کتاب نه آدمی

No Longer Human
کد کتاب : 35578
مترجم :
شابک : 978-6226377188
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 95
سال انتشار شمسی : 1403
سال انتشار میلادی : 1948
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 17
زودترین زمان ارسال : 6 مرداد

زوال بشری
No Longer Human
کد کتاب : 57040
مترجم :
شابک : 978-6229977286
قطع : پالتویی
تعداد صفحه : 166
سال انتشار شمسی : 1402
سال انتشار میلادی : 1948
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 5
زودترین زمان ارسال : ---

دیگر انسان نیست
No Longer Human
کد کتاب : 53412
مترجم : سیده سحر ساغروانیان
شابک : 978-6226960663
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 159
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 1948
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : ---

معرفی کتاب نه آدمی اثر اوسامو دازای

زوال بشری در میان نسل جوان محبوبیت ویژه‌ای دارد، و در ژاپن به‌عنوان دومین رمان پرفروش پس از کوکورو سوسه‌کی است. این رمان که به صورت اول شخص روایت می شود حدیث نفْس خود دازای است؛ نویسنده‌ای که زندگی پرآشوبی داشت و پرداخت اعتراف‌گونه و صادقانۀ زندگی، شاخصۀ آثارش شد. نویسنده‌ای از مردمان ساده و صادق آئوموری که در برخورد با لایه‌های عمیق واقعیت جامعۀ شهری، قلمش تلخ می‌شود. بسیاری معتقدند که این کتاب وصیت نامه وی بوده است ، زیرا دازایی اندکی پس از انتشار آخرین قسمت کتاب (که به صورت سریال ظاهر شده بود) خودکشی کرد.

کتاب نه آدمی

اوسامو دازای
اوسامو دازای نویسنده‌ای ژاپنی است که باوجود عمر کوتاهش تاثیر زیادی بر ادبیات ژاپن گذاشت. حتی نویسنده‌های بنامی مثل هاروکی موراکامی و کوبو آبه از وی تاثیر پذیرفته اند.
قسمت هایی از کتاب نه آدمی (لذت متن)
شاید پیش خودتان بگویید هنوز از انگیزه و محرک آدم ها سر درنمی آوردم. با کشف تضاد معیار خوشبختی در ذهنم با دیگران شب ها از ترس به خود می پیچیدم. فکرش مرا به آستانهٔ جنون می برد. نمی دانستم خوشبخت ام یا نه. مردم پیش از این بارها در همان کودکی به من گفته بودند چه بخت بلندی دارم ولی حس می کردم در آتش ام. می دانم آنان که مرا خوشبخت می خواندند هزاران بار از من خوشبخت تر بودند. گاهی حس می کردم بار ده نگون بخت را بر دوش من نشانده اند، که اگر سر سوزنی از آن بر دوش کناردستی ام بود به سیم آخر می زد و آدم می کشت. نمی دانم بار پریشانی اطرافیانم چه اندازه سنگین است.

دردسرهای واقعی شان، اندوه هایی که با لقمهٔ نان تسکین می یابد... آه لقمهٔ نان، ای دوزخ، اصیل ترین درد بشر، دردی که پشت ده اسب باری را خرد می کنی... ولی درست متوجه نمی شوم اطرافیانم چطور به زندگی ادامه می دهند و یک به یک پشت احزاب سیاسی درمی آیند بی آن که دیوانه شوند، وا بدهند، غرق ناامیدی شوند و خودشان را راحت کنند؟ چطور دردشان اصیل است؟ من می گویم اینان چنان خودشیفته شده اند که حتی به خودشان هم اجازهٔ شک در زندگی عادی و بهنجارشان را نمی دهند. اگر حق با من باشد دردشان درد نیست. عوام ترین عوام اند. چه می دانم. اگر شب درست بخوابید به گمانم سحر خوب برمی خیزید. چه خواب هایی می بینند؟ در خیابان به چه چیزهایی فکر می کنند؟ به پول؟ نه همیشه، همه اش که این نیست.