مردم می دانند دست های آغشته به خون چه شکلی دارند. تاوانی وجود دارد که باید پرداخته شود. اگر من دختری موردعلاقه بودم یا اگر لیر هم متقابلا مرا دوست می داشت و احترام عشقی را که نثارش کردم نگه می داشت، شاید سرنوشت دیگری داشتم. بچه ها هیچ کار بدی نکردند. هیچ کار بدی نکردند. بزرگ تر شدند، با نغمه ی زندگی خواندند و بالغ شدند. ولی با گذشت زمان، احساس کردم خودم دارم نامرئی می شوم. شک و تردیدم به دورتادور بدنم، به جاهایی که از طریق آن ها با دنیا پیوند می خوردم، بیش تر شد. مانند شالی بودم که درست بافته نشده باشد. آخرش هم به خوبی بقیه نبودم. تنها لازم بود نخی از تاروپود پارچه کشیده شود تا از هم گسیخته شوم.
از اون دست داستانهایی بود که واقعاً نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. روایتش برای من بیش از حد کند، ناملموس و حوصلهسربر بود. هرچقدر تلاش کردم وارد دنیای داستان بشم، نشد. همهچیز یهجور حالت مبهم و دور داشت، طوری که انگار دارم از پشت شیشهی بخارگرفته به یه افسانه نگاه میکنم، بدون اینکه ذرهای درگیرش بشم. میدونم که این کتاب بازنویسی یه افسانهی قدیمی ایرلندیه و از زاویهی دید شخصیت منفی روایت میشه؛ قراره بهمون بگه که چرا «ضد» شد و چه مسیری باعث شد که اون هیولا بشه. اما برای من همهچیز بیشتر از اینکه عمیق یا متفاوت باشه، فقط گیجکننده و بیمعنی بود. شاید دیگران ازش لذت ببرن، ولی برای من؟ یکی از بیهدفترین و بیروحترین تجربههای کتابخوانیم بود. نه جذبم کرد، نه چیزی بهم اضافه کرد، و نه حتی تونست یه حس ساده توی دلم بکاره.