هنگامی که گابریل سانتورو، خبرنگار اهل بوگوتا، نخستین کتاب خود را به انتشار رساند، هرگز فکرش را نمیکرد که کوبندهترین نقد را پدر خودش در نشریات بنویسد. موضوع کتاب ظاهرا معمولی و بیخطر بود: زندگی زنی آلمانی که کمی قبل از جنگ جهانی دوم به کلمبیا مهاجرت کرد. اما پدر سانتورو احساس کرد به او خیانت شده است. چرا؟ در این کتاب چیزی بود که سانتورو پیشبینیاش نمیکرد. بین جملات این کتاب، رازی نهفته بود.
اکنون سانتورو باید آن راز را کشف کند. وقتی به بطن زندگی پدرش نقب میزند، وقتی رازهای زمان حال را میگشاید، حقایق دیگری نیز برملا میشود: اینکه جنگ در آنسوی دریا چگونه در زندگی مردمان اینسوی دریا نیز رخنه کرده بود؛ رویدادهای دهۀ 1940 که در کلمبیا «خانوادهها را به خاک سیاه نشاند، زندگیها را از هم پاشید و سرنوشتها را تباه کرد».
مخبرها نوشتۀ خوآن گابریل باسکز داستانی جذاب دربارۀ خیانتهای شخصی و عمومی است، دربارۀ تنشهای خانوادگی که تمام جامعه را در بر میگیرد. اما مهمتر از همه، این کتاب کندوکاوی است در یکی از مبهمترین برهههای تاریخ معاصر کلمبیا که کمتر کسی حرفی از آن به میان میآورد.
«خوآن گابریل باسکز از خلاقترین چهرههای جدید در ادبیات آمریکای لاتین است. نخستین رمانش، مخبرها، داستانی بسیار قدرتمند دربارۀ سالهای غبارآلود پس از جنگ جهانی است. این اثر گواهی است بر غنای قوۀ خیال باسکز و ظرافت و برازندگی نثر او.»
«باسکز جانشین [گابریل] گارسیا مارکز شده و اکنون استادبزرگ ادبیات کلمبیاست».
باهاتان میآیم سانتا مارتا، مینشینم، گلویی تازه میکنم تا شما بروید با برادرتان سنگهایتان را وابکنید. اگر نتیجه داد، که من همانجا هستم که بهم بگویید. اگر نتیجه نداد، اگر برادرتان گفت برو به جهنم، گفت نمیخواهم ریختت را ببینم، گفت گمشو برگرد همانجا که بودهای، بازهم در خدمتتان هستم. میتوانیم برویم هتل یا هرجا که شما گفتید، میتوانیم اگر دوست داشتید بنشینیم پای تلویزیون، مست کنیم، کل شب عشقبازی کنیم، هر کاری که گفتید. ولی یک امکان دیگر هم هست: بعد از اینکه میروید دیدنش، به دلایلی تصمیم میگیرید برنگردید. این دلیل نمیشود که بروم پشتسرتان بنای اهانت و فحش و فضیحت بگذارم. حالیتان میشود یا روشنتر توضیح بدهم؟