کتاب بهاریه

Spring
کد کتاب : 6837
شابک : 9782000191988
قطع : خشتی
تعداد صفحه : 96
سال انتشار شمسی : 1388
سال انتشار میلادی : 2009
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 17 خرداد

معرفی کتاب بهاریه اثر احمدرضا احمدی

این کتاب خاطرات و بهاریه های این شاعر در طول سال های مختلف است که به گفته ی او در نشریاتی چون: دنیای سخن، گزارش فیلم و مجله ی فیلم درباره ی بهار و خاطرات بهار نوشته است و بعد از سال ها آن ها را گردآوری کرده است.

یک کتاب لطیف و شاعرانه برای وقتهایی که خیلی خوشحالیم، خیلی ناراحتیم، یا چیزی بیشتر از زندگی روزمره میخواهیم به دادمان می رسد. میخواهیم به سراغ یک کتاب زیبا از احمدرضا برویم که می تواند حالمان را بهاری کند. کتاب “بهاریه” نوشته احمدرضا احمدی است که در آن دلنوشته های این نویسنده از سال های قدیم تا اخیر یکجا جمع شده اند.
در کتاب بهاریه، احمدرضا احمدی از دوران کودکی خود، زندگی شخصی اش و اتفاقاتی که حول شعرها و نوشته هایش می افتد برایمان صحبت می کند. گاهی اوقتا فکر می کند کتاب داستان یا کتاب شعری را دارید می خوانید، و گاهی اوقات هم فکر می کنید دارید زندگینامه یک نویسنده مطرح را می خوانید. کتاب بهاریه کتاب سبک و مختصری است که طراحی جلد، طراحی صفحه و رنگ بندی فوق العاده شادی دارد. اگر به دنبال یک کتاب سبک و لطیف با دیدی شاعرانه به دنیا هستید، باید بدانید کتابهای احمدرضا احمدی از بایدها دنیای شعر معاصر ایرانی هستند.

کتاب بهاریه

احمدرضا احمدی
احمدرضا احمدی (زاده ۳۰ اردیبهشت ۱۳۱۹ در کرمان) شاعر و نمایشنامه‌نویس و نقّاش ایرانی است.آشنایی عمیق او با شعر و ادبیات کهن ایران و شعر نیما دستمایه‌ای شد تا حرکتی کاملاً متفاوت را در شعر معاصر آغاز و پی‌ریزی کند. از بیست سالگی به‌طور جدی به سرودن شعر پرداخت. وی نخستین مجموعه شعرش را با عنوان طرح در سال ۱۳۴۰ منتشر کرد که توجه بسیاری از شاعران و منتقدان دهه ۴۰ را جلب کرد. وی همچنین آثاری در ادبیات کودک و نوجوان دارد.احمدرضا احمدی بنیان‌گدار سبک موج نو در دهه ۱۳۴۰، در شع...
قسمت هایی از کتاب بهاریه (لذت متن)
خرمن، خرمن گل نه اما یاد دارم شاخه های گل نرگس خریدیم لباس های نو خریدیم کفش ها سیاه بود و نو بود آینه بر سفره بود و شمع های افروخته - خیره به ساعت دیواری در آن غروب سال تحویل شد. اما ما در بیمارستان بودیم مادرم از خانه از همه ی سفره ی هفت سین گل های نرگس را به بیمارستان برد. راه بیمارستان تا خانه بسیار دور بود مادرم در جهان ما نبود ما بیدار مادرم خواب خواب و چهره از روز و شب رها بود و رسته بود در روزهای دیگر که چشم گشود گفته بود: پس سفری دراز بود. اما ما می دانستیم مادرم فقط چند ساعت در اغما بود. در آن بهار از پنجره ی اتاق مادرم کودکان را در خیابان دیدم که با کفش های نو به دنبال ماه فروردین با سبد می دوند. پنجره را بستم. مادرم من را صدا کرده بود.