کتاب پاییز 32

Autumn
کد کتاب : 14776
شابک : 978-6002299031
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 173
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 2019
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 5
زودترین زمان ارسال : 19 آذر

معرفی کتاب پاییز 32 اثر رضا جولایی

"پاییز 32" نام یک مجموعه داستانی به قلم توانمند "رضا جولایی" می باشد. اغلب آثار "رضا جولایی" به شکل داستان کوتاه هستند و وجه پیوند و اشتراک همه ی داستان های وی، عنصر تاریخ است. "پاییز 32" نام مجموعه ای است که از هشت داستان کوتاه تشکیل شده و عنوان اثر نیز برگرفته شده از یکی از داستان ها با همین نام می باشد. دیگر داستان های این مجموعه به قلم "رضا جولایی" عبارت اند از: "فصل بادهای یخ زده"، "سحرگاه بیست و هشتم"، "ریگ جن"، "همه ی جهان های ممکن"، "سبزپری، زردپری"، "هجوم" و "شامگاه برفی".
تمامی قصه های موجود در مجموعه ی "پاییز 32"، در بازه ی زمانی بعد از جنگ جهانی دوم تا کودتای بیست و هشت مرداد رخ می دهند. در این اثر، قصه ی انسان های به تصویر کشیده شده که هر کدام زخمی خورده و گمنام مانده اند. قصه هایی از زندگی پر فراز و نشیب مردم عادی، که هیچگاه گفته و شنیده نشد و این دیده نشدن ها آنقدر ادامه پیدا کرد که زیر تلی از تاریخ مدفون شد و به دست بی رحم فراموشی سپرده شد. اما "رضا جولایی" رسالت قلم خود را برا این قرار داد که این قصه ها از زیر لایه های خاک خورده تاریخ بیرون بکشد و داستان انسان هایی را بیان کند که در دستان سیاست و سرنوشت اسیر بودند. افرادی که هر چه در توان داشتند گذاشتند تا زمام سرنوشت خویش را به دست بگیرند اما نیروی نامرئی نادیده انگاری، آن ها را به حاشیه می راند تا برای همیشه ناشناخته بمانند.
داستان های این مجموعه در فضای نوستالژیک تهران قدیم اتفاق می افتد بنابراین علاقمندان به مطالعه ی رمانی با حال و هوای خاطرات دیرین، از خواندن داستان های جذاب "پاییز 32" نوشته ی "رضا جولایی" لذت خواهند برد.

کتاب پاییز 32

رضا جولایی
رضا جولایی متولد سال 1329 در تهران است. کتاب‌های «حکایت سلسله پشت کمانان»، «جامه به خوناب»، «شب ظلمانی یلدا»، «حدیث دردکشان»، «تالار طرب‌خانه»، «جاودانگان»، «نسترن‌های صورتی»، «باران‌های سبز» و «سیماب و کیمیای جان» از آثار این نویسنده‌اند.
قسمت هایی از کتاب پاییز 32 (لذت متن)
ساعت یازده و نیم شب بود که به آن شهر کوچک رسیدیم. مقصد من آن جا نبود، اما بارش برف سنگین ما را متوقف کرد. اتوبوس از نوع لاری های زمان جنگ بود. جلوتر از آن نمی توانست برود. تا آن جا را هم به زحمت آمده بود. هنگام غروب، سر پیچ گردنه ای لیز خورد و بعد از چندبار چرخیدن به چپ وراست، که جیغ مسافران را درآورد، لب سراشیبی تندی از حرکت ایستاد. قسم می خورم که فرشته ها آن را متوقف کردند وگرنه بی شک به دره ای که ته آن دیده نمی شد سقوط می کردیم. تلاش های راننده و شاگردش برای به حرکت درآوردن مجدد اتوبوس به جایی نرسید بلکه آن را بیش تر متمایل به شیب دره کرد. برف شدیدی می بارید. هیچ خودرو دیگری از راه نرسید. روستایی هم در آن نزدیکی نبود. دو ساعتی در سرمای اتوبوس بخارگرفته منتظر ماندیم. راننده و شاگرد او حاضر نبودند برای آوردن کمک راهی شوند داستان های زیادی از هجوم گرگ ها شنیده بودند و دیگران را هم به طور موکد از این کار نهی کردند. می گفتند امکان ندارد کسی پای پیاده راهی شود و به گله ای گرگ برنخورد. تا زمانی که هوا به طور کامل تاریک نشده بود مسافران که اکثرا دهاتی هایی بودند با بقچه و بندیل، به غرولند زیرلبی اکتفا می کردند؛ بعضی هم برای کارهای ضروری بیرون می رفتند و شتاب زده، درحالی که برف بر سروروی شان نشسته بود، بازمی گشتند. چند نفری بقچه های خود را باز کردند و چند لقمه نان و شیره یا چیزی مثل این در دهان بچه های شان گذاشتند. هوا که تاریک شد، سرما هم شدیدتر شد. راننده ناچار اتوبوس را روشن کرد اما بخاری آن نفس نداشت. بی تابی بچه های کوچک تر آغاز شد و بعد نگرانی بزرگ ترها. اگر ناچار می شدند شب را در این اتوبوس بگذرانند چه؟ تازه متوجه شده بودم و به کسی هم چیزی نگفتم که در نقطه ای از کوهستان بودیم که خطر ریزش بهمن وجود داشت. سرما آزارنده شده بود. حوالی هشت شب، یکی از مسافران متوجه نوری در دوردست ها شد که لحظه ای در پشت تپه های روبه رو درخشیده و ناپدید شده بود. دیگران چیزی ندیده بودند اما هیجانی در جماعت نیمه یخ زده پدیدار شد. همه نیم خیز شده بودند و با عجله بخار شیشه ها را پاک می کردند اما چیزی نمی دیدند.