کتاب احتمالا گم شده ام

I'm probably missing
کد کتاب : 11760
شابک : 9789643625429
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 143
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 2009
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 15
زودترین زمان ارسال : 20 آذر

برنده ی جایزه ی بهترین رمان اول سال 1389 از بنیاد گلشیری

معرفی کتاب احتمالا گم شده ام اثر سارا سالار

اولین رمان سارا سالار داستان یک زن را روایت می کند زنی که محدودیت های جامعه روح سرکش و ماجراجوی او را به بند کشیده است. راوی احتمالا گم شده ام دختری همدانی است با دو برادر، پدرش را از دست داده است و مادرش نیز اعتیاد دارد. او با دختری به نام گندم آشنا می شود باهم در دانشگاه قبول می شوند و در یک خوابگاه زندگی می کنند.
راوی همه ی اینها را به یاد می آورد او اکنون مادری است که طی یک روز به روایت داستان می پردازد.در این داستان با شخصیت های زیادی طرف نیستیم و در کنار راوی، کسی به نام «گندم»، حضور دارد؛ چیزهایی از او دستگیرمان می شود و در تمام بخش های کتاب، به غیر از بخش پایانی، برایمان این سوال پیش می آید که او کیست. من چند نقد متفاوت از این کتاب خوانده ام و در یکی از آن ها اشاره شده بود که به طور مشخص واضح نیست که گندم، همان راوی قصه است یا نه. برخی از ماجراهایی که از راوی می شنویم، مثل رفتت و آمد به خانه گندم، باعث می شود چنین تردیدی وجود داشته باشد. و اینکه در صحبت با روانشناس هم گندم را دوستش معرفی می کند؛ دکتر در جایی که راوی ماجرای خودش، فرید رهدار و گندم را تعریف می کند، می گوید: «یعنی سه تایی تان را گرفتند؟»
احتمالا گم شده ام در محافل ادبی نقد های مثبتی دریافت کرده است و جایزه ی هوشنگ گلشیری را نیز به دست آورده است.

کتاب احتمالا گم شده ام

سارا سالار
همسر سروش صحت سارا سالار نویسند رمان “احتمالا گم شده ام” و برنده جایزه هوشنگ گلشیری است.
قسمت هایی از کتاب احتمالا گم شده ام (لذت متن)
فکر می کنم چه عجب! بعد از مدت ها خودم را از قید و بند این که به کسی توضیح بدهم نجات داده ام... خنده دار است، خودم را از قید و بند این که به بتول خانم توضیح بدهم نجات داده ام، خودم را نجات داده ام، خودم را... صدای در را می شنوم که محکم به هم می خورد... اگر مجبور نبودم دنبال سامیار بروم، حتما تمام روز همین جا دراز می کشیدم... گندم می گفت برای دراز کشیدن و فکر کردن و فاتحه ی یک روز را خواندن باید بهم درجه ی دکترا بدهند... خودم را می رسانم به میز آرایشم. پشت چشمم کبودتر از آنی است که بشود راحت قایمش کرد. تند تند آرایش می کنم... مانتو و شلوارم را می پوشم و روسری ام را سرم می کنم... تند تند کیف و موبایل و عینک و بطری کوچک آبم را برمی دارم و از در می زنم بیرون... بالا چند لحظه ای جلو پله ها می ایستم و بعد تمام پله ها را می دوم پایین، تمام این ده طبقه را... پایین عین گوسفندی که همین الان خرخره اش را بریده باشند به خرخر می افتم. همان جا کنار دیوار می نشینم و نفس می کشم... یاد گندم می افتم که همیشه با داشتن از پله های خوابگاه می دوید بالا، یا می دوید پایین. به قول خانم حکیمی هیچ وقت نمی توانست مثل بچه ی آدم از این پله ها بالا و پایین برود. نفسم که جا می آید می روم توی حیاط... بوی مهر همیشه دلم را مالش داده؛ اما امسال فقط دلم را مالش نمی دهد، دلم را از جا می کند. روی برگ های زرد و قرمز و قهوه ای توی باغچه راه می روم و سعی می کنم به صدای خش خش شان گوش کنم... دوباره دلم سیگار می خواهد؛ اما می دانم اگر سیگار داشتم و می کشیدم، حتما همین جا روی همین برگ ها بالا می آوردم. دکتر پرسید: «کی با گندم آشنا شدی؟» گفتم: «سال اول دبیرستان.» قبل از این که سر و کله ی کسی توی حیاط پیدا شود، می روم توی پارکینگ. ماشین توی پارکینگ نیست. دلم هری می ریزد پایین... چند لحظه ای فکر می کنم تا یادم بیاید دیشب ماشین را نیاورده ام تو. وقتی کیوان هست امکان ندارد حتا یک شب ماشین را توی کوچه بگذارد. سوار می شوم... کمربندم را می بندم... شیشه را پایین می کشم... در بطری را باز می کنم و یک نفس نصفش را سر می کشم... رادیو را روشن می کنم و راه می افتم...