کتاب اژدهایی با قلب شکلاتی

The Dragon with a Chocolate Heart
کد کتاب : 22933
مترجم :
شابک : 978-6004622196
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 230
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2017
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 26 خرداد

نامزد جایزه Mythopoeic Fantasy سال 2018

نامزد جایزه کتاب لیدز سال 2018

معرفی کتاب اژدهایی با قلب شکلاتی اثر استفانی برجس

این کتاب دربردارنده داستانی خواندنی و جذاب از روند تبدیل شدن اژدهایی جوان با قدرتی بسیار بالاتر از انسان ها به دختری ضعیف با محدودیت های یک انسان است؛ ماجرایی از تلاش او برای زندگی در شهر انسان ها و اراده اش برای کسب قدرتی بالاتر. اونتورین با فریب انسان ها که همیشه به چشم یک غذا به آن ها نگاه می کرد تبدیل می شود به یکی از آن ها، تنها با خوردن مقداری شکلات داغ سحرآمیز!

کتاب اژدهایی با قلب شکلاتی

استفانی برجس
استفانی برجس نویسنده کتاب های کت، غیرقابل توصیف، ماسک و سایه ها و اژدها با قلب شکلات است. Snowspelled یک فانتزی عاشقانه طنز و درخشان برای بزرگسالان است که سری جدیدی با نام هاروود اسپل بوک را ارائه می دهد.
قسمت هایی از کتاب اژدهایی با قلب شکلاتی (لذت متن)
یک هفته از روزی که شاگرد شکلات خانه ی مارینا شده بودم می گذشت. بازوهای نحیف انسانی ام قوی تر از آن چیزی بودند که تصور می کردم. هر شب وقتی کنار شومینه چنبره می زدم تا روی زمین گرم آشپزخانه خوابم ببرد، ماهیچه هایم به خاطر کار زیاد درد می کرد و از بی قراری روی پتوها و لباس کهنه ی فلس بافتم وول می زدم تا گزگز آرام بگیرد.

اما هر شب وقتی دود دانه های کاکائو که بی وقفه برشته می شدند دورتادورم حلقه می زد، چشم هایم را می بستم و خیال می کردم بخار نفس اعضای خانواده ام است که فضا را پر کرده و من را در خانه ی پر از شکلات جدیدم نرم و گرم نگه می دارد. گاهی اوقات با تصور خوابیدن کنار بدن های فلس دار مادر و جاسپر، دوباره چیزی از چشم هایم چکه می کرد، ولی گاهی فقط کافی بود تصور کنم نفس گرم و یکنواختشان روی پوستم می خورد. حتی وقتی که خواب خانواده ام را می دیدم، شکلات همچنان دنبالم می آمد. بعضی وقت ها با جاسپر سر پیدا کردن جواهرات بیشتر مسابقه می دادیم و شیرجه می زدیم توی گنجینه ی جواهرات، ولی همیشه بین انبوه طلا و جواهرات گرانبها، کوه هایی ناهموار از کاکائوی قهوه ای پیدا می کردم؛ سی برابر بزرگ تر از کپه هایی که هر روز در آشپزخانه ی قلب شکلاتی خرد می کردم و ورز می دادم تا به صورت خمیری مایع درآیند.

گاهی خواب می دیدم کنار گرمای کمر بزرگ آبی و طلایی مادرم چنبره زده ام و وقتی با من حرف می زد فلس های محکمش زیر پوزه ام بالا و پایین می رفت، اما به جای صدای مادر صدای مارینا را می شنیدم که دستور کارهایی را که باید چندین روز پیش حفظ می کردم تکرار می کرد: «اون قدر دونه ها رو ورز می دی تا خمیر بشن و بعد با همه ی زورت اون قدر ورز می دی تا هیچ ذره ی قلمبه ای زیر دستت نیاد. توی این شکلات خونه باید اون قدر کار کنی تا همه چی عالی بشه.»

به هیچ وجه، تا وقتی او نمی گفت دست از کار نمی کشیدم، آن قدر خمیر را روی سنگ اجاق ورز می دادم که ماهیچه های دست هایم می گرفت. وردنه ی آهنی سنگین را هی عقب و جلو می بردم و آن قدر زور می زدم که اگر ماهیچه های پشتم صدا داشتند، حتما جیغ می کشیدند. بگذار جیغ بکشند. فقط خمیر داغی برایم اهمیت داشت که با هر حرکت بی وقفه ی وردنه جلوی رویم نرم و نرم تر می شد. هر بار که مارینا بالاخره می گفت: «خب، بسه دیگه.» کلمات او در درونم طنین می انداخت و از حس شیرین پیروزی چنان سرشار می شدم که انگار برای اولین بار پرواز کرده بودم.