این سال ها، این سال های سخت، این سال های آشفتگی و ملال، سال های پایان قرن چهارده خورشیدی و آغاز قرن پانزدهم، همان سال هایی که زنان و مردان ایرانی متولد دهه ی 60 و 70 مجبور بودند زندگی شان را در هنگامه ی آنها آغاز کنند و بسازند، آغاز کردن و ساختنی که در چارچوب تفکّر عقلانی حاکم بر ذهن هر انسان مدرنی، غیرمنطقی، غیر عقلانی و دیوانه وار به نظر می آمد و می آید! تشکیل خانواده و به دنیا آوردن فرزند، آن هم در سال های رکود، تورّم، انواع روان تنی ها و روانپریشی ها، بیماری های همه گیر، فوران بزهکاری های اجتماعی و صدالبته زیستن در کشوری با دایره ی عظیمی از دروغ، به گونه ایست که بسیاری از زنان و مردان پیش از انجامش، بر اشتباه بودنش صحّه می گذارند. در این میان اما، آیا می توان و باید زندگی و زیستن در جهان را رها کرد و با مجموعه ی این دلایل، زندگی خانوادگی و فرزندداشتن را از خود و دیگری خود دریغ کرد؟ به نظر می رسد که برای دیدن روی دیگر زندگی و برای بازپس گیری معناهای ازدست رفته ی آن، باید با ابزار حیات بخش خودش به مبارزه با نیروی کذّاب جهان برخاست. کتاب «پروژه ی پدری» شرح پدرانی ست که پدرشدن و بودن را برگزیده اند و بر سر آن ایستاده اند، با تمام فهم اندوهناکشان از جانکاهی این تجربه ی بکر، شیرین و تلخ! این کتاب را پانزده مرد ایرانی در پانزده روایت خودشان ساخته اند. روایت هایی که هرکدام رو به سوی بخشی از پدرشدگی و پدربودگی دارند؛ پدرانی که به تجربه و به درک غریزی و اکتسابی شان از وضعیت هایی که در آن محصور بوده اند، وارد ماجرای پدری شده اند و هرکدام در هر لحظه اش واقعیت هایی را برابر خودشان دیده اند که پیش از آن بدین حد شدید نبوده است. «پروژه ی پدری» را پدران نوشته اند، پدران نویسنده ای که آرزوها، کامیابی ها و حسرت هایی داشته و دارند و نوشتن از واقعه ی پدری و فرزندی را انتخاب کرده اند برای رویارویی خودشان و خوانندگانشان با ماجرا، اصیل و یگانه و البته در نقطه ی مقابل انبوه کتاب های روانشناسی زرد سیاره ای – ستاره ای و کودک صالح و گلی از گل های بهشتی!
درباره «پدر بودن» چالشها و حس پدرهاست. پدرها، داستانهایی درباره حسشون و یا خاطراتشون با بچههاشون نوشتند. راویها، پدرهای معمولی نیستند انگار. بیشتر پدرهای نویسنده و کسایی هستند که بلدند خیلی زیبا چیزی که توی ذهنشون هست رو روایت کنند. چندتا داستان واضحا جهتگیری سیاسی داره که خب، رهاش میکنم. ولی [از اینجا به بعد یه کم اسپویل داره] دوتا داستان آخر درباره حدس میزنم یک کودک اوتیسمی و عماد شامخی هست. کودکی که سندرم داون داشته، و چند روز بعد از یکسالگی بخاطر مشکلات ناشی از بیماریش از دنیا میره. پدرش و مادرش ـ یحیی شامخی و زینب آذرمند - به پیروی از خیریه خانه رونالد مکدونالد که توی آمریکا بوده، «خانه عماد» رو برای بچههایی که پیوند مغز استخوان انجام میدهند، تاسیس میکنند. خوندنش شاید برای درک چیزی که به پدرها میگذره کمککننده باشه.
به نظرم کمتر نشری اندازه اطراف اینقدر انسانی و صدالبته اینقدر ایرانی و بومی کتاب چاپ میکنه..همینه که کتابهاش رو اینقدر دلچسب و خواندنی میکنه. پروژه پدری روایت احساسات درونی..دلنگرانیها..حسادتها..دوستداشتنها..غصهها و ترسهای پدرهاست از زبان خودشون..روایت مواجهه ناگهانی با یه پروژه سنگینِ مادامالعمر..روایت مراقبت از فرزند و تمام اتفاقات پیشبینی نشدش..روایت تغییر نقش همسری..روایت مسئولیت بیشتر..بارها در طول کتاب از این حجم احساسات تعجب میکنی و به خودت میگی آخی مردها چقدر حرفهای نگفته و حسهای پنهانشده دارن! چقدر میترسن و چقدر تلاش میکنن همچنان قدرتمند به نظر بیان.🙂
سلام ، بغیر از دو اپیزود کتاب بقیه قسمتهاش بسیار جذاب و با قلمی شیوا نوشته شده بود . قسمت اخر محشر بود و من رو با خانه عماد آشنا کرد که خیلی حرکت مناسبی هست . امیدوارم باز هم نوشته بشه در طول سالیانی دورتر
یعنی پدری انقدر کسل کننده ست؟! توقع روایتهای بهتری داشتم نسبت به کتاب هفته چهل و چند خیلی ضعیفتر بود