کتاب خاطرات من یا تاریخ صد ساله ایران

My memories
(2 جلدی)
کد کتاب : 29336
شابک : 978-9651268281
قطع : وزیری
تعداد صفحه : 1311
سال انتشار شمسی : 1379
نوع جلد : جلد سخت
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : ---
دسته بندی های کتاب خاطرات من یا تاریخ صد ساله ایران
قسمت هایی از کتاب خاطرات من یا تاریخ صد ساله ایران (لذت متن)
«از طلوع آفتاب مدتی گذشته بود و آن سه نفر در بالای پشت بام که یک دیوار تیغه بلند جلو آن بود، به خیابان سرکشی می کردند، رفیق آن ها نیز در خارج مراقبت می کرد که در همین موقع سر و کله ی حیدرخان هم با کلاه پوستی قفقازی پیدا شد. قریب پنجاه متر بالاتر از خانه قدم می زد. در این هنگام صدای تماشاپیان از زن و مرد در اطراف خیابان بلند شد که: «شاه آمد، شاه آمد». یک ساعت بعد، اتومبیل شاه و دنبال او کالسکه ی شش اسبه ی مخصوص شاه و در پی آن کالسکه دیگر که امیربهادر و یکی از درباریان در آن نشسته بودند، در میان فوج سواران خاصه کشیک خانه، از اول خیابانی که از توپ خانه به طرف خیابان ظل السلطان امتداد داشت. ظاهر شد. اکبر در پایین برای خبرکردن یاران خود سوت بلندی کشید. جمعیت نسبتا از زن و مرد و بچه در مسیر حرکت شاه برای تماشا اجتماع کرده بودند. زینال و محمد و عباس که برای انداختن نارنجک هدف گیری می کردند. از بالای تیغه ی بند جلو پشت بام به خیابان سرکشی کرده، حرکت شاه را کاملا مراقب بودند. از جمعیت تماشاچی کسی نمی دانست که چه حادثه ای الساعه اتفاق خواهد افتاد. فقط حیدر و اکبر بودند که چشمان شان به سوی پشت بام آن خانه ی در بسته دوخته شده بود. موکب شاه جلو {آمد} و نزدیک شد. زینال با اضطراب به رفیق خود گفت: «معطل نکن». در ین وقت دست محمد بالا رفت و نارنجک اولی را به سوی اتومبیل- که تصور می کرد شاه در آن نشسته است- پرتاب نمود. نارنجک در چند قدمی، جلو اتومبیل به زمین خورده از هم ترکید. صدای مهیب رعد آسای آن همه ی مردم را به وحشت از هر طرف فرار می کردند. اکبر و حیدر در آن هنگام در میان تماشاچیان پنهان شدند و ضمنان متوجه شدند که شاه در اتومبیل نبوده و در کالسکه است. به هر ترتیبی بود، رفقا را ملتفت کردند. شاه سراسیمه از کالسکه با کمال اضطراب بیرون جست. دور شاه را گرفتند. غلامان کشیک خانه می خواستند تیراندازی موقوف! مردم بی گناه را چرا می خواهید بکشید؟ مرتکب را پیدا کنید» در موقعی که شاه این حرف ها را می زد نارنجک دومی در چند قدمی کالسه به زمین خورد. باز صدای مهیب نارنجک دل ها را به لرزه درآورد {و} سه نفر تماشاچی و دو نفر سرباز و یکی از اسب های کالسکه ی شاه، مقتول و چندین نفر مجروح شدند. کسی نمی دانست نارنجک از کجا می آید.»