کتاب مرگ یزدگرد

Yazdgerd's Death
کد کتاب : 5768
شابک : 9782000371823
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 72
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 1980
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 12
زودترین زمان ارسال : 31 شهریور

معرفی کتاب مرگ یزدگرد اثر بهرام بیضایی

مرگ یزد گرد عنوان نمایشنامه ای از بهرام بیضایی است که در سال 1358 منتشر شده است. یزدگرد اخرین پادشاه ساسانی در جنگ با اعراب شکست می خورد و می گریزد و در نهایت در آسیابی پناه می گیرد. سرداران و موبدی برای یافتن او به آسیاب می آیند اما او را مرده می یابند. نمایشنامه از اینجا اغاز می شود، آنها آسیابان،همسر و دخترش را به بند می کشند و به جرم قتل پادشاه محاکمه می کنند. مرگ یزدگرد یکی از درخشانترین نمایشنامه های فارسی است. دیالوگ ها علی رغم اینکه به پارسی قدیم نوشته شده اند اما در اینجا از تکلف معمول این نوع نوشتن خبری نیست. دیالوگ ها روان و شعرگون اند و به گونه ای بی نظیر گوشنواز و شنیدنی. مرگ یزد گرد روایتی مدرن دارد، و هربار داستان مرگ پادشاه به گونه ای متفاوت از زبان آسیابان، همسر و دخترش روایت می شود و ما از خلال این روایت های متفاوت اطلاعاتی درباره ی شخصیت ها شخص پادشاه و شرایط آن روزگار به دست می آوریم. خواندن این نمایشنامه اکیدا توصیه می شود.

کتاب مرگ یزدگرد

بهرام بیضایی
بهرام بیضایی (زاده ۵ دی‌ماه ۱۳۱۷ در تهران) کارگردان سینما و تئاتر و نمایش‌نامه نویس و فیلمنامه نویس و پژوهشگر ایرانی است.‏‏بیضایی علاوه بر کارگردانی و نمایش‌نامه نویسی، در سینما عرصه‌های دیگری چون تدوین، ساخت عنوان بندی و تهیه کنندگی را هم تجربه کرده‌است.‏وی کارگردان برخی از بهترین و ماندگارترین آثار سینمای تاریخ ایران است.چریکه تارا، مرگ یزدگرد، باشو غریبه کوچک، شاید وقتی دیگر، مسافران و سگ کشی از مهم‌ترین آثار وی هستند.‏خانواده‌اش اهل کاشان...
قسمت هایی از کتاب مرگ یزدگرد (لذت متن)
یزدگرد (دختر): تو شوربخت هر چه داری از کیست؟ آسیابان: هر چه ما داریم از پادشاه است. زن: چه می گویی مرد؟ ما که چیزی نداریم! آسیابان: آن نیز از پادشاه است!

زن: دشمن تو سپاه نیست پادشاه. دشمن را تو خود پرورده ای. دشمن تو پریشانی مردم است، ورنه از یک مشت ایشان (تازیان) چه می آمد؟! موبد: بسیار آتشکده ها که هنوز پابرجاست. مردم را باید به گفتار گرم آئین ستیز آموخت. زن: پر نگو موبد؛ در مردمان به تو باور نیست، از بس که ستم دیده اند! . . . موبد: آه اینان چه می گویند- سخن از پلیدی چندان است که جای اهورامزدا نیست. گاه آنست که ماه از رنگ بگردد و خورشید نشانه های سهمناک بنماید . دانش و دینم می ستیزند و خرد با مهر، گویی پایان هزارۀ اهورائیست. باید به سراسر ایران زمین پندنامه بفرستیم. زن: پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای . ما مردمان از پند سیر آمده ایم و بر نان گرسنه ایم!