درخت بخشنده

The Giving Tree

  • قیمت : ۸,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب درخت بخشنده اثر شل سیلوراستاین

کتاب درخت بخشنده، اثری نوشته ی شل سیلوراستاین است که اولین بار در سال 1964 به چاپ رسید. «روزی روزگاری درختی بود و پسر کوچولویی را دوست می داشت.» و این چنین داستانی پراحساس آغاز می شود. این داستان سرشار از ادراک، توسط شل سیلوراستاین، نویسنده و تصویرگر خوش ذوق و همه فن حریف نوشته شده است. پسرک هر روز پیش درخت می آمد تا از سیب هایش بخورد، از شاخه هایش آویزان شود و تاب بخورد و زیر سایه اش بخوابد. و درخت خوشحال بود. اما با گذر زمان، پسرک بزرگ می شود و از درخت چیزهای بیشتری می خواهد و درخت، می بخشد و می بخشد و می بخشد. درخت بخشنده، داستانی لطیف و تأثرانگیز است که نور همدلی در جای جای آن می درخشد. شل سیلوراستاین، داستانی تمثیلی برای همه ی سنین خلق کرده و در آن تصویری تأثیرگذار از هدیه ای به نام بخشیدن و ظرفیت عشق ورزیدن ارائه می دهد.

کتاب درخت بخشنده


ویژگی ها کتاب درخت بخشنده

جزو پرفروش ترین های نیویورک تایمز

نامزد جایزه Kids’ Choice برای بهترین کتاب

مشخصات کتاب درخت بخشنده
نوع جلد :گالینگور
قطع :جیبی
شابک :978-964-380-277-6
تعداد صفحه :56
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :1964
سری چاپ :4
بیشتر بخوانید

بازگشت به دنیای عجیب و غریب کودکی با شل سیلوراستاین

شل سیلوراستاین، ارتباطش را با دنیای شیرین کودکان قطع نکرده و با کتاب هایش ما را به جهانی پر از شگفتی و طنز می برد

نکوداشت های کتاب درخت بخشنده
A classic favorite.
یک اثر کلاسیک محبوب.
Barnes & Noble

Silverstein’s lovely story of a tree.
داستان دوست داشتنی شل سیلوراستاین درباره ی یک درخت.
Brightly

Silverstein's classic parable of selfless love and devotion.
تمثیل کلاسیک شل سیلوراستاین از عشق مطلق و از خودگذشتگی.
Publishers Weekly Publishers Weekly

بخش هایی از کتاب درخت بخشنده (لذت متن)
روزی روزگاری درختی بود / و پسر کوچولویی را دوست می داشت / پسرک هر روز می آمد / برگ هایش را جمع می کرد / از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد / از تنه اش بالا می رفت / از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد / و سیب می خورد / با هم قایم باشک بازی می کردند / پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید / او درخت را خیلی دوست می داشت / خیلی زیاد / و درخت خوشحال بود.

یک روز پسرک نزد درخت آمد / درخت گفت: «بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور / سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش.» / پسرک گفت: «من دیگر بزرگ شده ام، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست. / می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم. / من به پول احتیاج دارم / می توانی کمی پول به من بدهی؟ / درخت گفت: «متاسفم، من پولی ندارم. / من تنها برگ و سیب دارم. / سیب هایم را به شهر ببر و بفروش.»

پسرک گفت: «آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم، / زن و بچه می خواهم / و به خانه احتیاج دارم / می توانی به من خانه بدهی؟ / درخت گفت: «من خانه ای ندارم / خانه من جنگل است. / ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری / و برای خود خانه ای بسازی / و خوشحال باشی.»