کتاب نی سحرآمیز

L'uragano di novembre
و چند داستان دیگر
کد کتاب : 2428
مترجم :
شابک : 9789643293048
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 208
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1990
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 5
زودترین زمان ارسال : 8 آبان

معرفی کتاب نی سحرآمیز اثر بهومیل هرابال

داستان « نی سحر آمیز » با این جمله آغاز می شود: «خدایان این سرزمین را ترک گفته اند و قهرمانان افسانه ای ما را به دست فراموشی سپرده اند.
سپس به شرح آنچه گذشت می پردازد. در خلال شرح رویدادها از یأس پنهان خود نیز پرده برمی دارد:
«و من در آن غروب یکشنبه ای حس می کردم دیگر به منتهای تنهایی پرهیاهویم، به اوج تهی رسیده ام. به نهایت آن بی قراری دست یافته ام که کی یرگکور و نیچه به آن رسیدند. چند بار خواسته ام خود را از پنجره طبقه پنجم خانه ام به پایین پرت کنم…».
اما این روایت تنها یک مشاهده گری صرف نیست چرا که مدام با انتقاد به خود به عنوان نویسنده و روشن فکر یک جامعه تحت سیطرهٔ دیکتاتوری همراه است و به نوعی در خلال روایت صرف از حادثه وظیفهٔ تعهد به امر کنش مندی در زندگی را به خویش و دیگران یادآور می شود.
نویسنده « بهومیل هرابال » در سال ۱۹۴۸ دکترای حقوق گرفت و ضمن تحصیل دوره هایی در سطح دانشگاهی در فلسفه ادبیات و تاریخ گذراند اما پس از تحصیل از مدرک و سابقهٔ تحصیلی اش هیچ استفاده ای نکرد و به قول خودش به یک سری مشاغل جنون آمیز از جمله سوزن بانی راه آهن و راهنمایی قطارها، نمایندهی بیمه، دست فروش دوره گرد اسباب بازی، کارگر ذوب آهن و کار در کارگاه پرس کاغذ باطله پرداخت.
او یکی از موفق ترین نویسندگان در عصر خود بود.

کتاب نی سحرآمیز

بهومیل هرابال
بهومیل هرابال، زاده ی 28 مارس 1914 و درگذشته ی 3 فوریه ی 1997، نویسنده ی اهل چک بود. میلان کوندرا، رمان نویس سرشناس، او را بهترین نویسنده ی معاصر چک می خواند.هرابال در سال 1948 دکترای حقوق گرفت و همزمان با تحصیل، دوره هایی را در سطح دانشگاهی در فلسفه ی ادبیات و تاریخ گذراند اما پس از تحصیل، از مدرک و پیشینه ی تحصیلی اش هیچ استفاده ای نکرد و به قول خودش به یک سری مشاغل جنون آمیز از جمله سوزن بانی راه آهن و راهنمایی قطارها، نمایندگی بیمه، دست فروشی اسباب بازی، کارگر کارخانه ی ذوب آهن و کار در ک...
قسمت هایی از کتاب نی سحرآمیز (لذت متن)
از نوشتن، حتا موقعی که تمام روز در خانه تنها هستم، بیم دارم، موقعی که می دانم نوشتن ام نمی آید و نخواهد آمد. موقعی که تنها هستم و می توانم بنویسم از این تنهایی و نوشتن ترس دارم، ترس دارم و برای همین هم از خانه بیرون می زنم، در درخت زار راه می روم و به این طرف و آن طرف می روم تا کسی را پیدا کنم و با خوش رویی بسیار به خانه دعوت اش کنم تا در پایان بحث و فحص غیرمستقیم به او برسانم که این دیدار درواقع وقت ذی قیمت مرا دزدیده است، وقتی که می توانستم بیش از آن چه در حد تخیل ام بگنجد چیز بنویسم.