کتاب «خاک کارخانه: پارچههای ناتمام چیتسازی بهشهر و سرگذشت آخرین کارگران»، اثر شیوا خادمی اثری مستند برای احضار روحی که روزگاری در کالبد آهنین شهر بهشهر میدمید. این کتاب نه گزارشی خشک اقتصادی درباره ورشکستگی و نه صرفا مرثیهای برای گذشته است بلکه تلنگری در زیستجهان انسانهایی که هویت، معیشت و حتی آیینهای مذهبیشان با صدای سوت کارخانه تنظیم میشد. نویسنده با مسئله پیوند میان مکان و حافظه دستوپنج نرم میکند. خادمی که خود عکاس است و انگیزهای شخصی به واسطه مادربزرگش که کارگر آنجا بوده در این جستجو دارد، لنز دوربین و قلمش را از ماشینآلات زنگزده فراتر میبرد و بر چهرههای تکیده اما پرغرور آخرین بازماندگان این صنعت زوم میکند. او در این مجلد نشان میدهد که چیتسازی بهشهر تنها یک واحد تولیدی پارچه نبود، بلکه یک اکوسیستم اجتماعی کامل بود؛ جایی که مهندسی دقیق آلمانی با درختان سرو تصفیهکننده هوا، فضایی ساخته بود که در آن کلاسهای اکابر برای سوادآموزی کارگران دایر میشد و دیگهای نذری در حیاطش بار گذاشته میشد. کتاب مملو از روایتهای بسیار است؛ از مدیرانی که حسرت گیفیت از دسترفته را میخورند تا زنان ریسندهای که جوانیشان را در لابلای تار و پود پارچهها جا گذاشتهاند. بخش دردناک اثر، ترسیم نمودار نزولی این غول صنعتی از دریچه نگاه همین آدمهاست. خادمی بدون ورود به تحلیلهای پیچیدهی مدیریتی، نشان میدهد که چگونه تصمیمات کلان، واردات بیرویه پارچههای چینی و شوروی، و در نهایت خصوصیسازی ناموفق، منجر به خاموشی چراغها شد. او مسئله زوال صنعت را نه در ترازنامههای مالی، بلکه در سیمای کارگران ماهری میبیند که پس از تعطیلی کارخانه، هویت حرفهای خود را باختند و ناگزیر به مسافرکشی یا دستفروشی روی آوردند. نویسنده به سراغ تاریخ شفاهی رفته است؛ یعنی روایت کسانی که معمولا صدایشان در هیاهوی آمارهای تولید گم میشود. «خاک کارخانه» اثری است برای کسانی که میخواهند بدانند یک صنعت چگونه بر بافت فرهنگی و اجتماعی یک شهر اثر میگذارد و وقتی میمیرد، چه خلای عمیقی در روح جمعی ساکنان باقی میگذارد. این کتاب، غبارروبی از خاطرات شهری است که روزگاری قلب نساجی ایران بود و اکنون تنها قصههایش در سینهی پیرمردان و پیرزنان شهر باقی مانده است.
درباره شیوا خادمی
شیوا خادمی(متولد ۱۳۶۸) نویسنده و دارای مدرک کارشناسی مدیریت امور فرهنگی می باشد.