کتاب بازی در سپیده دم و رویا

Dream Story
کد کتاب : 13714
مترجم :
شابک : 978-9644484322
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 212
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1926
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 22 تیر

معرفی کتاب بازی در سپیده دم و رویا اثر آرتور شنیتسلر

رمان بازی در سپیده دم و رویا در سال 1926 توسط نویسنده اتریشی آرتور شنیتسلر نوشته شده است. این کتاب به افکار و تحولات روانی دکتر فریدولین در طی یک دوره دو روزه می پردازد بعد از آنکه همسرش اعتراف کرد که در فکر یک رابطه جنسی با مرد دیگری بوده است. در این مدت کوتاه ، او با افراد زیادی آشنا می شود و اتفاقات زیادی برای او پیش می آید.

بازی در سپیده دم و رویا در اوایل قرن بیستم در وین تنظیم شده است. شخصیت اصلی داستان فریدولین ، یک پزشک موفق 35 ساله است که به همراه همسرش آلبرتینا و دختر خردسالش زندگی می کند.

یک شب ، آلبرتینا اعتراف می کند که تابستان قبل ، در حالی که آنها در دانمارک در تعطیلات بودند ، او درباره یک افسر نظامی جوان دانمارکی خیالی جنسی داشت. فریدولین سپس اعتراف می کند که در همان تعطیلات دختر جوانی را در ساحل دیده و جذب او شده بود. بعدا در همان شب ، فریدولین به بستر مرگ یک بیمار مهم فراخوانده می شود. زمانی که می رسد آن مرد مرده است . دکتر بسیار شوکه می شود وقتی دختر این مرد ، ماریانا ، عشق خود را به او اعلام کرد. فریدولین بی قرار شد و خانه او را ترک می کند و شروع به پیاده روی در خیابان ها می کند. اگرچه وسوسه شده است ، اما او همچنان پیشنهاد یک روسپی جوان به نام میززی را نیز رد می کند.

کتاب بازی در سپیده دم و رویا

آرتور شنیتسلر
آرتور شنیتسلر (به آلمانی: Arthur Schnitzler) ‏ (زاده ۱۵ می ۱۸۶۲ وین - درگذشته ۲۱ اکتبر ۱۹۳۱ وین)، رمان‎نویس و نمایش‌نامه‌نویس اتریشی بود.آرتور شنیتسلر در سال ۱۸۶۲ در شهر وین متولد شد. تحصیلات خود را در رشتهٔ پزشکی به پایان رساند، ولی به زودی از طبابت روی‎گردان شد و به نویسندگی و ادبیات علاقهٔ زیادی نشان داد.شنیتسلر نه تنها نویسنده‌ای برجسته به‌شمار می‌رفت بلکه روانشناس متبحری نیز بود که در بیشتر آثار خویش به تجزیه و تحلیل روانی مهمی دست زده و سعی کرده&zwnj...
قسمت هایی از کتاب بازی در سپیده دم و رویا (لذت متن)
فریدولین به روی آلبرتینه خم شد. در چهره خاموش او با آن دو چشم روشن و درشتی که اینک صبح در آن طلوع می کرد ، نا امید و در عین حال امیدوار پرسید : ” آلبرتینه چه کنیم ؟ ” آلبرتینه لبخند زد و پس از لحظه ای مکث پاسخ داد : ” به گمانم باید ممنون سرنوشت باشیم که از تمامی ماجرا به سلامت گذشته ایم، ماجراهای واقعی و رویایی .” فریدولین پرسید : ” تو مطمئنی ؟ ” ” همان قدر مطمئنم که حس می کنم واقعیت یک شب ، حتی واقعیت یک عمر زندگی در عین حال عمیق ترین حقیقت آن نیست. ” فریدولین آهسته ناله کرد : ” و هیچ خوابی به تمام و کمال خواب نیست .” آلبرتینه سر او را در میان دو دست خود گرفت و آن را صمیمانه روی سینه خود گذاشت و گفت : ” حالا هر دو بیدار شده ایم ، برای مدتی طولانی ” فریدولین می خواست بگوید : ” برای همیشه ” ، ولی پیش از آنکه منظور خود را به زبان بیاورد ، آلبرتینه انگشت خود را روی لب های او گذاشت و انگار آهسته به خود گفت : ” از این به بعد هیچ وقت چیزی نپرسیم .