بیرون نیست، چهرههای پنهان و آشکار قدرت، میل همیشگی به رهایی، و نیز با نداهایی که گویی از گذشته و از اعماق سکوتی هزارتو برمیخیزند، روبهرو میشود.
با خود اندیشید که شاید آن روز نیز همان نیرو او را به زیرزمین کشانده بود؛ نیرویی که شاید او را عمدا در موقعیتی قرار داده بود تا دستنوشته را ببیند. با خود گفت «چگونه ممکن است مردهای بتواند زندهای را به حرکت درآورد؟» اندکی بعد، صحنهای از حکایت کوراک شکارچی به یادش آمد؛ زمانی که از بیم سپاهیان در زورقی دراز کشیده و وانمود کرده بود که مرده است. همزاد او، که گفته میشد مرده است، چگونه میتوانست وانمود کند که مرده است؟…