حقیقت این است که نه مدرسه و نه هیچکس دیگری نمیتوانند به شما بگویند که آیا باید آن شخص را بهعنوان شریک زندگی خود انتخاب کنید یا نه، آن خانه را بخرید یا منتظر یک خانهی دیگر باشید. همچنین مدرسه نمیتواند به شما بگوید که چه شغلی را انتخاب کنید، به چه کسی رأی بدهید، حتی اگر واقعا بخواهند در این زمینه شما را متقاعد کنند. من در نامهی پیشین این ادعا را مطرح کردم که مدرسه و گوگل ترجیح میدهند با همان پرسشهای «بسته» سروکله بزنند، پرسشهایی که پاسخشان مشخص است: «خورشید چقدر دور است؟»، «ترکیب آب چیست؟»، «عامل مالاریا چیست؟» مدرسه میتواند به شما کمک کند که بفهمید چطور میتوانید به برونئو بروید، ولی نمیتواند به این پرسش پاسخ بدهد: چرا باید به آنجا بروید؟ کاری که مدرسه باید انجام بدهد، این است که به شما کمک کند از کمککنندههای آقای کیپلینگ استفاده کنید تا بهتر بتوانید با پرسشهای عملی سروکار داشته باشید، پرسشهایی که هر روز زندگی با آنها مواجه میشوید، مثلا: چرا امروز باید از روی تخت بلند شوم؟ مدرسهها برای تعامل با جهان معلوم، بهترین گزینه هستند؛ ولی تحصیل میتواند و باید بیشتر از اینها انجام دهد. ارنست شوماخر، نویسندهی کتاب «کوچک زیبا است» که خودش موضوع یک نامه دیگر است، این موضوع را بهخوبی بیان میکند: «ذهن معمول ما همیشه سعی میکند ما را متقاعد کند که ما چیزی بهجز میوهی درخت بلوط نیستیم، و بزرگترین خوشبختی ما این است که میوههایی بزرگتر، چاقتر، درخشندهتر شویم؛ ولی چنین چیزی فقط به نفع خوکها است. ایمان ما درک چیزی بسیار بهتر را در اختیار ما قرار میدهد: اینکه ما میتوانیم خود درخت بلوط باشیم.»
این کتاب خیلی خوبه. انگار یه پدربزرگ دانا داره رازهای زندگی رو براتون تعریف میکنه