محرم

The Gaze

  • قیمت : ۳۰,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: نیماژنیماژ
نویسنده:

معرفی کتاب محرم اثر الیف شافاک

کتاب محرم، رمانی نوشته ی الیف شافاک است که نخستین بار در سال 1999 منتشر شد. شافاک در این رمان موفق و تحسین شده، به کاوش در موضوع ظاهر آدم ها و مقبولیت آن در نظر دیگران می پردازد. زنی فربه و نامزدش، که یک کوتوله است، از این که هر جا می روند باید نگاه خیره ی مردم به خود را تحمل کنند، دیگر خسته شده اند و تصمیم می گیرند تا جای خود را با هم عوض کنند. مرد، صورت خود را آرایش می کند و زن نیز، سِبیلی روی چهره اش می کشد. این زوج به شکل متفاوتی با نگاه خیره ی اطرافیان مواجه می شوند. زن می خواهد خود را از تمام جهان پنهان کند در حالی که مرد ترجیح می دهد مستقیماً با آن ها رو در رو شود و حتی برای نشان دادن تأثیرات قدرتمندی که یک نگاه ساده می تواند داشته باشد، یک دیکشنری برای خود درست می کند. شافاک در این رمان سرگرم کننده و آموزنده به مخاطبین خود یادآوری می کند که میل انسان ها به نگاه کردن به دیگران، ممکن است باعث به وجود آمدن صدمات و تأثیرات منفی فراوانی شود.

کتاب محرم


ویژگی های کتاب محرم

برنده ی جایزه اتحادیه نویسندگان ترکیه

مشخصات کتاب محرم
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-367-266-6
تعداد صفحه :328
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1999
سری چاپ :6
نکوداشت های کتاب محرم
Original and compelling.
بدیع و هیجان انگیز.
The Times Literary Supplement

A strange, richly layered narrative.
داستانی عجیب و چندوجهی.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

Entertaining and affecting.
سرگرم کننده و تأثیرگذار.
Publishers Weekly Publishers Weekly

بخش هایی از کتاب محرم (لذت متن)
عشق یک گن است. روزی می آید که در مکان و زمانی غیرمنتظره بندهایش پاره می شود. بدون آن که فرصتی برای بررسی اتفاقات بماند، چربی هایی که از دست فشار گن خلاص شده اند، از درزهای گن بیرون می زنند. در آن کشمکش، در یک چشم به هم زدن، بدن به حالت اولیه اش برمی گردد. عشق یک گن است. برای این که بدانی چرا این قدر کوتاه و گذرا است، باید بیش از اندازه چاق باشی.

همچنین، حکایت عجیبی درمورد او می گفت. طبق گفته ی او، صورت درخشان ماه، بیشتر از همه چیز، از دوست داشته نشدن می ترسید؛ از تنها ماندن هنگام گریستن. با شانه ای نقره ای موهایش را شانه می کرد. موهایی را که میان شانه فرو می رفت، با دقت و سلیقه جمع می کرد. بعد، هر کدام از تار موهایش را پنهانی بر دوش یک شخص می گذاشت. حق هم داشت. آن هایی که با درخشندگی آن تارهای مو بر شانه هایشان، در بیرون می گشتند، با فرا رسیدن شب، نمی فهمیدند که چرا دلشان آن قدر می گیرد. نمی فهمیدند چرا اضطرابشان همراه با مردمک های چشمشان بزرگ می شود و سرگشته و بی هدف به گنبد آسمان نگاه می کردند.

حتی بعضی ها گرفتار این عشق آسمانی می شدند و از خورد و خوراک می افتادند. خوشبختانه، ماه خیلی زود از دوستان همبازی اش خسته می شد. هر چهره ای را که می دید زود از یاد می برد، هر گفت و گویی را فراموش می کرد و بذر نسیان در ریشه ی دوستی ها می کاشت. هیچکس به قدر کافی عجیب و هیچ چیز به اندازه ی کافی شاعرانه نبود. بااین همه، باز هم از انسان ها دست برنمی داشت، چون می ترسید. بی دلیل از تنها ماندن هراس داشت. از تنها ماندن هنگام گریستن.