کتاب مسافران زمان 2

La aventura de los balbuena y el ultimo caballero
ماجرای خانواده ی بالبوئنا و آخرین شوالیه
کد کتاب : 29986
مترجم :
شابک : 978-6222042189
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 256
سال انتشار شمسی : 1402
سال انتشار میلادی : 2016
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 9
زودترین زمان ارسال : 12 خرداد

معرفی کتاب مسافران زمان 2 اثر روبرتو سانتیاگو

نویسنده و تصویرگر روبرتو سانتیاگو کتاب جدیدی را در مجموعه کتاب مسافران زمان 2 (ماجرای خانواده ی بالبوئنا و آخرین شوالیه) ارائه کرده است.

در این کتاب قرار است داستانی راجع به جنگلی نفرین شده بخوانیم.. اژدهایان خفته و شوالیه های مقتدر.
من اهل موراتالاز هستم ، محله ای از مادرید ، و در آن کمانداران قاتل ، قلعه ، جنگل های نفرین شده و هیچ نوع اژدهایی نداریم. اما اکنون با خانه فاصله زیادی دارم. من با برادرانم ، همسایگانم و پدرم در زمان و مکان سفر کرده ایم. اکنون ما در قرون وسطی هستیم. ماجراجویی جدیدی تازه آغاز شده است....


روبرتو سانتیاگو در سال 1968 در مادرید متولد شد. وی در دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه کامپلوتنس مادرید و آفرینش ادبی در دانشکده ادبیات مادرید در رشته تصویر و صدا تحصیل کرد.
در سال های اخیر او به یکی از پرفروش ترین نویسنده های مجموعه های ادبیات کودک در کشور های مختلف تبدیل شده است.آثار او به چندین زبان ترجمه شده اند.

کتاب مسافران زمان 2

روبرتو سانتیاگو
روبرتو سانتیاگو روزنامه نگاری است که در سراسر کشور درباره موضوعات لاتین سخنرانی می کند. وی جایزه انجمن مطبوعات بین آمریکایی در سال 1991 را برای تفسیر دریافت کرد و در مسابقه داستان کوتاه مجله اسپانیایی سال 1990 جایزه نخست را کسب کرد.
قسمت هایی از کتاب مسافران زمان 2 (لذت متن)
از آنهایی که از این ور بدن آدم می روند تو و از آن ور در می آیند. کماندارهایی که بهم تیراندازی می کنند، می خواهند کارم را یکسره کنند. با کسی هم شوخی ندارند. باران هر لحظه شدیدتر می شود. آب همه جا را گرفته. باید سریع باشم. اگر نتوانم جلوی آن جنگجوهای خون خوار را بگیرم، جان خیلی از افراد بی گناه به خطر می افتد. یواشکی سرم را از پشت درخت می آورم بیرون. بین من و کمان دارها حدود پنجاه متر فاصله است. و رودخانه ی پرآبی بینمان است.

تنها دلیلی که تا این لحظه گیر نیفتاده ام، همین است؛ رودخانه . تنها راه نجاتم هم رودخانه است. قلبم تاپ تاپ می زند. خیلی ترسیده ام. می خواهم پا بگذارم به فرار، و از آنجا دور شوم. ولی نمی توانم. باید جلوی آن شورشی ها را بگیرم. زندگی آدم های زیادی به این کار بستگی دارد. از پشت درخت میپرم بیرون و به اندازه ی چند تا بوته می روم جلو. تیرها دوباره سوت کشان از کنارم رد می شوند. خودم را می اندازم روی زمین و سرم را با دست هایم می پوشانم. همان طوری که آنجا درازبه دراز افتاده ام و از ترس و سرما می لرزم، سوال های زیادی به ذهنم می رسد می توانم از حمله ی آن شورشی های بی رحم جان سالم به در ببرم؟ می توانم جلوی پیشروی شان را بگیرم؟ " با آن باران شدید، رود طغیان نمی کند؟ و مهم تر از همه یک پسر یازده ساله، جلوی بیش از صد یاغی آدم کش چه غلطی می کند؟ این یکی سوال خیلی خوبی است.